X
تبلیغات
پرسیسکی وراچ

پرسیسکی وراچ

یادداشتهای یک متخصص زنان و زایمان

 
Aug 7, 2011
by verach
 چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری


چه بی تابانه تو را طلب می کنم

بر پشت سمندی گویی نوزین که قرارش نیست

وفاصله تجربه یی بیهوده است

بوی پیرهنت اینجا

 و اکنون کوه ها در فاصله سردند

دست در کوچه و بستر

حضور مانوس دست تو را می جوید

وبه راه اندیشیدن یاس رج می زند

بی نجوای انگشتانت فقط و جهان از هر سلامی خالی است

زنده یاد احمد شاملو

از غروبی. چنان درگیر لایه های پیچ در پیچ ذهنم بودم که متوجه نشدم کی شب شد ....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 4:16  توسط دیادیا بوریا  | 

 
Aug 7, 2011
by verach
 چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری


چه بی تابانه تو را طلب می کنم

بر پشت سمندی گویی نوزین که قرارش نیست

وفاصله تجربه یی بیهوده است

بوی پیرهنت اینجا

 و اکنون کوه ها در فاصله سردند

دست در کوچه و بستر

حضور مانوس دست تو را می جوید

وبه راه اندیشیدن یاس رج می زند

بی نجوای انگشتانت فقط و جهان از هر سلامی خالی است

زنده یاد احمد شاملو

از غروبی. چنان درگیر لایه های پیچ در پیچ ذهنم بودم که متوجه نشدم کی شب شد ....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 4:15  توسط دیادیا بوریا  | 

Jul 26, 2011
by verach
 - زمستونی برای این بگدان،ابگوشت درست کردم ، حالا یه هفته اس هی زنگ میزنه و میگه میشه یه دفعه دیگه ابگوشت درست کنی ، هر چی بهش میگم باباجان تو این گرما ابگوشت نمی چسبه به خرجش نمیره، برای همین امروز براش ابگوشت بار گذاشتم و حالا منتظرم که بیاد ....


- یه پارک ابی جدید باز شده تو دل شهر،قراره هفته دوم اگوست بریم ،میگن دو برابر اون قدیمیه هست، و صد البته رزیدنت های سال یک جدید باید خرجشو بدن(هر سال رسمه که سال جدیدی ها برای سال بالایی ها جشن می گیرن و با هم اشنا میشن)

- یه بار همینطوری بورانی اسفناج و بورانی بادمجان درست کردم بردم بیمارستان ،حالا اینا ول نمی کنن مخصوصا بورانی بادمجان ،امروز رییس بخشمون میگه این بوورانی چیه که تعریفش رو می کنن،برام درست کن...میگم بله حتما حتما....

- امروز داشتم کیف پست رو می خوندم که مطلب جالبی داشت، خانم جنیفر لوپز  جمعه هفته پیش بی سر و صدا اومده بوده اکراین... داستان از این قرار بوده که یکی از میلیاردر های اکراینی برای جشن عروسی پسرش تو یالتا از ایشون دعوت کرده بوده که بیاد تو جشن شون ،جدای از خواننده های مطرح روسی و اکراینی ، ایشون گل سرسبد مجلس بودن و جالبه که برای 3-4 روزی که اومدن اینجا و مخصوصا جشن عروسی یک میلیون دلار گرفتن ،هزینه اقامتشون تو هتل 5 ستاره هم شبی 4000 دلار بوده، نوشته بود که خیلی خوشحال و راضی هم بودن....مطلب رو برای همکارام می خونم ، ناتاشا میگه  کجای دنیا رو می خوایم بگیریم با این پزشکی ،نمی دونم؟،مال اون گنده اس اونم مصنوعی ،مال من طبیعی و گنده اس ولی براش یه دلار هم نمی دن ،همه می زنیم زیر خنده....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 4:14  توسط دیادیا بوریا  | 

Jul 25, 2011
by verach
- باز از همه دوستان ممنونم بابت تبریک تولد...


- اخرین زایمان رو می گیرم ، خیالم راحته که حداقل تا 4 ساعت دیگه زایمانی نداریم ، به اینترن مربوطه تاکید می کنم که فشار اتاق 2 بزرگ رو چک کنه و همچنین FHR جنین رو هم چک کنه ....همه همه سه تا پزشک بهمرا دو رزیدنت و 3 اینترن تو کشیک هستیم که کم سابقه اس جالبه که رزیدنت سال یک نداریم و اونا از اول اگوست میان ،دکتر یک پاپا هست که وصفش تو پست های قبل نوشته شده، 100 گرم کن.یاک نوشید و رفت خوابید و توصیه کرد که به جز موارد خیلی مهم بیدارش نکنیم،پزشک دوم هم رفت تو اتاقش و موبایلش رو هم تو بلوک زایمان جا گذاشت، دکتر سوم اخرین بار با دکتر بیهوشی تو بخش مراقبت های ویزه دیده شده بود که بسیار بسیار خوش و خندان بوده و اماده می شده برای بیببببببببببببب...یادم باشه وصف این خانوم دکتر رو یه بار براتون بنویسم، خلاصه علنا من مونده بودم و اولگ رزیدنت سال دوم،ساعت حدود یک و نیم شب بود ،یه اب هلو خنک برای خودم ریخته بودم تو لیوان و رفتم بالا پشت بوم بیمارستان که جای واقعا محشری هست ،خنک وبا یک منظره دلنشین ،کل کیف زیر پاته ،داشتم اب میوه رو مزه مزه می کردم که دیدم ماشین اورزانس رفت تو قسمت زنان یه دقیقه نشد اینترن عزیز ،کاتیا،زنگ میزنه و صداش منو به وحشت می اندازه

- خون...همه جا پر خونه زود بیاین پایین....

اب میوه رو همونجا می ذارم و می گم همینو کم داشتیم حالا پاپا رو چه جوری بیدارش کنم و میرم تو اسانسور و بعدش اتاق معاینه اورزانس،خانوم 40 ساله ،بدون سابقه زایمان و جراحی با خونریزی شدید،نگاه می کنم چنین خونریزی از اندام داخلی نمی تونه باشه به قول اساتید خون تازه اس ، ازش می پرسم چی شده؟با خجالت میگه  فکر کنم دچار پارگی شدم نفس راحت می کشم و لبخند می زنم ،بنده خدا بیشتر خجالت می کشه ولی من لبخند زدم چون نباید پاپا رو بیدار می کرد،میگم بیشتر توضیح بدید ،میگه حدود دو ساعت قبل با دوست پسرش ص....ک....س داشتن و بعد دچار خونریزی و درد شده ..میگم تو این دوساعت کجا بودی ؟میگه فکر می کردم خونریزی قطع میشه....میگم خوب دوستتون کجاست ؟میگه بعدش گرفت خوابید ...سر تکون می دم یعنی اینکه می فهمم و راهنمایی اش می کنم رو تخت معاینه و به کاتیا هم می گم دستکش بپوشه تا معاینه کنم و کمکم کنه ....کمی مونده بود شاخ دربیارم یعنی تا به حال پارگی دیده بودم ولی این یکی نوبرش بود از دیوار کناری وازن تا تقریبا دهانه مقعد ،پار شده بود، تو زایمان طبیعی به ندرت اینجوری پیش میاد....نگاهی بهش می کنم میگم مطمئنی دوست پسرتون بوده،بهتون تجاوز نشده...می خنده میگه نه نه اصلا دفعه پیش کمی خونریزی داشتم که خوب شد ولی اینبار اون خواست یه مدل جدید رو امتحان کنه که اینطوری شد ....میگم میشه مدل جدید رو توضیح بدید که میگه: بیب...(خوب اینجا خانواده رد میشه.....) خلاصه مجبور میشم متخصص بیهوشی رو هم زابراه کنم تا قیافه عبوسش رو ببینم که احتمالا چند تا فحش هم به من تو دلش داده ، میاد یه نگاهی می اندازه و بیهوشش می کنه جالبه که سوتی دکتر سوم کلی ما دو تا رو خندود ،خانوم به من زنگ زده میگه ،مورد مهمیه که دیما رو صدا زدی ؟چی شده؟ براش توضیح می دم میگه پس مدلش رو برای دیما تعریف کن ....یعنی منظورم اینه که... دیما گوشی رو میگره و میگه اگه ببینی نمی خوای امتحانش کنی ...حداقل من که نمی خوام امتحانش کنم بعد بر می گرده به من میگه :اوی ببخشید  نمی دونستم هنوز اینجا هستی منظورم این بود که...میگم دیما سریع تر ...مجبور میشیم بهش خون تزریق کنیم ها...میگه الان الان و بیهوشش می کنه و من دوخت و دوز رو شروع می کنم ، پرستارا که از موضوع با خبر شدن یکی یکی میان و دید می زنن و هی میگن دکتر اون روش جدید چی بوده و من هی می خندم و براش تعریف می کنم  و این ماجرا به خیر می گذره....میرم بالا که کمی چرت بزنم ، نیم ساعت نمیشه که دوباره کاتیا زنگ می زنه ،دلم می خواد خفش کنم ...میگم کاتیا بهت گفتم که برای هر موضوعی منو صدا نزن ،خودت یه جوری حلش کن،میگه اخه این یکی شکم حاده....کمی مونده زمین زمان رو فحش بدم ،میرم پایین،خانوم 25 ساله باردار ،هفته 16 باد درد شدید در ناحیه اپاندیس ...شوهرش هم با یه کیسه جلوشه و خانوم مرتب تهوع و استفراغ داره...میگم چی خوردی ؟ میگه تولد دعوت بودیم فقط یه گیلاس شامپاین و 6-7 تا هلو....میگم هلو ها رو می بینم و دوبار استفراغ،معاینه اش می کنم ،درد خیلی شدیدی داره پرونده اش رو نگاه می کنم می بینم دو سال قبل اپندکتومی داشته به گفته بیمار، ولی جای عمل یه چیز دیگه رو نشون می ده، ازش می پرسم چه عملی داشتید؟ میگه اپاندیسیت ، میگم همراه با اون چیز دیگه ای بوده ؟میگه نه...میگم کجا عمل کردید؟ بیمارستان نسبتا معروفی رو میگه ،میگم مدارکش همراهتونه میگه نه ...ولی چهره اش منو راضی نمی کنه ، حس می کنم چیزی رو داره مخفی می کنه چون جای عمل، نشون از عمل مربوط به بیماری زنان می ده و کلی با عمل اپاندیس فرق داره که در همین حین مادرش انگار سراسیمه خودشو رسونده ،میگه دکتر بازم خارج از رحمیه؟میگم 16 هفته داخل رحم بوده حالا خارج از رحم؟بعد میگم وایستا مگه سابقه خارج از رحمی داره ...مادره تازه متوجه سوتی اش شده ...این دست اون دست می کنه ، قیافه شوهرش که تا قبلش مکالمه ما رو در مورد عمل خانوم شنیده بود ،یه پارچه خشم میشه...حالا خانومه رو تخت معاینه هست من بین در و اونا خارج از اتاق که شوهره داد می زنه...تو کی حامله بودی؟از کی؟از کجا معلوم این بچه منه...تو که گفتی اپاندیست بود...حالایکی بیاد اینون جمعش کنه....اعصابم ریخته بود بهم اساسی....به شوهره میگم اروم باشید ...مشکل خودتون رو بعدا حل کنید...حالا این ول کن نیست که همین حالا می خوام تست زنتیک بدم،میگم اقای محترم باید برید کلینیک خصوصی...حالیش نمیشه میگم ....مثل اینکه متوجه نمیش زنت ممکنه بچه اش رو از دست بده یا خوش یه طوریش بشه....کمی اروم میشه .میرم تو اتاق ، خانوم ابغوره گرفته،میگم اگه نمی خوای با من رو راست باشی من کاری از دستم بر نمی یاد ،نمی تونم تشخیص درست بدم ، معذرت می خواد و داستانش رو مختصر میگه ...دوباره معاینه اش می کنم از لحاظ رشته خودم مورد خاصی نمی بینم، دوبار پرونده رو نگاه می کنم،علایم شکم حاد لامصب خیلی هاشون شبیه هم هست بیشتر هم کار جراح های عمومی هست ولی خوب باید تشخیص می دادم که مربوط به ما میشه یا بفرستموشون مرکز جراحی ،می بینم یه هفته و نیم یبوست داشته،تمام سیمپتوم های اپاندیسیت رو امتحان می کنم لعنتی 50-50 هست، اخریش رو امتحان می کنم و تقریبا مطمئن می شم که انسداد روده هست ،مجبورم پاپا رو بیدار کنم ،چون اون باید تشخیص رو بنویسه و اونا رو بفرسته به مرکز جراحی ،مثل یه دیو خشمگین میاد پایین ،تشخیصم رو میگم "یه نگاه میکنه و میگه "اوه...و میره معاینه می کنه و بعدش میگه: بیبمیدونه که چی می تونه باشه...در هرصورت ازمایشگاه مون که در دست تعمیره ..لیکوسیتش رو الان نمی تونیم چک کنیم ...میدونم از لحاظ رشته ما موردی نداره...نگاهیی به من می کنه وای به حالت اگه تشخیصت اشتباه باشه...من بودم می نوشتم اپاندیست...حالا میگی انسداد می نویسم وای به حالت اشتباه باشه امضا و مهر من می خوره زیرش...میگم نیکلای واسیلیویچ،  مطمئنم...میگه یه بطری از تو اگه اشتباه باشه و می فرستیمشون با امبولانس برن....تو مورنینگ  جلوی همه میگه ...نه خوشم اومد ، جراحش کلی تشکر کرد از تشخیص درست ما....یه دست براش بزنید و بچه ها کلی مسخره بازی دراوردن و اون برگشته میگه با همه اینا یه بطری طلب من....

- کشیک بدی نبود ،ولی از اون کشیک های مورد دار بود....

پی نوشت: دوست عزیز "دکتر یه جور دیگه" من از شما هیچ ایمیلی دریافت نکردم ...لطفا اگه میشه به ادرسی که تو وبلاگم گذاشتم ایمیل بدید یا همینجا خصوصی بنویسید برام

پی نوشت 2:دوست عزیز ، ر ...اول لطف کنید از خودتون ادرس ایمیل یا وبلاگ بذارید ..دوما در مورد سئوالتون من دکتر تو تهران نمی شناسم ولی عمل جراحی رو می تونم براتون توضیح بد

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 4:13  توسط دیادیا بوریا  | 

Jul 22, 2011
by verach
 - اول ، از همه دوستان که تولدم رو چه اینجا چه تو فیسبوک تبریک گفتن واقعا ممنونم

- اینجا تولد یه چیزی تو مایه های عروسی می مونه ،3-4 روزی ادامه داره یه بار با خانواده جشن گرفتیم ،بعد با دوستای نزدیک تو کافه و بعدش با اجازه رییس بخش تو بخش که چند تا از رییس بخش ها و دکترا و رزیدنت ها و پرستارا و بهیارها هم اومدن یعنی کل بخش ما با چند دکتر از بخش های دیگه، میز خیلی مفصلی براشون چیدم که کلی حال کردن سه نوع پلو (زرشک پلو ، باقالی پلو و پلو ازبکی که خیلی دوستش دارن)کباب کوبیده و شیشلیک و انواع سالاد و نوشیدنی از ساعت 3 که ساعت کاری تموم شد شروع کردیم تا ساعت 10 شب ....خیلی خوش گذشت

- از اول اگوست تقریبا همه بر می گردن سرکار و سر ما خلوت میشه....

- من تو دنیای موسیقی هیچوقت از موسیقی راک خوشم نمی اومد ولی جدیدا فقط راک گوش می دم اونم از نوع روسی،یه جوون دو رگه روسی - کره ای بود به نام ویکتور تسوی ، نابغه ای بود برای خودش ،خیلی طرفدار داشت و موسیقی اش تو اون محیط بسته شوروی جهانی شد، تو همون اوایل فروپاشی به خاطر شعر هایی که خوش می گفت و محبوبیتش ، به طرز مشکوکی کشته میشه البته بصورت تصادف با ماشین ، اونم تو سن 28 سالگی ، جدیدا تموم البوم هاش رو دانلود کردم و تو خونه و ماشین همش گوش می دم مخصوصا اهنگ گروه خونش رو که تو بازی جی تی ایکس هم نسخه انگلیسی اش رو باز خوانی کردن واقعا دیوانه کننده اس...

-هوا خنکه ،بارون میاد کم و بیش ....

- فاز دوم برنامه لاغری به کندی پیش میره ، 15 کیلو همه همه تو این 7 ماه وزن کم کردم که تا اخر جولای باید 20 کیلو می شد ، اگه بتونم 2 کیلو دیگه کم کنم هم خوبه و وارد فاز سوم میشم و 10 کیلوی اخر وگرنه یه ماه دیگه تو همین سیستم باید بمونم....

- رفتیم کالینز شلوار بخریم (همیشه از اونجا می خرم چون خیلی سگ جونه )، سایز پارسالم 40 بود و امسال 34 ، خودمم باورم نمی شد ولی هنوز راضی نیستم...

- بزودی فرهنگ نوشت رو اضافه می کنم

- اینم اهنگ گروه خون از گروه کینو (ویکتور تسوی)

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 4:13  توسط دیادیا بوریا  | 

 
Jul 13, 2011
by verach
- اول از همه، ممنونم از همه دوستانی که حال منو پرسیدن

- تقریبا نصف پزشک های بیمارستان رفتن تعطیلات و همینطور نصف رزیدنت ها ، منم فعلا تصمیم ندارم از تعطیلاتم استفاده کنم چون تو شهریور ما  عروسی پسرخاله جان می باشد و در فکرشم که بیام ایران ، برای همین تمام کارهای بخش، رو سر من و اولگا افتاده ،بخش به این بزرگی یه دکتر و دو رزیدنت داره در صورتیکه در حالت عادی 4 دکتر و 6 رزیدنت داره ، خودتون حساب کنید که چی می کشیم البته کشیک ها هم جای خودشون که این ماه 12 تا کشیک دارم ،خوب فکر کنم دلایل غیبتم رو کاملا توضیح دادم....

- آی اعصابم خورد میشه کاسب جماعت (با ای کیو معمولی هم در نظر بگیریم) بخواد سر ادم کلاه بذاره ، امروز رفتم بازار دم خونه ، حالا بازار دم بیمارستان تو کل کیف مشهوره به ارزون بودن ولی بنده لیست بلند بالای سبزیجات و میوه جات یادم رفت و نزدیک های خونه یادم اومد و مجبور شدم برم اونجا ،اولا قیمت ها رو که دیدم شوکه شدم تقریبا دو نیم برابر گرون تر بود ، دوم اینکه عادت کردم از مغازه ایسایف ها خرید کنم که کلی هم تخفیف می دن و برام اصلا جالب نبود و سراخر اینکه خانم فروشنده بسیار زرنگ تشریف داشتن ،لیست منو دید و هی تند تند تو ماشین حساب می زد و اخرش یه قیمتی گفت ،حالا من همیشه  عادتمه قیمت هر چیز رو می پرسم مثلا گفتم 2 کیلو خیار اون می ده دو کیلو سیصد و من می پرسم چقدر شد و اونم میگه فلان قدر و برای خودم بازی ریاضی می کنم و همه قیمت ها رو جمع می زنم و زود تر از اینکه اون با ماشین حساب دومش قیمت نهایی رو بگه می دونم چقدر شده و برای همین دیدم فرق معامله یه چیز تو مایه های 5 دلاره ،بهش گفتم اشتباه حساب کردی گفت غیر ممکنه ، درهمین حین ریسش  اومد اونم به تته پته افتاد و همه رو دوباره وزن کردیم و دیدیم که بله خانم دولا پهنا حساب کرده ، حالا میگه احتمالا یه چیزی رو دوبار حساب کردم و از این حرفها منم خسته  از کشیک و اعصابم خورد که این بشر می خواد سر من کلاه بذاره برگشتم گفتم از شما خرید نمی کنم چون با مشتری صادق نیستید و همه رو همونجا گذاشتم ،قیافه رییسش دیدنی بود، رفتم مغازه بغلی خرید کردم(نگید که طرف شاید اشتباه کرده بود چون هر جور حساب کردم دیدم نمی تونسته یه چیز رو دوبار حساب کنه و اون قیمت رو بده)

- امروز باید یه پرونده رو می بردم بخش نازایی که یکی از اتندامون رو دیدم که تو شبیه جزیره کریمه   یه کلینیک باز کرده و بیشتر با ایتالیا کار می کنه ،بدین شکل که خانواده ها از ایتالیا میان اونجا هم استراحت هم         ای وی اف و البته از روسیه و خود اکراین هم میان اونجا ، منو دید کلی تحویل گرفت که کمی عجیب بود و همینطور که داشتیم حرف می زدیم برگشت به اون یکی دکتر گفت،چرا تا به حال به ذهنم نخورده بود ،یکی رو همین جا داریم و اصلا به یادش نبودم اونم خندید و گفت چرا که نه....بعد برگشت گفت یه کار خوب برات سراغ دارم هم کاره هم تفریح یعنی یه هفته استراحت بهمراه بلیط رفت و برگشت و هتل تو کریمه و 100 دلار به ازای اینکه به بانک اسپرم ما کمک کنی....من:جدی که نمی گید؟ میگه   "من شوخی ام کجا بود،جدیدا متقاضی زیاد داریم که تقضای دونر شرقی می دن و صد البته قیافه ات هم به ایتالیایی ها می خوره می تونیم جای اونا هم غالب کنیم ...میای کار کنی؟ واقعا مونده بودم چه کار کنم و از طرفی خودش ادم خیلی معروف و بانفوذی هست تو دپارتمان و یکی دوتا کار هم برام انجام داده بود ولی خوب اینم دیگه خیلی ...نمیدونم چی بگم پیشنهاد عجیبی بود خلاصه گفتم من دوشنبه تولدمه کلی کشیک هم دارم تو این ماه ، پسرک هم باید ببرم مهد و بیارم واقعا وقت ندارم متاسفم...دیدم قیافه اش برگشت گفتم البته می تونم دوستامو معرفی کنم اگه بخواهید و دیدم اروم شد و گفت با تو کار کردن راحت تر بود برام  باشه معرفی کن ولی مطمئن باشن ها.... یه نفس راحت کشیدم و اومدم بخش خودمون.... حالا برای اولگا و ناتالیا نیکولایونا پزشک بخشمون تعریف می کنم ، هر دوتا می گن چه اشتباهی کردی چنین موقعیتی رو از دست دادی.....

پی نوشت:خیلی از نظرها رو هنوز تایید نکردم که تا امشب تایید می کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 4:12  توسط دیادیا بوریا  | 

Jul 2, 2011
by verach
ملت روس ،ملت عجیبی هست ، بزرگترین خصیصه شون صبرشونه، تا بخوای صبورن و فکر کنم اون بر می گرده به اب و هوای این منطقه،یعنی تو سرمای وحشتناکه اینجا کار دیگه ای به جز صبر نمی تونی انجام بدی.... ملت قوی هست ، قوی از لحاظ بدنی می گم ،که البته خیلی اش بر می گرده به ژنتیک و نوع زندگی ... حالا این دو فاکتور بزرگ سلامت و نیرو بدنی بعلاوه صبر رو جمع کنید ، می رسید به ابزار استفاده  حکومت کمونیست در این سالها که همچنان در این ملت باقی مونده، به نکته خیلی جالبی رسیدم تو این مدت و اون اینکه تقریبا همه مردم اینجا از فقیر و غنی گرفته رو زمین کار کردن و می کنن، یکی از سیستم های اموزش اون دوره این بود که دانشجو ها و محصلین سال اخر دبیرستان رو تو فصل تعطیلات می فرستادن به دهات اطراف و اونا یه ماه تو کمپ با هم زندگی می کردن و صد البته رو زمین کار می کردن ، یعنی وقتی با دکترهای بیمارستانمون صحبت می کنم یکی از خاطره انگیز ترین دوران تحصیلی شون همون یه ما زندگی هر ساله، کلاس شون با هم تو یه ده بوده که صبح ها سر زمین می رفتن و بعد از ظهر ها می نوشیدن و می رقصیدن.... کم پیدا می کنید دستهای ظریف کار نکشیده شده رو ، مخصوصا تو نسل قدیم حتی تو هم سن و سالهای من و همین مورد خیلی به اونا کمک کرد موقعی که شوروی برچیده شد ،جریان از این قرار بود که به همه یه تکه زمین می دادن که روش کار کنن ،دکتر و مهندس و معلم نداشت و اونا تو اون تکه زمین به وسع خودشون یه خونه کوچک می ساختن که بهش می گن داچا و حالا که رو به کاپیتالیسم رفتن میشه گفت شده ویلا و تو فصل کشت و کار فرصت مناسبی بوده که از اون اپارتمان های نقلی بزنن به دل طبیعت و تقریبا مواد سالانه سیب زمینی و پیاز و کلم و خیار و گوجه شون رو در بیارن البته دو تای اخر رو بعدش کنسرو می کردن،وقتی سیستم تغییر کرد و دوسالی که هیچی سر جاش نبود ،تو یه سال اول تقریبا قحطی میشه و دولت عاجز از پرداخت حقوق و همین زمین ها ملت رو سرپا نگه می داره ، مثلا یکی از جراح هامون تعریف می کرد که 6 ماه حقوق نگرفته بود و تو این مدت هر چه که رو زمین کاشته بودن رو خودشو خونواده اش خوردن و این تقریبا برای همه بود،الان البته وضع خیلی فرق کرده و نسل جدید که خیلی سیستمش با دوران قدیم فرق داره این چیزا رو نمی دونن ولی برنامه دولت هنوز هم برای جوون ها سرجاشه و اینکه هر کی بخواد سر زمین کار کنه دولت بهش زمین می ده البته به نام دولت و تو می تونی روش کار کنی و من چند تا از رزیدنت هامونو می شناسم که گرفتن و کار می کنن واصلا عارشون نیست که مثلا جراح هستن.....
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 4:11  توسط دیادیا بوریا  | 

Jul 1, 2011
by verach
 - اگه بگم هنوز اینجا داره بارون می باره باور می کنید ،هر چند باورش کمی برام سخته ولی باید کاپشن های بهاره رو دوباره تن کنیم ف اونوقت من موندم از اکتبر اینجا چه طوری میشه.....ولی حسش بی نظیره ، تو تابستون پاییز رو تجربه کنی...

 - بگدان درسش تموم شد،جشن گرفتن ، همه دکترا و رزیدنت ها رو دعوت کردن رستوران ، زدیم ، رقصیدیم ،نوشیدیم ولی حس اینکه یه دوست رو حداقل تو محیط کاری از دست می دم خیلی برام دردناک بود...تو این مدت اونقدر یا هم همه جا بودیم حتی رنگ لباس جراحی هامونم یکی بود ، که همه ما رو دوقلو صدا می زدن....

- از یه ماه دیگه رزیدنت های سال یک میان و من دیگه سال اخر هستم، اگه یه کم بجنبم شاید ارشد رزیدنت ها بشم ولی حوصله کارهای بعدش رو ندارم، همه خرده فرمایشات دپارتمان رو باید اونوقت انجام بدم....

- تقریبا یک سوم دکترامون رفتن تعطیلات و عملا کارها افتاده گردن ما،هر روز تقریبا تا 6 بیمارستانم تا پرونده ها رو تکمیل کنم....

- سالها تو کتاب ها می خوندم مخصوصا تو کارهای چخوف مثلا فلانی وارد شد و بوی عطر ارزان قیمتش برای چند ثانیه ای در فضا پیچید ، تا اینکه اولین بار تو 15-16 سالگی یک عطر گران قیمت کادو گرفتم و اون شد که دیگه نتونستم عطر و ادکلن معمولی استفاده کنم و اعتراف می کنم که یکی از موارد پر خرج زندگی من و خانومم همین عطرها هستن  اونم برای منی که تقریبا باهاش دوش می گیرم و صد البته از خودم سرمست می شم ...حالا جدیدا کشف کردم که کافی هم یه همچین جذبه ای داره ، اقا اصلا دیگه نمی تونم کافی های معمولی مثل nescafe یا jacobs و اینا رو بخورم و به کمتر از carte noire  ,Illy راضی نمی شم ، برای همین وقتی تو بیمارستان برای خودم کافی درست می کنم تا چند دقیقه عطرش همه جا می پیچه و انوقته که هر کی ازم می خواد براش درست کنم و از قضا امروز  رییس بخشمون که اتفاقی اومده بود اتاق ما و با بوی کافی سرمست شده بود ،قوطی تقریبا نو بنده رو گرفت تا ببره اتاق خودش و با کافی میکرش کافی درست کنه و دیگه برگشتی در کار نبود و آی موندیم در خماری کافی که روزمان کلی تلخ شد.....( البته از جای دیگه ای که سوخت چیز دیگه ای نمی گم)...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 4:9  توسط دیادیا بوریا  | 

Jun 29, 2011
by verach
   "مرا تو بی سببی نیستی


براستی صلت کدام قصیده ای ای غزل؟

ستاره باران جواب کدام سئوالی از دریچه تاریک؟

کلام از نگاه تو شکل می بندد.

خوشا نظر بازی که تو آغاز می کنی....."

زنده یاد احمد شاملو

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 4:8  توسط دیادیا بوریا  | 

Jun 27, 2011
by verach
- ساعت 5 صبح ، تلفن یه ریز زنگ می زنه ، اصلا حوصله برداشتنش رو ندارم ولی همونطور که یه طرف مغز میگه بر ندار ،طرف دیگه ناخوداگاه دست رو می فرسته که پیداش کنه ، به زحمت چشمامو که اونم یه طرفه فرمان گرفته از مغز ،رو باز می کنم و می بینم شماره یکی از دکترهای بیمارستانه، صدایی صاف می کنم و جواب می دم ، صدای اون بدتر از من خواب الوده ، همزمان تجسم می کنم که بدون ارایش چقدر باید وحشتناک باشه قیافه اش ،خنده ام می گیره ولی خودمو کنترل می کنم ، می پرسه بیدارت کردم ؟ تعارف که ندارم میگم اره...میگه خوب دیگه وقتش بود که بیدار بشی ، نمی دونم چرا می بینمش همونطور که دمر خوابیده و داره موهاشو نوازش می ده چشماشم برق می زنه مثل کارتونهای دوره کودکی که شخصیت بدجنس داستان چشاش برق می زد ،می گم نه قصد داشتم تو این تعطیلی بیشتر بخوابم ،می خنده میگه ببین من کیف نیستم یکی از بیمارام زایمانشه الان زنگ زدن به من که اومده زایشگاه ،حوصله فلانی (یکی از دکترا)رو ندارم ،برو زایمانش رو بگیر ...تو دلم میگم منم حوصله اش رو ندارم ،صدای بارون و باد ملایم خنک منو با تلفن بیشتر می بره زیر پتو، فکر می کنم خواب الان به هزار تا 100 دلاری که قراره به من برسه می ارزه ولی نمیشه کاریش کردو گرنه موقعیتم  رو از دست می دم و بهش می گم باشه الان راه می افتم و اونم میگه تثوم تثوم (یعنی بوس بوس)....

 - اینجور مواقع حوصله خودمم ندارم چه برسه که ببینی یه همسایه ابله ماشینشو جوری پارک کرده که نمی تونی به هیچ وجه خارج بشی،بارونم وحشتناک می باره یاد اقا نقی بقال محلمون می افتم که اینجور مواقع نگاهی به اسمون می کرد و همزمان که اب دهانش رو قورت می داد سیب ادمش هم یه تلنگر مواجی می خورد و اون می گفت اگار ک....ن اسمون سوراخ شده و من تجسم می کردم که اسمون باید چه باسن گنده ای داشته باشه ،تو همین فکرام که می بینم اون یکی طرف مغز کار خودشو کرده و شماره همسایه رو گرفته و اونم بدتر از من از خواب پاشده و داره نعره می کشه ،میگم بیا ماشینتو بردار باید برم ،میگه تو تعطیلی هم حالیت نمیشه ،حوصله بحث ندارم ،میگم زایمان دارم  و این یعنی کلید طلایی ،اینقدر که این ملت رو این موضوع حساسن ،میگه بیگو بیگو(یعنی دویدم دویدم)... میاد و جا باز می کنه رد می شم ، شلاقی می باره ،پنجره رو می کشم بالا ولی یه طرف استینم دیگه خیس خیس شده....

- نمی دونم باید کجای این دنیا بزرگ می شدم که با " همه شب نالم، چون نی" مرحوم استاد بنان سرعت نرم ولی همون طرف مغز میگه که همین جا ها کمین کردن ،قشر زحمتکش راهنمایی رانندگی رو میگه که با اون دستگاهای مزخرفشون سرعت رو کنترل می کنن ،پامو از رو گاز بر می دارم و سرعتم رو میارم رو 75 و با یه لبخند از کنارشون رد می شم ،فکر کنم اگر بر می گشت با اون دستگاهش می دید که 120 رو هم رد کردم.....

- لباس عوض می کنم و می رم بلوک زایمان ،همون دکتر مزخرف که کسی احتمالا جز شوهرش حوصله اش رو نداره از بس که از خود متشکر هست ،با یه هیجان تصنعی می گه :س کاکم سودبامی*؟ (هر چه فکر می کنم به این جمله با معنی مسخره، چیزی ازش در نمی یارم و فقط به خودم دلداری می دم که حتما استانیسلاوسکی هم بعد یه مدت طولانی چخوف رو می دیده که از یالتا برگشت وه به محل تمرین گروه اومده حتما همینو می گفته) بهش می گم فلانی زنگ زد که زایمانش رو بگیرم ،میگه در جریانم اتاق شمار 4 بزرگ ، سری به علامت تشکر تکون می دم و میرم تو اتاق ، یه ماما بهمرا دکتر اطفال و رزیدنت سال دو بالای سر خانومه هستن، سریع نگاهی به پرونده می کنم و میرم بالا سر خانومه، زایمان دومش هست و با اونکه جثه ریزی داره ولی معلومه دخترک قوی هیکلی رو می خواد دنیا بیاره، از مامای خوش خنده ام که همیشه بعد زایمان با هم یه کافی می خوریم و اون از دوست پسر عربش برام میگه ،می پرسم که چقدر دهانه رحم باز شده ،میگه بین 8 تا 9 ، خودش می ره کنار تا معاینه کنم ،با صورت بهش می فهمونم که احتیاجی نیست و بهش اطمینان دارم ، می خنده و میگه شکرا" میگم  یا حبیبی ...می زنه زیر خنده ، بهیار بیچاره که چیزی از حرفامون سر درنیاورده با یه لبخند خالصانه به ما نگاه می کنه  تا اینکه بهش میگم حالت چطوره توتیا سونیا (خاله سونیا)می گه مثل همیشه و من به پاهاش نگاه می کنم که اِدمای وحشتناک داره ولی بنده خدا تو این سن باید کار کنه، نمی دونم یه بار یا دوبار همون دکتر محترم زنگ می زنه و  جویای حال میشه تا اینکه زایمان رو می گیرم و اپیزیو رو هم می دوزم تا برم کافی که لنا (مامای خوش خنده) برام اماده کرده رو بنوشم...

- پرونه ها رو تکمیل می کنم و راه می افتم که بیام خونه، یادم میاد پسرک اب میوه و موز نداره میرم بازار بغل بیمارستان ، همون مغازه همیشگی که فروشنده هاش یه زن و مرد اذربایجانی هستن که خانومه یه مدتی تو بخش ما بستری بود و کلی بعد اون به ما تخفیف می ده ،چاق سلامتی می کنم و وسایل مورد نظرم رو می خرم و میام تا دوباره اون منتخب قدیمی ها رو گوش کنم همونی که شجریان توش داروگ می خونه.....

- میام خونه ، دوستان تازه از خواب پا شدن و سر حال دارن صبحانه می خورن ، پسرک که منو به چشم جووس می بینه و می پره تا اب میوه مورد علاقه اش رو با سختی ببیره رو میز صبحانه و خانمم میگه نه! من هیچوقت زنان نمی خونم... میگم خیلی اشتباه می کنی....اونم می خنده و میگه از حال و روزت معلومه...لبخندی می زنم و  شبیه این فیلم ارو...تیک ها که هنرپیشه زن تا رختخواب لباس هاشو در اورده  زیر پتو رفته می رم با این تفاوت که اهنگ کارتون پسرک تا خدا بلنده و و اون همراش داد می زنه: کیل د بیست (کارتون دیو و دلبر) و من تو دلم همه دیوها رو می کشم تا چشمام سنگین بشن....

* در اصلاح عامیانه یعنی از این ورا... ولی اگه لغت به لغت ترجمه بشه یعنی کدوم سرنوشت تو رو اینجا کشوند؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 4:8  توسط دیادیا بوریا  | 

Jun 19, 2011
by verach
 انگار روحم رو صیقل داده باشن ،انگار شیشه ای باشه که به تلنگری بشکنه، با خوندن یه وبلاگ یا شنیدن یه موسیقی و حتی خنده بی تکلف دخترک روس از یه خیابون اونطرف تر ،به فضا میرم ...امشب رسپتورهای لعنتی انگار مست کرده باشن ،همه چیز رو ده برابر حسی تر می بینن ،اونقدر طرح اولیه داستان نوشتم که بشینم بنویسمشون برای سه سال موضوع دارم....امشب حس عجیبی دارم ،دلم می خواد برم کنار دنپر و داد بزنم یا اونقدر برقصم تا از خستگی خوابم ببره....امشب دلم می خواد برم تو حیاط خونه قدیمی مون ،بشینم رو دیوان سنتی که درست کرده بودم و چای قلیون باشه کنارم و تار بزنم مثل اون سالها که اون از یه خونه اونطرف تر گوش وامیستاد یا شاید من توهمش رو داشتم....امشب دلم جاده لاهیجان رو داره با اون دوستای قدیمی که نصفه شب به سرمون می زد ماشین رو اتیش کنیم و بریم بام سبز چای بنوشیم.... امشب جخوف رو بیشتر از هر موقعی بهتر می فهمم با همه ظرافت های داستانیش ،وقتی نامه هاش رو با دستخط خودش می خونم ،انگار نشسته کنارم با اون عینک پنسی اش و همونطور که سیگاری گیرانده منتظر تا خوندنم تموم بشه...امشب هوای سرمست شدن از بوی محبوبه های شب خونه مادربزرگ رو دارم....رفتن سر مزار مادر....

 امشب یه شب دیگه اس برام.....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 4:7  توسط دیادیا بوریا  | 

Jun 19, 2011
by verach
 - تو اوج دوران خاتمی بود ،دوره اولش و من با حال و هوای جو ، نشستم و تمام اثار شریعتی رو خوندم ،عاشق نوشتهاش و سخنرانی هاش بودم و پدرم فقط یه نگاهی به من می کرد که خیلی حرف داشت ولی من نمی فهمیدمش...

- همیشه اخرین تصویرش ،جلوی چشامه، رفتن مشکوکش ....

- چند ساله ،با همه احترامی که برای شخصیتش ،برای قلمش ،قائلم ولی نمی تونم ضربه زدنش   رو به  فرهنگ ،به پیشرفت ،و بطور کلی وطنم، ببخشم.....

- با همه این ها می دونم که نیتش خیر بود ،روحش شاد

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 4:6  توسط دیادیا بوریا  | 

Jun 18, 2011
by verach
 دومین باری بود که برام اتفاق افتاد تو این ده سال و هر بار ابهت زبان مادری یا منطقه ورنیکه در مغز بیشتر برایم روشن میشه و جالبه که ربط مستقیم داره با کم خوابی..... دیروز از کشیک که اومدم  خونه،خانمم از من یه چیزی پرسید ،حتی یه کلمه انگلیسی نمی فهمیدم و تو ذهنم شجریان می خوند:" به من گفتی که دل دریا کن ای دوست....."
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 23:42  توسط دیادیا بوریا  | 

Jun 13, 2011
by verach
 یکی از شاخصه های هر ملت اداب غذایی اوناست و گاهی یکی از غذاهاشون نماد غذایی اون ملت میشه و تمام جهان اونو میشناسه مثل پیتزا یا اسپاگتی در ایتالیا دونور کباب (شاورما)در ترکیه و خیلی چیزای دیگه ، در زمینه غذا روسیه رو با سوپ معروفشون می شناسن که همون سوپ بُرش  هست ....

 مسئله بعدی در اداب غذایی شیوه سرو غذاهاست مثلا ما ایرانی ها عادت داریم که چلو خورشت داشته باشیم و در کنارش ماست یا سالاد و به ندرت پیش میاد که از سوپ استفاده کنیم ولی اگه دقت کرده باشید در برنامه بفرمایید شام یه سیستم جهانی برای سیستم ایرانی هم در نظر گرفتن و اون همون پیش غذا و غذای اصلی . دسر بود حالا اینجا کمی قضیه فرق می کنه و اونم اینه که در روسیه برای یک وعده نهار یا شام ابتدا پیش غذا میاد که می تونه انواع سوپ باشه ، بعدش غذای اصلی که خودش به دوقسمت تقسیم میشه خالودنی(سرد)و گاریاچی(گرم) که بعضی وقتها یک یا دو هم گفته میشه یعنی غذای اول و بعد غذای دوم ،که غذای اول شامل انواع سالاد که معمولا سالاد های گوشتی (می تونه از مرغ یا گوشت و یا ماهی )باشه و ساندویچ  که اینجا بهش بوتربورد میگن و اون ذهنیتی که ما از ساندویچ داریم نیست،یک برش نون تست هست که روش ممکنه کالباس با کره یا خاویار با کره و غیره باشه که تو یه پست دیگه به تفصیل شرح می دم و بعد غذای دوم که شامل غذاهای گرم میشه که اونم از منو های مختلفی تشکیل شده و در نهایت دسر هست....

مورد بعدی اداب غذایی بر می گرده به ساعت ونوع وعده غذایی مثلا صبحانه ها اینجا معمولا در زمستان سوپ  و بعدش ساندویچ و سالاد هست بهمرا چای و کافی و بعدش حدود ساعت یک نهار و ساعت 6-7 شام و معمولا به ندرت پیش میاد بعد این زمان شام داشته باشن

مورد بعدی مواد مورد استفاده هست مثلا ما ایرانی ها برنج یکی از ارکان غذایی ماست  ،ایتالیایی ها از گندم که بصورت ماکارونی درست شده باشه خیلی استفاده می کنن یا مثلا لازانیا،روسها سهم عمده غذایی شون سیب زمینب هست که براشون مثل برنج برای ما می مونه  و بعد کلم، اونم به دلیل شرایط اب و هوایی اینجاست و معمولا کلم و سیب زمینی در همه فصول سال به وفور یافت میشه....

مورد بعدی که در شاخه دسر جای میگیره استفاده از پیراشکی هست و معمولا هر کدبانوی روس روزانه کلی پیراشکی درست میکنه که داخلش می تونه از میوه جات خام که بعدا تو فر می ره و پخته میشه باشه تا مربا و حتی کلم ،سیب زمینی،گوشت مرغ و انواع پنیر که بعدا تو یه پست دیگه شرحشون می دم و سراخر چند نوشیدنی غیر ال.کلی دارن که مثل دوغ برای ما نوشیدنی ملی به حساب میاد ، مهمترینشون کواس هست که از نان سیاه می گیرن و در واقع شبیه به ماشعیر ماست با این تفاوت که تلخ نیست و کمی شیرین هست و حاوی ویتامین ب که اونم در جهان خیلی معروفه ،نوشیدنی دیگه شون کامپوت هست که باز به دلیل شرایط اب و هوایی ،تو فصل میوه اونا رو خشک می کنن برای زمستون و بعد میوه های خشک شده رو در اب میاندازن همراه کمی شکر و چند قل می جوشونن و بعد میزارن سرد بشه و از اون به عنوان نوشیدنی بهمراه غذا استفاده می کنن که من عاشق مخلوط توت فرنگی و رازبری و بلوبری هستم...

تو پست های بعدی در مورد غذاهاشون بیشتر می نویسم

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 23:41  توسط دیادیا بوریا  | 

Jun 12, 2011
by verach
سال دومی بود که اومده بودم اینجا، یه دوست مراکشی-فرانسوی داشتم که تو یه تاتری باهاش اشنا شده بودم، رشته اش تاتر بود ، اصلا یه جورایی میشه گفت با تاتر به دنیا اومده بود ، از اون صورت هایی که جون می داد سه ساعت بشینی و یه تاتر منولوگ رو ازش ببینی و خسته نشی ،تن صدای دوست داشتنی مخصوصا وقتی یه  ترانه فرانسوی رو برات با گیتار می خوند ،عاشق زبان فرانسه می شدی  و سرانجام فیگور و حرکات ظریف بدن که منو یاد ادری تاتو می انداخت و وقتی بهش می گفتم مقل اونی غش غش می خندید و می گفت :او لا لا ...اسمشم ریم بود ولی من ریما صداش می زدم ،و بعضی وقتها هم که می خواستم اذیتش کنم می گفتم تو مثل شکلات شیری می مونی ،مادرش فرانسوی بود و پدرش مراکشی که تو فرانسه فیلمبردار بود، یادمه یه روزی از اون سر شهر تو سرمای منفی 30  تو غروب سرد ماه دسامبر اومد خونه من و همینطور یه بند می گفت اماده شو می خوام ببرمت جایی که نتونستم بهش نه بگم و وقتی داشتم در قفل می کردم همش چشام به حجم نخونده بافت شناسی فردا بود ولی نمی شد جواب رد بهش بدم و زدیم تو سرما ،هر چه ازش می پرسیدم کجا میریم جواب می داد یه جای خوب تا اینکه تاکسی گرفتیم و رفتیم تقریبا به یکی از خیابون های مرکز شهر و یه کافه که اولین باری بود می رفتم اونجا،چند تا پله می خورد می رفت پایین با نور ملایمی که بوی قهوه و کمی هم سیگار درش امیخته بود و عکس های قاب گرفته شده سیاه سفید صحنه های فیلم و تاتر و صد البته یه اهنگ فرانسوی ملایم ،پله ها رو که رد کردیم دیدم همه دور یه میزی جمع شدن و تقریبا اکثرا فرانسوی هستن و از قیافه ها معلوم بود که تاتری ،نزدیک که شدم خشکم زد اصلا چیزی رو می دیدم رو باور نمی کردم، ژرارد دپاردیو بود،و ریما که می خندید و می گفت خودشه ،اره خودشه و اون با لبخند به من نگاه می کرد ،نمی دونم چرا اولین جمله ای که اومد زبانم این بود" دانتون ،خودتی؟؟؟"و هنوز زنگ خنده اش تو گوشامه ، نشستیم و کلی تو اون جمع تاتری سینمایی حرف زدیم ، وقتی که باهاش هم صحبت شدم و پرسید کجایی هستم خیلی باحال بود گفتم ایرانی و اونم سریع گفت عباس ، و پشتش گفتی کیارستمی (با تلفظ دوست داشتنی ر) سر تکون دادم و تو دلم کلی به جونش دعا کردم که حداقل تو دنیای سینما کشورم رو با اون می شناسن ،کمی در مورد سینمای ایران  و کیارستمی صحبت کردیم و صد البته فیلم هایی که اون توشون بازی کرده ، روی هم رفته شب خوبی بود و برگشتنی ریم برای من توضیح داد که این کافه پاتوق سینمایی - تاتری های فرانسوی هاست  و توش داستان خوانی وشعر خوانی و کارهای فرهنگی دارن  و اگه من دلم می خواد می تونم به جمع شون بپیوندم که اون موقع ها زیاد جدی نگرفتمش چون هم درسام زیاد بود و هم زبان فرانسوی بلد نبودم و نمی شد که مثل اون شب  ریم یا یکی از دوستاش همش برام ترجمه کنن،ولی شبی بود وحشتناک دوست داشتنی ..... ریما بعد مدتی رفت فرانسه و من بعضی وقتها که از کنار اون کافه رد می شدم بی اختیار لبخند گوشه لبام می اومد....


خانومم چندسالی میشه که تو مدرسه فرانسوی ها وابسته به سفارت فرانسه ،انگلیسی درس میده ،بالطبع دوست های فرانسوی زیادی هم داریم اینجا ،مخصوصا ماتیل که مادر دو پسر شیطون همسن دنی هست که سه تایی به پست هم می خورن جنگ جهانی ایجاد می کنن،خانومم خصوصی بهشون انگلیسی درس میده و در واقع یه جور بهانه ای هست برای دیدن ماتیل با همه خوبیهاش و صد البته افکار و خلاقیت هاش، ]چند شب پیش دور بر ساعت 9 بود  به من زنگ زد و گفت اگه حوصله اش رو داری بیام دنبالت و من که حوصله ام سر رفته بود بهش گفتم باشه و اونا اومدن دنبالم از پسر ها هم خبری نبود و من واقعا دلم برای پرستار بچه اونا سوخت که باید بالاسر اون سه تا وروجک می موند،رفتیم رفیتیم تا دیدم رسیدیم به همون کافه اشنای قدیمی ،چیزی نگفتم که سورپرایزشون خراب نشه و وقتی پله ها رو رد کردم و تقریبا همون فضا دوباره برام تداعی شد با این تفاوت که اینبار کاترین دنو اومده بود و ماتیل که ملکه اون جمع بود ما رو باهاش  اشنا کرد و جالب این بود وقتی باهاش حرف می زدم اینبار ایرانی بودن منو با مرجان ساتراپی شناخت و صد البته کیارستمی و من خیلی تو دلم خوشحال بودم که اینا رو داریم که بهشون افتخار کنم،شب خیلی خوبی بود هر چند که بعدش همش فرانسه شد و ماتیل و خانومم برام ترجمه می کردن و من تو دلم به خودم فحش می دادم که چرا نرفتم دنبال زبان فرانسوی ولی شب واقعا دوست داشتنی بود....

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 23:40  توسط دیادیا بوریا  | 

Jun 11, 2011
by verach
امروز بعد مدتها همون بارونی که دلم می خواست تا بیاره ،بارید از اون بارون هایی که بچه بودیم بهش می گفتیم دیوانه باران ، از اون بارون هایی که بوی خاک رو پخش می کنه و صداش بهترین موسیقی همراهی میشه با موسیقی تورج شعبانخانی و غروب  یه روز تعطیل، و اروم اروم می کشوندت به پنجره اشپزخونه تا خیره بشی به طبیعت و بری به قدیما،به شهرت و مادربزرگت رو حس کنی که داره اون موسیقی دیلمانش رو زمزمه می کنه ،اونوقت ابن دل لامصب یه جوری میشه،اروم نمیشه، قهوه ترکی که درست کردی هم ارومش نمی کنه ، یه بغضی میاد گوشه گلوت ، بی اختیار زمزمه می کنی  و تصاویر  همه اون روزهای خوب و بد میاد جلوی چشمات تا بارون بند بیاد و موسیقی تموم بشه و تو ببینی که بی اختیار گوشی دستته و از اون ور مادربزرگت بگه بله و تو همه توانت رو جمع کنی که بغض لعنتی نشکنه و بگی سلام مار*، خوبی؟

 * مار به زبان گیلکی یعنی مادر

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 23:39  توسط دیادیا بوریا  | 

دوست عزیزی برام کامنتی گذاشته که واقعا نمی دونم چی بگم، فقط یاد سیامک انصاری افتادم که زل می زد به دوربین ....اینم کامنتش:


سلام اقای دکتر تازه خوندن وبلاگ را تمام کردم اومدم اولین نظرم را بگذارم
خاطرات جالبی دارین که معلومه با صداقت انها را مینویسین خوشم اومد هرچند معلومه که در فساد و ابتذال زندگی غرب غرق شدین_هرچند به اون خراب شده نمیشه گفت غرب!_ اما همچنان اثار یک تربیت اصیل در شما مشخصه.نمی دانم والا چطور مردم کثیف اونجا را تحمل میکنین تا چه رسد به ازدواج با یکی از اونها.من هم تا مدتی دیگر رفتنی ام اما خوشبختانه به استرالیا.امیدوارم مثل شما دچار فساد نشم اما مثل شما به خواسته ام برسم.شما هم ول کن اون دیوونه ها رو بیا ایران...فکرکنم مدرکتون را قبول کنن.اینجا مدرک فیلیپین هم قبوله! یا اگه میتونی برو یک کشور غربی.خیلی از اینجا خوشم اومد بازم میام.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 23:38  توسط دیادیا بوریا  | 

Jun 8, 2011
by verach
 - از کشیک اومدم،یه کشیک اروم، یه سزارین ،یه زایمان،چند تا هم مراجعه زنان....

- بگدان تا ماه دیگه رزیدنتیش تموم میشه ، عمل دیروز رو دو نفره انجام دادیم ، اولین باری بود که اون جراح یک بود و من کمک یک اون....کلی حال داد

-می خواستم اینو بنویسم که تو اون دو تا پست قبلی جاش نبود، چند روز پیش رفتم دنبال پسرک مهدکودک،  اینروزا از خوبی هوا استفاده می کنن و تو پارک مهدکودک جمع می شن،دیدم حسابی کتک کاری کرده ،اخم الود اومد طرف من، ازش می پرسم دعوا کردی؟فقط سر تکون می ده و همچنین اخم داره، می پرسم با کی ،بی حوصله به انگلیسی میگه نمیدونم،البته طبیعی که ندونه با کی ،چون گروهشون رو با یه گروه جدید ادغام کردن که البته یه سالی از اینا بزرگ تر هستن ولی غیرطبیعی اش این بود که با من انگلیسی داشت حرف می زد، دوباره به فارسی می پرسم چرا؟ باز انگار لج کرده باشه به انگلیسی میگه ،چون حرف بد زد،می پرسم چی گفت ،میگه: گفت گاو ....البته این گاو رو به انگلیسی خیلی با حرص تکرار می کرد،خنده ام گرفت ولی نخواستم قضیه رو براش لوث کنم ،میگم اره حرف بدی زد و همونطور دارم فکر می کنم روس ها این فحششون نیست اونا بیشتر از خوک استفاده می کنن،میگم می تونی به من نشونش بدی، با دست و اخم مضاعف نشون می ده ،پسرکی موه سیاه و البته یک ونیم برابر بزرگ تر از اون و البته اونم وضع جالبی نداشت و معلوم بود دعوا کرده و البته حالا ترسده که پدر اون پسری که باهاش دعوا کرده اومده، میرم پیشش و به روسی ازش می پرسم اسمش چیه،با اکراه جواب میده: سینا ....حدسم درست بود یه پسر دورگه دیگه ،لبخند می زنم تا کمی احساس ارامش بهش بدم و بعدم به فارسی می پرسم ازش،عمو بلدی فارسی صحبت کنی،چشاش برق قشنگی می زنه ولی فقط سر تکون میده، میگم خوب چرا به دنی گفتی گاو؟ میگه :خوب نمی دونستم اون فارسی بلده،از استدلالش خندم میگره و تو دلم میگم پس تو هم مثل بقیه ماها به زبان خودت به ملت فحش میدی، میگم خوب به هر حال فحش دادن کار خوبی نیست می دونی؟،سر تکون میده اره ، میگم خوب حالا بیا پیش دنی و باهاش اشتی کن و از این به بعد شما می تونید دوستای خوبی بشید،لبخند میزنه و میاد پیش دنی ...میگم دست بدید ،هردو زل می زنن به من  بادست اشاره می کنم که چه جوری،حالا پسرک نطقش وا شده و به انگلیسی میگه :تو پدر من هستی ،اون اول باید معذرت بخواد...میگم اها ...سینا نمی خوای از دنی معذرت بخوای میگه اون ول ماشین منو کش رفت،تو دلم میگم اینو می دونم صد در صد کار خودشه ...میگم خوب مهم نیست بیایید اشتی کنید و برام جالبه که دنی بهش به روسی میگه اشتی و یه دست سرسری بهم میدن و سینا میره پیش نمی دونم خاله چی چی میشنه و  دنی کیتی کت رو بر می داره و میگه:let's go

ولی برام خیلی عجیب بود که اصلا نمی خواست اونجا با پسره یا حتی با من فارسی حرف بزنه ...

از خاله اکساناش پرسیدم ،میگه سینا پدرش ایرانی و مادرش اکراینی هست و دوساله که به این مهد کودک میاد....

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 23:37  توسط دیادیا بوریا  | 

Jun 7, 2011
by verach
 صبر کردم کمی اروم بشم و بعد بیام این پست رو بنویسم ،چون ضرورتش رو به شدت احساس کردم. اول، از همه دوستان متشکرم که نظرشون رو گفتن.....و اما حرف من....


من تو زندگی شخصی و حتی اجتماعی ،طوری هستم که معمولا چند حرکت بعدی جامعه یا محیط درون اون و یا حتی بیماری که باهاش سر و کار دارم رو دوست دارم پیش بینی کنم و بهش فکر کنم و این شاید از شطرنج بازی کردن مدام دوران خردسالی در من و پسر خاله ام مونده چون ساعتها می نشستیم و با هم بازی می کردیم و همین موضوع کلی تو دانشگاه به من کمک کرد،حالا ربطش به پست قبلی چیه؟ اول پست اگه دقت کرده باشید نوشتم حس نوشت و اصلا وقتی این موضوع رو تو وبلاگم گذاشتم ، فقط به این فکر می کردم که حس اون لحظه ای رو که برام جالبه رو ثبت کنم و واقعا نظر بعضی از دوستان رو متوجه نشدم ، نه قصد اینو دارم و داشتم که تجدید فراش کنم نه معیارهام عوض شده و نه تنوع طلب شدم، اگه ازدواج نکرده بودم و تجربه الان رو داشتم باز همینا معیارام بودن و اگه خانومم خارجی نبود مطمنا تو ایرانش هم یکی با همین خصوصیات رو پیدا می کردم که مطمئنم کم نیستن، ولی اصلا بحث من چیز دیگه ای هست ، بر می گردیم به همون مسئله شطرنجه، تو نوشته ام بود بحث در مورد فلسفه هگل، این همون جای مشکل داستانه ،  هگل تو یکی از مباحثش میگه وقتی دو نفر با هم زندگی می کنن یا حتی شراکت می کنن و کاری رو شروع می کنن ، برای پایداری اون سیستم همیشه یکی کمی کوتاه میاد و در رتبه دوم قرار میگیره...

حالا سیستم ما یکم جالب شده،تو تمام عمرم اول بودم و سعی می کردم هر کاری رو که شروع می کنم بهترین باشم، و خانومم صد براربر بیشتر، و روزی که دیدمش عاشق همین خصوصیاتش شدم، ولی تو زندگی دو نفره قضیه کمی مشکل میشه و من پذیرفتم که کمی کوتاه بیام ، چون پسرک از هر چیزی تو دنیا برام مهم تره،بعد بر می گردیم به فرهنگ شرقی و غربی ، زمستونی که همسرم سرما خورد ، دقیقا همون کارایی رو که تو پستم نوشتم براش انجام دادم و منتی هم نذاشتم چون اگه یکی از دوستام هم مریض می شد و کمک می خواست همین کارو می کردم ولی برعکسش نشد، و خیلی از و های دیگه....نمی خوام بگم فرشته هستم یا خیلی ادم خوبی هستم ولی اصول فکریم اینه....در مورد رابطه سیمون دوبوار و ژان پل سارتر و دیدگاه مشترکشون نسبت به زندگی و ثابت کردن نوع موازی دیدگاه هگل هم توضیح ندم بهتره شاید تو حوصله جمع نباشه ، ولی این همون دیدگاه خانوم منه....

در مورد زن واقعی که گفتم ، واقعا حس اون لحظه ام بود ،انگار اینکه داری هندوانه سرد رو تو ظهر تابستون می خوری ولی یهو هوس یخمک هم بکنی...مسلما نمی تونستم با چنین معیاری زندگی بکنم ، هر چند به مردای بالا 40 چنین زن هایی رو توصیه می کنم.....

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 23:37  توسط دیادیا بوریا  | 

Jun 6, 2011
by verach
 همیشه فکر می کردم که معیارهام برای ازدواج کردن کامل بوده،برای همین روش خیلی پافشاری   کردم...نمی دونم ،با اونکه همسرم خیلی باهوشه ،مستقل تر از منه،خیلی زیباتر از من می نویسه ،طوریکه انتشاراتی مثل هارپر حاضر به چاپ نوشته هاش شده یا ویوالدی رو طوری با ویولون می نوازه که بعضی وقتها دلت می خواد یه دکمه ریپید می داشت و ساعتها بی وقفه برات می نواخت ،ادبیات رو عالی می فهمه و اغراق نکرده باشم صد برابر بیشتر از من ادبیات جهان رو خونده،نقاشی هاش ساعتها می تونه ذهنت رو درگیر کنه و یا اسمش تو لیست طلایی فارغ التحصیلان دانشگاه ما بره، نمی دونم، ولی بعضی وقتها حسرت داشتن یکی از این زن های زن به معنی واقعی رو دارم، از اینایی که ببینن سرماخوردی برات اب پرتقال تازه بگیرن و کل شب نخوابن یا بیایی خونه و عطر غذا تو خونه مستت کرده باشه و اون همونطوری که بیگودی موهاشو تازه بازکرده وشده  مثل مرلین مانرو ، پنگوئنی راه بره برای لاک خشک نشده ناخن پاهاش و تا از دوش بیرون نیومدی قهوه رو با اون مقدار شیری که دوست داری اماده کرده باشه و منتظره که بیای بیرون تا از فلان دوستش بگه که با شوهرش دعواش شده یا اون یکی که عاشق یه پسری شده و تو همونطور جرعه جرعه بنوشی و خستگی در کنی ،تا اینکه خسته از کار بیای و سه ساعت سر فلسفه هگل و دیدگاه نتیجه تو جکمت شادان و نگاه سیمون دوبوار بحث کنی و همش گوشه ذهنت دغدغه اینو داشته باشی که پسرک ،شام نخورده خوابش نبره......
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 23:36  توسط دیادیا بوریا  | 

Jun 3, 2011
by verach
 "در مزرعه زندگی،

هیچکس مترسک مرا جدی نگرفت،

حتی کلاغ مرگ."

              قسمتی از شعر دوست عزیزم دکتر رضا حقی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 23:36  توسط دیادیا بوریا  | 

Jun 2, 2011
by verach
- اون بیمار که گفتم سر عمل فوت شد،علت مرگ رو ترومبو امبولی اعلام کردن ، حالا با این سرعت موقع عمل اینطور پیش بیاد راستش یه کم نادر هست.....و بطور کلی هیچ شک و شبه ای به بخش ما باقی نمی مونه و اون دکتر هم کاملا تبرئه شد در واقع ،هر چند باید در جلسه شهری حتما باشیم

 - امروز صبح همون دکتری که باهاش کار می کردم به  من زنگ زد و پیشنهاد دادکه به بخش برگردم (جریان دیروز انگار بی تاثیر نبوده)، راستشو بخواهید منم برای جو اونجا دلم تنگ شده بود، برای همین قبول کردم و اون رزیدنت سال یکی با اونکه خون خونشو می خورد کلی اظهار خوشحالی کرد، حالا ماه اخری که بگدان تو بیمارستان ما هست و   تا درسش تموم بشه می تونیم تو یه بخش باشیم....

- راستی یه خبر بد هم از سر صبحی حالمون رو گرفت،یکی از رییس بخش های بیمارستانمون ساعت 6 صبح از رختخوابش برای همیشه دیگه بلند نمیشه ، داستان جالبی داشت این مرد ،57 سال هم بیشتر نداشت ، یکی از بهترین جراح های شهر بود و در سن 45 سالگی شد رییس بیمارستان ما ، خیلی خیلی خوشتیپ بود و می گفتن خیلی از دکترا براش غش و ضعف می رفتن و یکی از اونا که خیلی تو دلبری ماهر بوده ، خودشو بهش نزدیک می کنه و میشه معاون بیمارستان و کم کم یه جورایی بنده خدا رو به الکل معتاد می کنه تا اینکه 6 سال پیش اونو با اینکه ترک کرده بود از سمت ریاست بر می دارن و میشه فقط رییس بخش بعد زایمان که در واقع پایین ترین بخش بیمارستانه و جالبه که رییس جدید که الان هم هست  یجورایی باهاش فامیل هم هست ولی بدترین برخورد ها رو باهاش داشت و اون بیچاره هم بعد مدتی می فهمه که چه اشتباه بزرگی مرتکب شده ولی دیگه دیر شده بود،طوریکه حتی اجازه گرفتن زایمان و عمل هم بهش نمی دادن و اون دوباره شروع کرد به طرف الکل رفتن تا اینکه دیگه خیلی ها حتی هیچ حرفشو جدی نمی گرفتن و من همیشه به رنجی که می کشید فکر می کردم ،نگاهش هنوز تو ذهنمه ، تا اینکه بلاخره دوام نیاورد و برای همیشه رفت....یکی از متشخص ترین رییس های بخش بود که تا به حال دیده بودم و رابطه اش با رزیدنت ها محشر بود، برای همین فردا همه ما قراره تو مراسم خاکسپاریش شرکت کنیم .....

- کشفی کردم در حد ارشمیدس ، دیشب برای خودم چای درست کردم و همونطور که منتظر بودم کمی خنک بشه چند تا توت فرنگی که از وسط نصف کرده بودم رو انداختم توش ، به حدی خوشمزه شد که صبح زود هم دوباره درستش کردم ، اگه این کشف من قدیمی نیست امتحانش کنید وگرنه که من خیلی دیر کشفش کردم و از جهان کشفیات خیلی عقبم.....

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 23:35  توسط دیادیا بوریا  | 

Jun 1, 2011
by verach
  - امروز دماری ازم دراومد که نگو...تمام شیرینی قبول شدنم رو از بین برد، جریان از این قراره که یکی از بیمار هایی که تو اون بخش قبلی که بودم ،جمعه هفته قبل به دلیل اینکه بیمارستان ما تعطیل بوده ، تو یه بیمارستان دیگه،موقع سزارین ،متاسفانه سر عمل فوت میشه،هنوز دلیل مرگ مشخص نیست و یا شاید به ما نگفتن ،ولی امروز از بخش اگاهی (قسمت مربوط به تخلفات پزشکی) اومدن بیمارستان ما،منم خوشحال و سرحال سر وقت رسیده بودم بیمارستان که معاون بیمارستان منو خواست رفتم تو اتاقش دیدم چند اقا و خانم شیک و نظامی نشستن با همون دکتری که من باهاش کار می کردم ،وارد شدم معاون بیمارستان با دست اشاره کرد که بشینم بغل همون دکتر، و شروع کردن برای من توضیح دادن که همچین بیماری بوده و بقیه ماجرا و از اونجایی که پای اکثر ورقه های پرونده اش به غیر از اون دکتر ،مهر و امضای من هم بوده منو صدا زدن، خلاصه هزار مرتبه بد تر از امتحان بود، خیلی باید مواظب می بودم که چی جوابشون رو می دم هر چند بعنوان رزیدنت هیچ خطری منو تهدید نمی کرد ولی جوابهای من به همون اقای دکتر می تونست خیلی کمک کنه ،اولش که کمی هنگ کردم چون اصلا بیمار رو یادم نمی اومد بعد که دستخط خودمو دیدم و کمی پرونده رو خوندم یادم اومد ،خانوم باردار 20 ساله ای بود در هفته 19 بارداری و مربوط به ماه فوریه می شد،خیلی دلم براش سوخت مخصوصا که زایمان اولش بود و وقتی عکسش رو بهم نشون دادن دیگه کاملا تصویرش جلوی ذهنم بود ،خلاصه ما جواب هامونو دادیم و تقریبا مشابه بود و کار خلافی انجام نداده بودیم که بترسیم و اونا هم از ما تشکر کردن و رفتن با این حساب که بزودی جلسه بازبینی شهری (همه پزشکای زنان و زایمان شهر توش شرکت می کنن و رییس کل دکترهای زنان شهر مثل قاضی همه رو به زنجیر می کشه) تشکیل میشه و برای پاره ای از موارد حضور اون دکتر الزامی و حضور منم لازمه...خلاصه اومدیم بیرون ،اون بنده خدا که داشت قالب تهی می کرد رفتیم کافه بیمارستان و قهوه گرفتیم و نشستیم کمی حرف زدیم، اعصاب هر دومون داغون بود ، جالبه که پای 5 تا دکتر درگیر این ماجراست و ما هم که کمتر از سه هفته اون خانم تو بخش ما بستری بود و با سلامتی کامل مرخص شد هم بهشون اضافه شدیم .... 


- امروز مثل گذشته ها که بدمنیتون بازی می کردم ، هوای بازی کردم و تو اینترنت گشتی زدم و یه سالن ورزشی نزدیک خونه پیدا کردم،مربی اش می پرسه چند ساله تونه؟جواب می دم بعد میگه برای شروع می خواهید بیایید؟ میگم میشه گفت اره می پرسه منظورتون رو متوجه نمی شم میگم من حدود ده سال تو کشور خودم ،حرفه ای بدمنیتون بازی کردم و عضو تیم شهرم بودم ولی الان ده ،یازده سالی میشه که بازی نکردم ،و وضعیت امادگی جسمانی ام افتضاخه می خنده میگه خوب از اول می گفتی ،فلان روز بیا ازت تست بگیرم ببینم تو کدوم گروه میری ...الکی الکی دوباره دارم سمت ورزش مورد علاقه ام ،خودم باورم نمیشه....

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 23:34  توسط دیادیا بوریا  | 

May 31, 2011
by verach
 - ساعت 8 صبح ، روز دوشنبه ، دپارتمان زنان و زایمان....

یه سری رزیدنت کلافه و پر از استرس جمع شدن پشت در اتاق تست و نای حرف زدن هم ندارن،نشستم پیش پروفسور امین و دارم از خصوصیات سیستم فرانسوی در تونس بهره می برم ،حالا مگه ول می کنه،ویکتوریا میاد کنارم میشینه و یه کم گوش میده و بعد با یه نگاه پر از حرف ،به من میگه یا تو خیلی حالت خرابه که به این لکچر داری گوش میدی یا اون  که هنوز متوجه نیست سرنوشت یه سالمون دست ایناست و رد میشه میره...

- ساعت 8:30 روز دوشنبه اتاق تست....

هر کی میشنه پای یه کامپیوتر و تست زدن شروع میشه و جالبه که جواب غلط رو همون لحظه بهت نشون میده و بیشتر از 48 غلط تو 200 تست نمی تونی بزنی یعنی باید 76 درصد درست بزنی ،سئوال های مزخرف اماری ،اعصابم رو خورد می کنه ، یکی از دخترا 49 مین غلط شو میزنه و می بینم اشکش سرازیر میشه ، از شکنجه بدتره ، خدا رو شکر رو 31 مین غلط، هستم و سئوال 200 ،به سئوال اصلا نگاه نمی کنم و یه گزینه روانتخاب می کنم میشه 32 مین غلط و از جام بلند میشم ، هنوز 5 دقیقه وقت داشتم ، 76 تا 82 درصد نمره 3 هست 82 تا 96 نمره 4 و 96 به بالا 5، پروفسور امین 38 تا غلط زده و خیلی براش سنگینه که ازش بیشتر زدم ،میگه مرحله بعد جبران می کنم ، میگم تا ببینیم....

- ساعت 11:15 دقیقه ،اتاق کنفرانس

تک به تک وارد میشیم و همون دم در یه پاکت رو به انتخاب خودمون بر می داریم، و هر کی میره رو جایی که اسممون رو روش نوشته میشینه ، پاکت رو باز می کنم 6 تا سئوال تئوری ،یه مسئله کلینیکی،یه مسئله کمک های فوری ...اول به مسائل نگاه می کنم باید تشخیص به همراه روش های تشخیصی و درمان رو بنویسیم ،سئوال سختی هست،میرم سراغ مسئله دوم بدک نیست ،شروع می کنم نت برداشتن از جوابی که باید بدم و دوباره مسئله اولی رو می خونم ،بین دو بیماری گیر کردم ،خیلی شبیه هم هستن و اگه تشخیص رو اشتباه بذاری ،اگزامنتاتور(کسی که امتحان میگیره)اصلا به بقیه جوابات گوش نمیده، یه نگاهی به اطراف می کنم ،یادتونه گفته بودم که یه پروفسور از مرکز سرطان شناسی میاد و خیلی گیر میده، نشسته منتظر که اسمها رو صدا بزنن، دعا می کنم که حداقل به این شمر نخورم که اسمم رو می خونن ،مثل همیشه از چیزی که می ترسیدم ،سرم میاد و به اون می خورم،خودممو نمی بازم میرم می شینم جلوش ، یه نگاهی به من می کنه ، می پرسه از کجا اومدم؟ کجا پزشکی رو تموم کردم؟ و همزمان داره به سئوالا نگاه می کنه ،بعد میگه خوب شروع کنیم و از 6تا سئوالا شروع می کنه ،جواب می دم و اون هر وقت یه سئوالی وسطاش می پرسه و هی از این کوچه به اون کوچه می ره ،اخرش هم دو تا سئوال ، رو وصل می کنه به سرطان و مراحل درمانی که مطمئن بودم بدون اون نمیشه و بابت هر سدوال بین 0 و 0.5 و 1 یه نمره می ذاره بعد می رسیم به دو تا مسئله ها ،از قصد دومی رو شروع می کنم و اون دوباره می پرسه ،از گوشه چشم پروفسور امین رو می بینم که با یکی از پروفسورهای بیمارستان نازایی گرم گرفته و اصولا در یه محیط پر از صلح و صفا داره جواب میده و ، پا میشه و تشکر می کنه و میره از اتاق بیرون و وقتی نگاهش به من می خوره با دست اشاره می کنه که محشر بوده امتحانش، سئوال اخر رو  باید جواب بدم ،تقریبا روش تشخیص و درمان شبیه هم هست ولی تشخیص اولیه  و افتراقی خیلی مهم هست و من واقعا موندم ،همه موارد تو سئوال رو بالا پایین می کنم و سراخر با یه مکث یه دقیقه ای ،جواب می دم و می بینم سری تکون میده و میگه خوب بقیه اش و من ادامه می دم و خوشحال حداقل اینبار شانسم گرفت که می بینم 0 می ذاره،انگار اب سرد ریخته باشن رو سرم ،میگم غلط بود جوابم،میگه متاسفانه اره ، از تجارب قبلی سریع استفاده می کنم و میگم من بین این و اون یکی بیماری شک داشتم، لبخندی میزنه میگه،تا به حال اینجوری ندیده بودم قصیه رو ،اره میشه اینطوری هم دید و در عین ناباوری یه 5. به اون 0 اضاف می کنه و یه کم نفس راحت می کشم ،نمره ام رو می نویسه تو برگه ای که اسم تمام رزیدنت ها روشه ، 4 و ازش تشکر می کنم مبام بیرون، امین با دست اشاره میکنه و میگه 5 ، میگم 4 قهقه میزه و میگه دیدی گفتم جبران می کنم ،بهش میگم امین ببین پاس بکنم ،برای من بسته تو حالا گیر دادی کی بیشتر میشه، یه کم تو ذوقش می خوره و میره با یکی دیگه از رزیدنت ها کل کل کنه.....

- ساعت 15:00 تو بخش زنان ...

کمی خیالم راحت هست دو تا 4 گرفتم و اگه اینجا 2 هم بگیرم، میاگنش 3 هست که یعنی قبول شدم ، یه چیزی رو یادم رفت بگم سیستم اینجا 5 نمره هست و در واقع نمره های 3و 4و 5 یعنی پاس شدن درس و 2 یعنی افتادن حالا چرا 1 و 0 هست نمی دونم ،من که اصلا ندیدم استفاده بشه ، حالا اگه کسی بین 2 و 3 یا 4و5 و یا 3و4 نمره بگیره کمسیون تشکیل می دن و با نظر جمع یه نمره رو انتخاب می کنن که بیشترین نقش رو همون تست داره ، وارد بخش میشیم و سه تا پروفسور نشستن تو اتاق معاینه و یه بیمار که تازه بستری شده رو میدن به ما و باید همونجا شرح حال و معاینه انجام بدی و تشخیص و درمان رو بنویسی و بعد نفر بعدی و بیمار جدید، خلاصه این مرحله رو خیلی دوست دارم چون دستت خیلی بازه و کسی وسط حرفت نمی افته فقط نگاه می کنن و شما انگار داری کار هر روزه تو انجام میدی ،البته هستن بعضی ها که خیلی حول می کنن و حتی نمی تونن اسپکلوم(وسیله ای که دهانه رحم رو باهاش نگاه می کنن)رو درست بذارن و دهانه رحم رو ببینن ، خلاصه این مرحله در واقع اعتماد به نفس و شیوه رفتاری و تکنیک پزشکی بیشتر نقش داره و صد البته تشخیص درست ،بیمارم یه خانوم 23 ساله بود که با لکه بینی و درد زیر شکم اومده بود و وقتی ازش شرح حال گرفتم معلوم شد که حامله هست چون به من نگفته بودن و در واقع هیچ اطلاعاتی به من نداده بودن ،حساب کتاب کردم از رو دوره و بعد معاینه و همچنین سونو پرتابل معلوم شد هفته 5 بارداری هست و براش ازمایشات لازم و درمانش رو نوشتم و اومدم بیرون البته قبلش با سر به یکی از پروفسورها که از دپتارتمان خودمون هست و زن بسیار مهربونی هست اشاره کردم که چند و اونم انگار قاط زده بود که من عرب نیستم و یا شاید عربی بلد بود ،خلاصه گفت خامص، خامص و من لبخندی زدم و اومدم بیرون ،باز سرو کله امین پیدا شد و با دست اشاره کرد 5 منم یه 5 بهش دادم یعنی مثل این فوتبالیست ها با با 5 زدم به دستش ،شاکی شد میگه منظور من اینه که 5 شدم من گفتم منم همینو می خواستم بگم و خلاصه کمی خندیدیم و رفتیم بوفه چیزی بخوریم تا نتیچه ها بیاد امین دو تا 5 داشت و یه 3 که میانگینش بین 4و 5 بود و کمسیون تشخیص می داد چند میشه منم که دو تا 4 و یه 5 داشتم دقیقا به سرنوشت اون دچار بودم و دیگه باید می موندیم و می دیدم که چه تصمیمی میگرن ، اینجا بود که اگه اون پروفسوری که کار دخترش رو درست کردم اگه بود می تونست کلی کمک کنه که اونم نبود ،خلاصه بعد بوفه رفتیم کمی گشت زدیم و هر کی رفت سی خودش(اینو با لهجه بخونید)

ساعت 10:00 صبح سه شنبه، دپارتمان زنان و زایمان...

نمره ها زده شده رو یورد و با اونکه نمره تست من بالاتر از امین بود هر دو 4 گرفتیم ، دو تا از بچه ها پاس نکردن و جالبه که اون دختره که تست رو بد زده بود پاس کرد و این شد که رسما" به سال بالاتر رفتیم....

پی نوشت:ببخشید که کمی کسل کننده بو

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 23:34  توسط دیادیا بوریا  | 

May 25, 2011
by verach
- دیروز ، بعدمدتها برای کار خانومم ،مجبور شدم برم دانشگاه،جدای اون شور و شوق و جنب و جوش بچه های سال یک و دو و زنده شدن کلی خاطرات،یه کم مونده بود که گرد خاکی عظیم بپا کنم در قسمت اموزشف یکی دو تا از برگه های درسی و مالی پرونده اش گم شده بود و از اونجایی که من از همه مدارک ، همیشه فتو می گیرم ،وقتی بهشون نشون دادم کلی اروم شدن حالا یکی از اونا می گفت ،این که کپی هست برو دپارتمان فلان یه رونوشت دیگه بیار که خلاصه ختم به خیر شد....

 - تمام کارهای  پایانی وتسویه حساب و اینجور چیزا رو خاومم انداخته گردن من ،منم متنفر از کارهای اداری.....

- فردا تولد خانومم هست ،از قدیم ایام بهش قول داده بودم که یه دندون نهفته ای که داشت  رو براش درست کنم تا در جشن فارغ التحصیلی بشدت لبخند بزنه چون همیشه بدش می اومد از جای خالی اون دندون نهفته ، خلاصه دیروز صبح رفتیم کلینیک بغل خونه مون و بعد کلی مشاوره تصمیم بر این شد که حالا بطور موقت ، پروتز بذاره و بعد بیاد برای جراحی و ایمپلنت که این پروسه بسیار گران یکسالی طول میکشه، تا همین جاش هم برام 140 دلار اب خورد حلا یه 60 تا هم بذارم روش و یه چند تا کتاب دیده براش بخرم و پرونده کادو تولد رو ببندم

- اقا خوب کار ی این دندون پزشکی خوب....حالا می فهمم چرا همه به من می گفتن دندون بخون، محیط تمیز بی استرس پول خوب کار هنری.....قابل توجه دکتر دلژین عزیز(البته اونا هم بنده خداها مشکلات خاص خودشون رو دارن و فقط از بیرون نگاه می کنی می بینی همه چیز عالیه)

- راستی با یه روز تاخیر روز زن رو به همه خانومها و مادران عزیز ایران و بخصوص خواننده های وبلاگم تبریک می گم

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 23:33  توسط دیادیا بوریا  | 

پراکنده نوشت 12
 May 23, 2011

by verach
 - از صبح یه بند دارم اهنگ "مرو ای دوست" محمد اصفهانی رو گوش می دم، حس عجیبی داره این اهنگ ....

- امروز سر ظهری یکی از اون بارون هایی که دیروز می خواستمش باریدن گرفت ،ولی حالم اونقدر گرفته بود که بیشتر اعصابم رو خورد کرد،بعدش هم یهو شرجی شد بعد مدتها هوا به +30 رسید این یعنی  ،ملت دیگه جنبه شونو از دست میدن.....

- داشتم درس می خوندم که دیدم یه شماره ناشناس افتاده رو تلفن،گفتم بر ندارم ،بعد یهو حس کنجکاوی گل کرد و برداشتم، یه اقایی بود که خودشو شوهر یکی از بیمارام معرفی کرد و گفت خانومش الان هفته 30 بارداری هست و الان دچار تب و گلو درد شده ،چکار کنیم؟ گفتم بیمارستان که تعطیله منم از پشت تلفن که نمی تونم تشخیص بدم ، اورژانس خبر کنید ....گفت نمیشه شما بیاین خونه ویزیت * کنید، راستش تا به حال چند بار رفتم ویزیت تو خونه ولی همش برای ایرانی ها بوده ، ادرس پرسیدم ،دیدم تقریبا از من دوره  ،فکر کنم فهمید که دارم با خودم سبک سنگین می کنم ،گفت هزینه اش رو می دم ،خلاصه قبول کردم و کیف رو برداشتم رفتم،یه  اپارتمان استالینسکی بود از اون اپارتمان های دوره استالین،حسنش این بود که طبق سوم بود ،رفتم تو ،خونه یه خوای نقلی بود خیلی هم تمیز ،تازه یادم اومد که بیمار کی هست حدود 6 ماه پیش تو اون بخش قبلی بستری شده بود ولی یادم نمی یاد بهشون شماره داده باشم ،خلاصه معاینه اش کردم تبش 38 بود و گلو رو که نگاه کردم علایم انژین مشهود بود،براش دارو نوشتم ولی با همه اینا توصیه کردم که فردا برن یه بیمارستان دیگه بستری بشن و بهتره ریسک نکنن،خلاصه کلی تشکر کردن و دیدم هی بهم اشاره می کنن و خلاصه دیدم اقای شوهر  با یه حالت شرمساری که ازش متنفرم یه 20 دلاری به طرفم اورد ،نمی دونم اعصابم که خورد بود ، یه لحظه حس کردم نزدیک 50 دلار که براشون دارو نوشتم و نمی دونم بنده خداها داشته باشن که همه شو بخرن یا نه و قبلش هم سئوال می کردن اگه شما زایمان بگیرید چقدر قیمتشه ،چون قیمت بعضی از دکترامون رو می گفتن من خودم شاخ دراورده بودم ،خلاصه نمی دونم جو گیر شدم نمی دونم حالم خوب نبود نمی دونم بلاخره چه ام بود،پول رو گذاشتم بغل اینه کنار ورودی ،و بهش گفتم زودتر خوب بشید (یه اصطلاح روسی) و لبخند رو  رولباشون می دیدم ،مخصوصا" خانمه با صورت گل انداخته از تب....و اومدم خونه.

*(ویزیت تو خونه کمتر از 100 دلار نیست).

- تا جمعه وقت دارم که مباحث زایمان رو تموم کنم و شنبه یکشنبه هم دوره کنم،دوشنبه امتحان دارم ،با پروفسور امین که حرف می زدم می گفت امسال می خواد بترکونه،بهش گفتم بپا خودت نترکی حالا...کلی خندید(این اصطلاح رو از من یاد گرفته) حالا هر وقت من بگم می خواد همین جواب رو به من بده....

- شانس اگه داشتم ،اسمم بود شانس االه ،  توراه برگشت پروفسوری که کار دخترش رو درست کردم ،زنگ زد و شماره دایی جان رو که از قبل هماهنگ شده بود باهاشون رو گرفت که زنگ بزنه و تشکر کنه و من که یه کم بهش امید بسته بودم برای دوشنبه ،اب پاکی رو ریخت رو دستم گفت برای اول جولای می بینمت،من که تقریبا داشتم شاخ در می اوردم خودش اضافه کرد که داره میره تعطیلات....گفتم سفر بخیر پروفسور و تو دلم چهار تا فحش قشنگ رشتی از اون اصیل هاش و بهش دادم دلم خنک شد  (فحش باید به زبان مادری داده بشه( دیادیا بوریا))

- امروز صبح پسرک رو بردم مهد ،اول که از ماشین نمی خواست پیاده بشه تا اهنگ مورد نظرش رو بشنوه و  یه بار هم تکرارشو و وقتی حس کرد که الانه که ددی جوش بیاره ،مثل اقاها از ماشین پیاده شد ولی اخم داشت ،زنگ که زدیم و تا این خاله اکساناش در و باز کرد با بغض گفت :hello, i love you

اونم بنده خدا کلی حول شد و به روسی و انگلیسی گفت Я тоже.i love you یعنی (منم همچنین عاشقتم)

منم بهشون گفتم :پس من مزاحمتون نمیشم و  اومدم بیرون .

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 23:33  توسط دیادیا بوریا  | 

"نه،من مرگ هیچ عزیزی را باور نمی کنم"
May 23, 2011
by verach
 این حس لعنتی، بد جوری از دیروز مثل پتک تو سرم ضربه می زد، با توجه به شواهد کلینیکی معلوم بود زیاد دوام نمی یاره ، ولی مردانه جنگید

خیلی سخته ،ببینی همه اونایی که دوست داری از پیشت برن....

ناصر حجازی هم رفت.......

یادمه تو کافی شاپ بابک با دوتا از دوستام نشسته بودیم، دور و بر 10 شب بود ولی گلسار همچنان شلوغ بود، 19 سالی بیشتر نداشتم ولی نمی دونم چرا اون موقع ها خیلی بلندپروازتر از الان بودم،با بچه ها کافی می خوردیم و حرف می زدیم تا اینکه دیدیم ملت به خصوص دخترای جوان از خیابون به شیشه زل می زنن و می خندن به ما،می دونستیم قیافه هامون ضایع است که تو دید باشیم ولی نه تا این حد ،یادمه من اون موقع عا قیافه درویشی خفنی داشتم ریش بلند با موهای دم اسبی بلند و اون دوتا هم یه چیز ی مثل من ،عضو گروه موسیقی بودیم و از کنسرت جدیدمون می گفتیم ولی دیدم نه ملت بیشتر بیشتر می شن تا اینکه یکی دو تا از اون دخترکان دل و به دریا زدن اومدن تو کافی شاپ و ما همینطور که با نگاه دنبالش می کردیم دیدیم خیلی قشنگ از کنارمون رد شد و رفت به میز انتهایی ، تازه اونجا بود که دوزاریمون افتاد ناصر خان با اصغر حاجیلو و چند تا از دوستاش نشسته بودن و جالبه که اونم تو نخ ما بود که اینا کین یه لظه که بر گشتم نگاه تو نگاه شدیم و هر دومون زدیم زیر خنده و همون شد که رفتیم سر میزشون و باهاش نسکاف ای خوردیم و از خودمون گفتیم و عکسی یادگاری ازش گرفتیم ... روحش شاد

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 23:31  توسط دیادیا بوریا  | 

May 22, 2011
by verach
- اونقدر شیر می ریزم تو فنجون کافی که رنگش عوض میشه٬اهنگی رو که اهنگی رو که کاتیا گذاشته تو وبلاگش رو برای بار هزارم گوش می دم٬از اون اهنگ هایی هست که نمی دونی باهاش چکار کنی ٬تو روحت میره و بیرون نمی یاد و بعد انگار مسخ خودش کرده باشه تو رو میبره تو رو به خیلی جاها ٬انگار روحت منتظره این تلنگر ترنمی بوده که پرواز کنه ....کافی رو ارم ارم می نوشم ٬انگار که نخوام تموم بشه وبلاگشو می خونم ٬هیچ چیزی نمی تونه تو این غروب لعنتی بیشتر از این خوشحالت کنه ٬وبلاگی که نویسنده اش با قلمش روحتو نوازش کنه....

 - یه قطعه ای دستم اومده از شیلین ٬هر چه گشتم تو اینترنت نتونستم بیوگرافی اش رو پیدا کنم ٬معرکه است ٬عاشق اینم که یه قطعه رو برای اولین بار رو ساز پیاده کنم و بعد که برای دومین بار می زنیش باهات اخت میشه ٬از اون اهنگ های کلاسیک دیوانه کننده اس...

- از دیروز  نشستم همسایه های احمد محمود رو  برای بار چندم خوندم ٬واقعا ادبیات دنیای ناشناخته ای داره٬  شاهکاریه این اثر ٬انگار سالها تو جنوب بوده باشم همه اون مکان ها و زمان رو می بینیم٬حیف که قدرشو ندونستیم

- دلم  از اون بارون های تند شمال ٫می خواد ٬ از اونایی که چند دقیقه ای میاد و بوی خاک رو به همه جا میبره و بعد انگار اصلا چیزی نبوده.....

پی نوشت:

اصلا حس خوبی ندارم ،ناصر حجازی حالش واقعا" بد ، فکر اینکه دوباره باید با یکی دیگه از ادمهایی که دوستش دارم خداحافظی کنم اذیتم می کنه....

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 23:30  توسط دیادیا بوریا  | 

 
May 22, 2011
by verach
 کسی می دونه این حس لعنتی غروب روزهای جمعه و حالا که  اینجام غروب روزهای یکشنبه از کجا میاد حتی با اونکه فردا بیکارم و خونه هستم.......

پی نوشت:دوست عزیز ،سپیده ، اگه باز اینجا رو می خونید یه بار دیگه ادرس ایمیل تون رو بذارید ،چون متاسفانه ادرستون رو گم رزدم وگرنه جواب سئوالتون مدتهاست که اماده است فقط نمی دونم به کجا بفرستمش...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 23:29  توسط دیادیا بوریا  | 

امروز که این پست تندک عزیز رو خوندم ٬ حس یک نوشته قدیمی که ثبت موقت شده بود و تکمیل نشده بود دوباره برگشت و تونستم تکمیلش کنم . این نوشته مربوط به زمستون میشه.....

 صبح شنبه بود تو هوای سرد دسامبر٬پسرک با مادرش رفته بودن بیرون ٬احتمالا به اون سنتر تازه تاسیس که یه جای بزرگ بازی هم برای بچه ها داره و پسرک منم که عاشق اونجاست با همه اسباب بازی هاش٬ منم بعد از مدتها که نتونسته بودم دل سیر بخوابم ٬اونقدر تو رختخواب گرم فرو رفته بودم  که حالا حالا قصد بیرون اومدن نداشتم٬فقط برای اینکه به خودم حالی داده باشم سریع رفتم از رو میز هال٬ کافی که خانمم برام درست کرده بود برای صبحانه٬ به این امید که با بوی کافی مثل این تبلیغ ها از خواب پاشم و افاقه نکرده بود رو برداشتم و با اونکه کمی سرد شده بود اوردمش تو رختخواب و جرعه جرعه ازش می نوشیدم و به اینده ای دور دست فکر می کردم و هر چه بیشتر فکر می کردم موسیقی روی فکرم می اومد موسیقی کلیسایی با مارش عزا و اونقدر واضح بود و تک تک نت هاش شفاف بودن  که کم کم از اینده دور دست بیرون اومدم و رفتم به قسمت های اخر فیلم امادئوس و همونطور که تلخی شیرن کافی رو مزه مزه می کردم از این صبح  خاکستری سرد لذت می بردم و موسیقی روحم که قطع نمی شد ٬با همه اینها با لختی تمام رفتم دوش بگیرم و برام عجیب بود که زیر گرمای دوش تو اون صبح سرد هم مارش عزا نواخته می شد و من دیگه داشتم به خودم شک می کردم که کجا این موسقی رو یاد گرفته بودم و یا شاید این سر صبحی استعداد موسیقی ام شکوفا شده که مثل یک کمپوزیتور حرفه ای ساکسیفون رو به موقع صداش رو می اوردم بالا و هورن و ترمپت رو در یک گام بالاتر ارنجمنت می کردم ٬حوله پوشیدم و همینطور ناخوداگاه مثل بازی بچگی که دنبال یه چیزی می گشتیم و یکی ضربه می زد و بهش که نزدیک تر می شدیم صدا بیشتر می شد به طرف اشپزخونه کشیده شدم و احیانا تو ذهنم این بود که ببینم امروز در کجای این منفی چند٬ سرمای هوا هستیم که خشکم زد٬ملت زیر پنجره اشپزخونه جمع شده بودن و وقتی خوب دقت کردم تابوت سیاهی رو دیدم که ملت در اطرافش هستن و اونوقت که خیره شدم ٬پیرمرد همسایه رو دیدم که در کت و شلواری شیک غرق در گل ٬ ارام به خواب ابدی فرو رفته بود٬و دوباره موسیقی جریان گرفته که اینبار دسته ارکستر سازهای بادی رو در گوشه سمت چپ می تونستم ببینم٬اینقدر تکان دهنده بود برام که با موسیقی ٬پیرمرد با اون عصاش جلوی چشمام اومد که داشت سرم داد می زد که چرا ماشینم رو تو جای اونا پارک کردم و وقتی خانمم از ماشین پیاده شد و اون دید که بارداره کوتاه اومد و مودبانه گفت که اینجا جای اوناست و من که تازه به این خونه اومده بودم رفتم یه جای دیگه پارک کردم و اونم گفت که از این به بعد اینجا برای تو٬یا وقتی که دنی رو تو این سبد های مخصوص می ذاشتیم و من انگار می خوام برم خرید اونو بغل می گرفتم و پیرمرد می خندید و می گفت اینا تازه مد شده ٬دوره ما سبد نبود٬و یا تا همین چندی پیش که چاق سلامتی گرمی با من و دنی کرد و اینکه پسرک بهش به اکراینی روز بخیر گفت کلی ذوق کردو می گفت "وت پراویلنا٬ اتا ناش"یعنی: این درسته٬ این از ما هاست"و حالا در غرور خاصی خوابیده بود و شاید به نظر من می اومد که حتی تو اون سرما لبخندی هم به لب داشت٬نمی دونم قدرت موسیقی بود یا این دل جوگیر من که سریع لباس پوشیدم و کفش و کلاه کردم و از فروشگاه بغل خونه چند شاخه گل خریدم و با اونکه اخرای مراسم بود رفتم بالای سرش و چند شاخه رو کنارش گذاشتم و از گوشه چشم می دیدم که همسر و دختر و پسرش سری به عنوان تشکر تکان دادن و کشیش  با اون شکم برامده که مختص کشیش های ارتودکس هست رو هوا صلیبی کشید و من اروم به جمع پیوستم و باورم نمی شد ٬ منی که ازمراسم عزا متنفرم ٬حالا توش شرکت کردم و وقتی ماشین ها اومدن و چند جوان پیرمرد رو به درونش گذاشتن و موسیقی که تو اوجش بود اونا رو همراهی کرد و بعد یه فرود قشنگ تو ر مینور کردن و همه از هم جدا شدن و من که به طرف خونه بر می گشتم حالا زمزمه مارش رو اینبار واقعی با خودم تکرار می کردم و هر چه که از پله ها بالاتر می رفتم این ذهن موسیقی سنتی ام از ر مینور می رفت تو مقام دشتی و گوشه دیلمان و انوقت بود که همون چیزیکه ازش می ترسیدم شروع می شد و تمام اون لحظه ها دوباره می اومد تو ذهنم ٬اون صبح سرد دیماه و گریه ها و جیغ ها صدای قران و نوحه خوانی تا اینکه رسیدم خونه و سریع رفتم تو یوتیوب مارش عزای موتزارت رو گذاشتم و خاطره ها دوباره اروم شدن و من به گذشته دور تر رفتم و این که چرا مراسم ما شرقی ها اینقدر ....اینقدر ...نمی دونم چی بگم اینقدر چی هست که روحت رو خراش می اندازه و اصلا اون ارکستر یک نفره با اون شغل مزخرفش که ملت رو به گریه بیاندازه برای چیه ؟ همون نوحه خوان خرفت رو می گم٬پول میگیره که ملت گریه کنن و بعضی وقتها از حربه های وقیحی استفاده می کنن٬مارش عزا داشت به پایانش می رسید ٬ارامش عجیبی به من می داد و لبخندی که تا سالها دختر خاله ها و سر خاله ها وقتی تعریفش می کردن به خنده تبدیل می شد ٬تو مراسم سوم یا هفتم مادرم بود که سر خاک بودیم و اون مردک وقیح نمی دونم اسم منو وخواهرم رو از کجا گیر اورده بود و هر از چندگاهی برای اینکه حالی به جمع بده حین نوحه اسم ما رو مثل دو طفلان مسلم می اورد و صدای گریه جمع رو که می دید مثل یک کمدین که از خنده حضار پی به مرغوبیت کارش ییره ٬برقی تو نگاهش می افتاد و من که انگار زیر نگاه جمع فرو می رفتم و فکر می کردم همه دارن الان منو نگاه می کنن٬ داشتم خورد می شدم خلاصه هی خودمو نگه داشتم که دیدم نه خیر ٬مردک فهمیده اسم ما گارانتی مجلس بعدیش هم خواهد بود و دیگه داره داستان سرایی می کنه انگار شب و روز های اخر با ما زندگی میکرده ٬طاقت نیاوردم و یهو  از جمعی که توش بودم جدا شدم و رفتم بالا سر مردک و از پشت یقه اش رو خفت کردم و تو گوشش گفتم ٬یه بار دیگه اسم منو و خواهرم رو بگی اینقدر همین جا می زنمت که برای خودت بیان نوحه بخونن ...فهمیدی؟ و اون بنده خدا که از حس عرفانی اش بیرون اومده بود بی اختیار تو بلند گو گفت : چشم اقا ...دیگه نمی گم ........و این شد که بعد چند دقیقه جمع کرد و مجلس رو به اخر رسوند... و من هنوز از فلسفه عزاداری خودمون سر درنیاوردم که در نیاوردم...

پی نوشت: امیدوارم همیشه در مراسم جشن و عروسی باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 23:28  توسط دیادیا بوریا  | 

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر