X
تبلیغات
پرسیسکی وراچ - روزنوشت

پرسیسکی وراچ

یادداشتهای یک متخصص زنان و زایمان

تو تعطیلات ماه می هستیم....دیشب عید پاک بود و من طبق معمول شیفت بودم...پرسنلی که روزه بودن اخرین عباداتاتشون رو هم انجام دادن و تقریبا ساعت ۵ صبح همشون یه سبد کوچک برداشتن که متشکل بود از نون مخصوص این عید که بهش ژاسخا میگن و نمک  و کالباس و شراب و شمع و به طرف کلیسای داخل محوطه بیمارستان رفتن.....یادمه چند سال قبل شاید ۹ سال قبل ٬چنین شبی یکی از همسایه هامون گفت میایید بریم مراسم و منم که کنجکاو گفتم اره و از اون جایی که خبر نداشتم چیه و کی به کیه با خانومم فیلم دیدیم و بعدش گرفتیم خوابیدیم که اولگا همون همسایه مون ساعت ۴ صبح زنگ زد که من ژشت در هستم ٬ باز کنید...اولش گیج بودم و بعد متوجه شدم که بهش قول دادیم که میریم مراسم شون رو و وقتی اومد تو هال با تعجب گفت : شما که چیزی اماده نکردید ؟ خلاصه تو خونه گشتیم و یه بطری شراب و نمک و کالباس پیدا کردیم بهمراه یک پاسخای کوچولو که دخترش ٬ اسمش یادم نیست ٬ولی کوچولوی بامزه ای بود ٬ اون پخته بود و به ما هدیه داده بود رو گذاشتیم تو سبد و راهی شدیم ٬ همسرم کلی به من خندید که اون وقت صبح زیر لبی به خودم داشتم بد و بیراه می گفتم ٬ چون کلی پیدا روی کردیم و هر چی می گفتم خب چرا این کلیسای بغل خونه نه؟ اولگا می گفت نه٬٫ همون کلیسایی که دخترش رو غسل تعمید دادن باید بریم ...خلاصه رفتیم و مراسم روحانی بود ٬ با یه ارگ بزرگ می نواختن و گروه کر می خوند و پدر مقدس هم مونوتون یه چیزایی می خوند و اونا امین می گفتن و رو خودشون صلیب می کشیدن...من حوصله ام سر رفته بود و برای همین اومدم بیرون سیگار بکشم که انگار مراسم شروع میشه و دیدم همه صف وایستادن منم خودمو رسوندم به همراه های خودم و تا به خودم بیام دیدم همون پدر مقدس ٬ اسقف چه می دونم چی از این لباس های طلادوزی شده  با کلاه بلند سرش بود یه ملاقه بزرگ هم دستش بود انگاری که یکی سطل اب مقدس رو براش می اورد ٬ رسید به من و یه چیزی گفت و شولوپ ٬ یه پیاله اب ریخت رو سر و کت و شلوار من...نوای دلم به رشتی فقط گفت : الان من ا مردکه چی بگم؟ خلاصه کلی اولگا و دخترش و همسرم خندیدن و ما برگشتیم و بعدش تازه مراسم خورد و خوراک و شراب شون شروع شد که قسمت خوب قضیه بود هر چند همون موقع من به خودم گفتم انگار نه انگار ژیغمبرشون شهید شده کشتنش ٬ چرا اینا تو سر صورت خودشون نمی زنن ٬ قمه نمی کشن٬ پسرهای بادی بلدینگی داش محل شون صلیب بزگ رو جای دسته حمل نمی کنن...خلاصه بگذریم این ملت عزا و شادیشون یه شکله...اره چی می گفتم اون تجربه رو داشتم ٬ صبح به من گفتن میایی ٬ گفتم نه والابیام چیکار ٬ بیشتر از اون ابپاشی اش خوشم نمی اومد...اها یه نکته دیگه که تا دو سه روز هر کی رو توش هر ببینی بهت یه جمله معروف ژاسخا رو میگن و اونم اینه که Христос Воскрес  یعنی مسیح برخاسته است و در جواب باید بگی воистину воскрес یعنی براستی برخاسته است ...خلاصه اون موقع هر کی به من می گفت منم در جواب می گفتم ممنون که اولگا بهم گفت باید اینو بگی ...خلاصه امروز هم همینطور ٬ تو بیمارستان به همه اینو جواب دادم و راس ساعت ۹ از بیمارستان زدم بیرون ٬ دم در وردودی پدر مقدرس بیمارستان رو دیدم و تا جواب رو گفتم ٬ همون پیاله معروف رو خالی کرد رو سر و صورت من...منم عین سیامک انصاری نگاهی به دوربین انداختم و تشکر کردم و اومدم بیرون....هوا محشر بود ٬دیدم حیفه که سوار اتوبوس بشم و خلاصه از بیمارستان تا خونه رو ظرف یک ساعت و چهل دقیقه پیاده اومدم خونه و تو راه کلی با طبیعت و درختان پر از شکوفه حال کردم.....خب لازم به توضیح نیست که بعد دوش در این دنیا نبودم و ساعت رو برای بازی استقلال همیشه قهرمان کوک کرده بودم ٬ ولی امان از جشن های این ملت ٬ نمی دونم دو ساعتی بود که خوابیده بودم که یددم زنگ خونه به فجیع ترین ناله ممکن منو صدا می کنه ٬ هر چی گفتم هر کی هست میره ٬من که منتظر کسی نیستم نشد که نشد چون ممکن بود زنگ در بسوزه ٬ خلاصه در رو باز کردم که دیدم بابوشکا (مادر بزرگ)طبقه پایینی برام پاسخا اورده با کلی تخم مرغ رنگی ٬( اها تو اون سبد باید تخم مرغ رنگی هم باشه )و البته شراب...خلاصه بهش تبریک گفتم و تا دم در مشایعتش کردم که گفت تا یک ساعت دیگه متظرت هستم به صرف نهار و جشن....تا اومدم بگم نمی یام که دیدم رفته...خلاصه دوباره رفتم خوابیدم و انگار اونقدر مست خواب بودم که نه صدای زنگ در و نه تلفن رو نشنیدم و ده دقیقه مونده به بازی استقلال همیشه قهرمان بیدار شدم و به بابوشکا تلفن زدم و عذرخواهی کردم و گفتم بعد شیفت بودم واقعا خسته بودم که گفت مهم نیست христос воскрес و منم جواب همیشگی رو دادم که کلی حال کرد و خداحافظی کرد و من با خیال راحت قهرمانی استقلال رو نگاه کردم و خستگی از تنم رفت بیرون ٬ بعدش کلی سه تار زدم و شادی دوم اینکه پرسپولیس هم باخت که دیگه شادیم تکمیل شد ....دوستای پرسپولیسی ٬ ناراحت نشید ٬ امیدوارم ظرف یک دهه اینده بتونید به بالا های جدول برسید و سهمیه اسیا رو بگیرید....خلاصه دیدم که گرسنه هستم و نهار و شام هم نخوردم ٬ تا فروشگاه بغل خونه رفتم و کمی خرت و پرت خریدم و اومدم شام حاضری خوردم و هوس کردم که سه تاری بزنم و همون موقع ضبط کنم ٬ بداهه... بداهه که نتیجه اش شد شهزاده رویا ٬ امیدوارم خوشتون بیاد ...بعدش دو سه باری که گوش دادم ٬ همش با خودم می گفتم روحت شاد استاد  همایون خرم...براستی فقط خودت می تونستی چنین ملودی هایی بذاری رو اشعار.....روحت شاد....اها..در ضمن دییروز رو که کشیک بودم و عکس درخت رو نتونستم بگیرم و تو وب بذارم که در واقع عکس اخرش هم بود....فردا اخرین عکس رو می ذارم و پست رو از حالت ثابت در میارم.....خب...این بود یک روز من.. در ضمن پست هم ادیت نشده به بزرگی خودتون ببخشید....
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 2:52  توسط دیادیا بوریا  | 

چه کنم که توان از من مي گريزد
وقتي نام کوچک او را
در حضور من بر زبان مي آورند 
از کنار هيزمي خاکستر شده
از گذرگاه جنگلي ميگذرم
بادي نرم و نابهنگام ميوزد
و قلب من در آن
خبرهايي از دوردست ها ميشنود ، خبرهاي بد 
او زنده است ، نفس ميکشد 
اما ، غمي به دل ندارد    

آنا آخماتووا - شاعر نامدار روس


باد ملایم انچنان از سرمای بی رمق محافظت می کند که من از  شعف دیدن افتاب. دلم تازگی  می خواهد ، یک هیجان ، یک اتفاق نو....از خیابان سنگ فرش شده پشت کلیسای سنت نیکلای می اندازم به سربالایی پادول... جوانه ها ، چون دخترکانی شرمگون از بلوغ ،  بر درختان کهنسال خسته از سرما ، لبخند می زنند و گنجشکان سرمست از بهار ، انگاری ،چون نوازنده ای دوره گرد ، دعوتت می کنند به شنیدن  نوای بهار... بازار قدیمی هنر ، با همان بافت همیشگی  چون هنرپیشه ای قدیمی به من سلام می دهد.....از کتاب ها و سازها می گذرم و کنار تابلوهای رنگ و روغن  چون غریقی با چشمانم دست و پا می زنم... پرتره نقاشی شده  بانوی شاعر ، با لبخندی حزین، مرا از همهمه طبیعت و  اطرافش به اپارتمان نم زده سن پطرزبورگ می برد ، جایی که به دور دست ها خیره شده و چنین عاشقانه ای  را سروده...مرد فروشنده اشعار رو به ارامی می خواند و من صدای آنا اخمتاووا را می شنوم انگاری، جایی از گوشه قلبم می خواند... انقدر تکرار می کنم و تکرار می کنم که  وقتی در سرازیری خیابان منتهی به رودخانه دینپر ، از کنار بوسه های عشاق می گذرم، طعم بهار را مزه می کنم و بی اختیار می خوانم :

دلتنگ توام....

پشت پرچین اردیبهشت

منتظرت می مانم....

(سید علی صالحی)

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1392ساعت 1:7  توسط دیادیا بوریا  | 

- هیچی بهتر از این نمیشه که صبحت رو با دو تا خورشید شروع کنی ٬ اولی بعد مدتها بتابه رو صورتت و دومی خورشید زندگیت باشه و بعد یه هفته دوری ٬ حوصله خواب بودنت رو نداشته باشه و راس ساعت ۸ صبح روز تعطیلت ٬ یک عدد ماشین پلیس همراه آژیرش رو٬ رو شکمت حس کنی که بخواد بیدارت کنه....

- هیچ وقت فکر نمی کردم در زمینه بازی کودکان٬ خلاقیت کم بیارم ....کلی ای کیو زدم و اخرش دیدم بازی تکراری هفته پیش شد...ویل خوبی بچه ها اینه که تکرار براشون معنی نداره پس مشغولش شدم تا اینکه دیدم وقت نهاره و من چیزی درست نکردم....

- افتاب که باشه ٬ سروتونین هم ترشح میشه ....همچین نخورده شنگول میشی ٬ کل خونه رو هم پسرک تبدیل به هیروشیما کرده باشه ٬ مهم نیست ٬ باهاش می رقصی و می خونی ای جونم...

- بعد مدتها آشپزی کنی اونم یه زرشک پلوی همچین پدر و مادر دار....اصلا با شخصیت.....تا اینکه پسر همسایه بالایی تمرین های ترومپتش شروع بشه و بره تو روان....هدفون تو گوشت و بازم ای جونم گوش کنی و نشسته قر بدی و یه کار کودک که نویسنده اش یکی از دوستات باشه رو از روسی به فارسی ترجمه کنی اونم بی مزد و منت تا تو اپ استور بذارتش برای بچه های فارسی زبان....پسرک هم کارتون مورد علاقه شو می بینه....

- یه اعتراف کوچک بکنم ....امروز کیسه جوراب های نشسته رو باز کردم و همه رو انداختم تو ماشین ...فکر می کنید چند جفت باشن خوبه ؟۸۹ جفت...خب تو بیمارستان معمولا دو تا سه جفت جوراب عوض می کنم و سر راه هم روزی یکی دو جفت می خرم....دیروز اخرین جفت رو پوشیدم و گفتم چرا باز جوراب ندارم بعد یادم افتاد که  کیسه اش تو سبد رخت چرک هاست....بلیییییی

-  غروبی داشتم یار همیشه وفادارم ٬ویلیامز رو می خوندم که دیدم یه آوای بهشتی به گوش میرسه ٬ آروم رفتم تو اتاق وبدون اینکه پسرکم رو از حس نوازندگی و خوانندگی بیاندازم بیرون ٬صداشو ضبط کردم

- پسرک که رفت ٬شب همه جا سایه انداخت ٬پسر همسایه و ترومپتش همچنان رو روان بودن که چخوف رو اپ کردم و یادم اومد که راوی اش ٬تو همین کشور و فقط در جنوبش زندگی می کنه ٬ بهش زنگ زدم و باهاش کمی حرف زدم و نیکوتین رو کمی همراه سروتونین باقی مونده کردم و کمی بعدش چت کردم....

- بلاخره انتظارم به سر رسید ٬همش می خواستم بدونم کدومشون بلاخره کم میاره ٬ همون همسایه های معروف رو می گم ٬ امشب بعد مدتها ٬اقای همسایه با صدای رسا که دیگه ترومپت پسرک بالایی هم نبود که کمی به محیط فضای  روان خورد کن بده٬علنا به خانوم همسایه اولتماتوم داد و رسما گفت دیگه نمی تونه و خسته شده.....اینه....ما هم در دلمان گفتیم  ای ول کپسیتی خانوم همسایه....

- پنجره اشپزخونه رو باز می کنم ٬ هوا مثبت دو هست ٬ بوی بهار میاد ٬کافی و سیگار منو می بره به استقبال بهار...به  استقبال شکوفه ها ....به روزهای خوب گذشته....

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1391ساعت 3:38  توسط دیادیا بوریا  | 

نمی دونم چند سالم بود ، کلاس اول نمی رفتم شاید ، تلویزیون دو کاناله اون موقع ، یه تله تاتر پخش کرد که دقیق یادمه شب پنجشبه ای بود و کانال دو پخشش کرد ، یه عده کارمند انگار تو اسانسور گیر می کنن و اخرش با بدختی در اسانسور باز میشه و شخصیت اصلی با حالتی که از خفگی تلو تلو می خورد ازش اومد بیرون ، همون شد ، ترس گیر کردن تو اسانسور همچین نشست تو روحم که سالها ، سوار اسانسور نشدم ، باور می کنید تا 20 سالگی رو مطمئنم و همیشه ترجیح می دادم که از پله استفاده کنم و هرچه پدرم برام توضیح می دادن که پسرجان اون یه تله تئاتر بود ، اینطوری نیست ، زنگ داره توش  میان زود کمک می کنن ، به خرج من نمی رفت که نمی رفت و همچنان پا فشاری می کردم بر موضع خودم ، مخصوصا اگه جایی می رفتیم که اسانسور داشت ، اونا رو هم مجبور می کردم که با من پیاده بیان تا سوار اسانسور بشن....گذشت و گذشت که یادمه اولین بار تو رودبایستی گیر کردم و با جمعی از دوستان به پاساژی رفته بودیم که با سلام و صلوات سوارش شدیم و دیدم که اتفاقی نیفتاد و کم کم برام عادی شد ، طوری که اینجا ، حاضر بودم چند دقیقه دیرتر سر کلاس برم  و تو صف اسانسور بمونم و پله هارو دو تا یکی نکنم.... اصلا درجه عادت تا همین جا که امروز ، بعد ساعت کاری که مونده بودم و پرونده ها رو تو بخش جدیدی که رفتم داشتم سر و سامان می دادم ، که یکی از همکارا زنگ زد و گفت هستی؟ گفتم اره...گفت میای برای سزارین ، گفتم اره...گفت پس زود بیا دست بشور ...خلاصه منم از طبقه سوم به پنجم ، سوار اسانسور شدم که توش یه خانم جوان ، که احتمالا برای بازدید بیمارش اومده بود و یکی از پرستارامون توش بودن و من سر راه اسانسور رو نگه داشته بودم و سوارش شدم و هنوز چند ثانیه از بسته شدن در نگذشته بود که دکمه طبقه پنجم رو زدم(اسانسور از این قدیمی ها هست که دوباره باید دکمه طبقه مربوطه رو می زدیم ، قابل توجه دوستان نکته سنج) که یهو با صدای بلندی وایستاد....پرستارمون یه جیغ خفیف زد که ای وای گیر کردیم....خانم همراه هم که هدفون تو گوشش بود و دنیای خودش و چشاشو بسته بود  و منم همزمان گفتم یا ابولفضل... اقا ، تمام سریال و ترس دوران بچگی ، عین لیوانی که قطره قطره توش اب جمع بشه ، اومد تا زیر گلوم ...اولش حس کردم ته دلم خالی شد...بعد قلبم تند تند زد ، حس کنم رنگم هم پرید ، چون پرستارمون که داشت با دکمه ها ور می رفت ، گفت :دکتر حالت خوبه؟.....من شتک های عرق رو از پیشونیم پاک کردم ، احساس تنگی نفس پیدا کرده بودم ، بی اختیار کنار در اسانسور رفتم و دنبال منفذ هوا می گشتم ، ونفس عمیق می کشیدم ،با خودم می گفتم اگه مثه اون فیلمه اینجا گیر کنیم دو سه ساعت ، اکسیژن می مونه برامون؟  و هی حس می کردم حالم داره بدتر میشه...خانم همراه تازه متوجه شده بود که گیر کردیم و دکمه اخطار رو فشار داد که کار نمی کرد ، من چشمام شد چهارتا....به سختی اب دهانمو قورت می دادم که دیدم پرستارمون می زنه تو سر موبایلش  که انتن هم نمی داد...اصلا بگو سکته نکردم خیلی بوده....در همین حین بود که موبایلم به صدا در اومد(برای من یک خط از چند خط انتن دهی روشن بود ، به هر حال نوکیا امتحانش رو پس داده ، بازم قابل توجه دوستان نکته سنج)دیدم همکارم هست که با لحن شاکی میگه ، کل اتاق عمل معطل تو شدن...معلومه کجایی ؟ صدام که از ته چاه در می اومد ، فقط گفتم تو اسانسور گیر کردیم ، یه کم مونده بود که بگم کمک ، تورو خدا کمک....اگه اون دو نفر نبودن باور کنید می گفتم....که قطع شد تماس...متوجه نشدم که گرفت موضوع رو یا نه....بیمارستان هم در وقت ساکتش بود  وکسی هم احتمالا منتظر اسانسور می موند می دید نمی یاد می رفت با یکی دیگه....خلاصه حالا هی نفس می گیرم ،پرستارمون متوجه شده بود و به روی خودش نمی اورد ،دخترک همراه هم خیلی ریلکس نشست و اهنگشو گوش می داد.....بهش گفتم شما تلفنتون انتن میده؟ خب اعتراف می کنم که آی فون انتن دهی اش بهتر از نوکیا بود ....با بی میلی نشونم داد که اره...گفتم این شماره رو بگیرید ، انگار ازش خواسته باشم مثلا کوه قاف رو دو دور بره بیاد پایین ، شماره گرفت ، خب دختر جان خودتم گیر کردی ها....خلاصه به یکی از رزیدنت ها زنگ زدم که ایشون انگار سر جراحی رفته بودن گوشی رو بر نداشت ،...پرستارمون ، شماره یکی از پرستارا رو گرفت و کامل و جامع توضیح داد...که بعد چند دقیقه سرو صدای گروه کمک اومد....حالا من حالم بهتر شده بود ، کلی با خودم حرف زده بودم ، حرف های پدر رو یاداوری می کردم که اون فیلم بوده ، کل فیزیولوژی تنفس رو زیر رو کردم و انواع فرمول ها  که حجم تنفسی چقدره و اصلا فیزیک ....  در چشم به هم زدنی مساحت و حجم اکسیزن رو داشتم حساب می کردم که دیدم رنگی به رخسارم اومده ...چون هوس سیگار کرده بودم بد جور... و دخترک هم که حالا اسمشم می دونستم، تانیا هم ، تایید کرد که اره می چسبه ...که خدماتی ها با تلق تولوقشون داشتن کارهایی می کردن که چشمتون روز بد نبینه ، یهو اسانسور در چند ثانیه ، انگار ول شده باشه ، با صدای مهیب پرت شد پایین و یهو یه جا وایستاد....احتمالا صدای من از جیغ اون دو تا بلند تر بود یا شایدم ،  از محکم بغل گرفتنشون بود ، که جیغ می زدن بنده خدا ها....خلاصه پرستارمون ، شرم و حیا هم در مقابل من گذاشته بود کنار و فحش خوار مادر به تولیک خدماتی می داد....خلاصه قوانین سرعت و مشتق ازش که شتاب بود عین برق جلوی چشمام رد می شدن ، اینکه اگر سقوط کنیم ، زنده می مونیم یا نه ، شایدم دست و پامون بشکنه ولی عین این فیلم ترسناک ها ، کسی جرات تکون خوردن نداشت و دخترک هر چند ثانیه یه جیغ بغل گوشم می زد....احتمالا اژیر خطر رو کشیده بودن که صدای معاون بیمارستان هم می شنیدم که منو صدا می زد و می گفت خانمها رو اروم کن ...زنگ زدیم اتش نشانی و شرکت خدمات اسانسور می رسن الان...تو دلم گفتم الان یکی باید منو دریابه....بله بله رسایی گفتم...زبان مادری بود که فحش نثار رییس و معاون و مسوئل خدمات می داد....اونا هم همونطور همراه بودن با من به زبان مادری خودشون....از اون ور هم هر ازچند گاهی یکی می پرسید حالتون خوبه؟نفسمون بیرون نمی اومد جز اینکه تا کمی از بغلشون اومدم بیرون که دخترک دوباره جیغ زد و برگشتم دوباره تو بغلش....سرتون رو درد نیارم 50 دقیقه تو اسانسور بودیم که دوستان رسیدن و  نمی دونم چطوری یهو اسانسور غرشی کرد و من که دندونام دیگه از شدت فشار داشتن خورد می شدن و احتمالا بازوی دخترک هم کبود...پرستارمون هم ناخنش تو کتفم بود انگار چون سوزشی حس کردم در اون محل و با چشمای بسته و جیغ اونا....در فاصله احتمالا نیم متری یهو ول شد اسانسور و با صدای گوشخراش رسیدیم زمین....وحشتناک بود همون نیم متر ، چه ضربه وحشتناکی به پاهام خورد.....و در رو باز کردن ، عین نجات یافتگان تایتانیک ، اصلا نفهمیدم تو اغوش گرم کی هستم و همینطوری بی اختیار روبوسی می کردیم با ملت....خداییش ابرو داری نبود مثه دخترک اشکی هم می ریختم والا.....اومدم بالا ،کل بیمارستان خبردار شده بود ،یکی از پرستارا یه 100 گرم ، چای و لیمو داد دستم گفت ، برای استرس ، فقط سوزوند رفت پایین لامصب ....خلاصه لباس پوشیدم و اومدم خونه....با سر دردی که با دو تا قرص هم، هنوز اروم نشده .... اها در راه هم  هر چی گشتم گدا پیدا کنم نبود ،بگو تو این سرما مگه دیوانه اس گدایی کنه....صندوق صدقات هم که نبود ، نون خریدم و برای کفترا ریختم...چی کنم والا این دومین حادثه تو این یکی دو هفته بود.....اینم از امروز من.....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391ساعت 3:13  توسط دیادیا بوریا  | 

- حسی عجیب ٬اصلا نمی ذاشت که از رختخواب بیام بیرون ٬حتی پسرک که کنارم نشسته بود و کتابش رو زمزمه می کردهم اصراری به بیدار شدن من نداشت٬نگاهی به ساعت انداختم دیدم به به ٬ساعت دوازده ظهره ٬با اونکه دیشب حوالی چهار صبح خوابیده بودم ولی باز در نوع خودش رکوردی بود ....وقتی وارد اشپزخانه شدم و طبق عادت همیشگی به پنجره نگاه کردم تازه علت اون خواب رو درک کردم ٬دوباره همه جا سپید پوش شده بود و باز برف می بارید ...چند روزی بود که دمای هوا روی صفر و مثبت بود و بوی بهار می داد ولی دوباره روز از نو روزی از نو....

- دیشب دو قسمت اخر اکادمی گ.و.....گو...ش رو دیدیم ٬نمی دونم چرا امسال اصلا شرکت کننده هاش به دلم نمی شینن .چه پسراش ٬چه دختراش....حسی میگه که بد مهندسی شده بوده این انتخابشون.....به نظر من تو همین مرحله هم ٬هر چند از شهرزاد اصلا خوشم نمی اومد ٬ولی باز حقش نبود که حذف بشه و هلن بمونه....یعنی واقعا چه فکر کردن که به مرحله بعدی راهش دادن نمی دونم.....مسلما امسال یکی از دخترا برنده میشه ٬اینو ده بار به طرق مختلف تو ذهن بیننده دارن جا می اندازن و از همون اول هم ٬انتخاب پسراشون طوری بوده که ضعیف تر از دختراش باشه....خلاصه با اونکه برنامه سرگرم کننده ای هست ولی به شدت مصنوعی می زنه......

- در جریان وبگردی دیشب ٬اتفاقی به یه انیمیشن رسیدم به اسم ماسوله ٬کار زیبا و دوست داشتنی بهرام عظیمی....هر چه از این انیمیشن بگم ٬کم گفتم.....برنده ۵ جشنواره از کشورهای مختلف هست و موسیقی فوق العاده ای داره.....داستانش به شدت تاثیرگذار هست و در کل میشه گفت ٬نمونه بی نظیری هست برای خودش....از دیشب تو حال هوای این انیمیشن ده دقیقه ای هستم ٬مخصوصا صدای هادی حمیدی عزیز که منو بدجوری یاد مامانی می اندازه.....دیدنش رو به همه توصیه می کنم و از همین جا از کارگردان و عواملش تشکر ویژه ٬بابت اینکه ایران رو درب و داغون و مصیبت زده نشون نداده.....میشه جور دیگه ای هم دید اونم از منظر هنر.....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1391ساعت 17:33  توسط دیادیا بوریا  | 

قبل از اینکه پست رو شروع کنم ٬لطفا سری به این وبلاگ گاه نوشته های زندگی بزنید  و پست سقط و گناهش رو بخونید٬ یکی از صادقانه ترین و منطقی ترین پست هایی بود که تا به حال خوندم.....

خب....در رشته من ٬یکی از شایع ترین موارد کورتاژ هست٬  که کاملا قانونی هست و فقط شخص مادر تصمیم به انجامش میگیره ٬مگر اینکه دارای سن قانونی نباشه...طبق قانون تا هفته دوازدهم ما مجاز به این کار هستیم و بعد از اون حتما باید دلیل پزشکی برایش وجود داشته باشه....هستن همکارایی که فقط و فقط به دلیل خرافی مخصوصا اگه هنوز خودشون زایمان نداشته باشن اینکار رو انجام نمی دن ....و هستن وهمکارایی که فقط و فقط مشغول به همین عمل هستن و درامد بسیار خوبی هم دارند  .. در کل این موقوله همیشه بین همه ملل و ادیان ٬یک موضوع بحث برانگیز بوده ....چه کاتولیک های دو اتشه چه در دین اسلام...و جالبیش به اینکه ٬هر جایی که ممنوع بوده ٬میزان کورتاژ های جنایی(کریمینال)یا زیر زمینی و قاعدتا غیر اصولی بیشتر و همون اندازه بیشترین صدمه رو خانمها دیدن....مقاله ای خوندم که در تهران روزانه ۲۰۰ مورد قانونی و غیر قانونی گزارش شده که قیمت ها هم بسیارگران  قیمت بودند....استادمون می گفت اوایل دهه نود این عمل تو لهستان غیرقانونی اعلام شد و بعد مسئولان دیدند که میزان موارد جنایی و اسیب به خانمها زیاد شده و از طرفی خیلی ها سوار اتوبوس و قطار می شدند و به کشور همسایه  که اکراین باشه می اومدن و بعد چند ساعت بعد از عمل بر می گشتن خونه شون ...اونوقت بود که مسئولان به فکر افتادن و دوباره این عمل قانونی اعلام شد......خلاصه دلم می خواد نظر شما رو چه موافق و چه مخالف با ذکر دلیل در این مورد بدونم .... البته چون وبلاگ گاهنوشته های زندگی رو خوندید ٬پس گفتن دلایلم میشه توضیح مکررات.....فکر کنم بحث خوب و مفیدی باشه  پس منتظر دیدگاه شما هستم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391ساعت 10:2  توسط دیادیا بوریا  | 

- زنگ موبایل رو تنظیم نکردم برای صبح ، چون پسرک ،قوی تر از هر زنگی عمل می کنه .....اونم به شیده های جواب داده شده،ممکنه بیاد دم گوشم بخونه ، عزیز عزیزم تو هستی  ...خوشگل و نازم تو هستی....اونوقت جایی برای در خواب موندن می مونه؟ یا اینکه خیلی شیک بپره بشینه رو شکمت  و بخونه " هی با توام که بی خبر ، دل گرفتی به سفر.... بازم مسلما بعد چنین شوکی جایی برای خواب نمی مونه ...ولی بر خلاف همه اینا با صدای اس ام اسی هر دو از خواب پریدیم : روزت مبارک .....نگاهی کردم به جمله روسی و فرستنده اش و زمان ارسال ...از بیمارستان بود ....خواستم چشمها رو ببندم ولی کار خودش رو کرده بود ، پسرک بیدار شده بود و می خواست موزیکش رو براش بذارم.....درگیر فرنچی بانی خودش بود و من از فرصت استفاده کردم که چرتی بزنم که دوباره اس ام اس دیگری اومد: بیدار شو ،بیدار شو ......خسته شدیم از زمستون.....روزت مبارک...هر چی به ذهنم فشار اوردم نه روز تولدم بود نه روز پزشک نه روز پدر....پا شدم و رفتم دوش گرفتم ...اومدم بیرون دنی اب میوه می خواست بهش دادم و چایی رو داشتم اماده می کردم که رییس بخش زنان زنگ زد...گوشی رو بر می دارم اولین جمله اش اینه: روزت رو تبریک می گم دوست من.....روزت مبارک...امیدوارم همیشه شاد باشی.....حالا بگو ببینم بیدار شدی یا نه؟ زمستون کی میره؟...و من با خنده ای مسخره که هنوز نگرفتم جریان رو میگم بله...بله....میگه مزاحمت نمیشم ...روز بابک دوباره مبارک.....تازه دوزاریم می افته....امروز دوم فوریه است.....

- در فرهنگ اکراینی ، روز دوم فوریه ، روز بابک هست و در این روز اگر از خواب بیدار بشه بابک ، رمستون تموم میشه... 

- در زبان اکراینی بابک یعنی سمور.. و در باور دوستان و همکاران اکراینی ، والدین من علاقه عجیبی به سمور داشتن که اسم تک پسرشون رو گذاشتن بابک.....حالا بیا بگو ، نخیر ، بابک یه فهرمان ملی بود....کو گوش شنوا؟

- در فرهنگ روسی و اکراینی ، بیشتر اسمها یک روزی برای خودشون دارن ، مثلا روز نیکلای ، روز ناتالیا ، روز تاتیانا و غیره و هر کسی که اسم خودش یا پدرش به اسم اون روز هست ، جشن میگیره و ملت هم بهش کادو میدن...یعنی ملت سرخوشی هستن به خدا...از هیچ، جشن و خنده می سازن.....

- پرت میشم به دوم فوریه ، پارسال ، روزای خوبی که از سه چهار روز قبلش شروع شده بود و بیمارستان هم تعطیل بود به خاطر بازسازی و در دوم فوریه باز شده بود  و همون روز خیلی اتفاقی دکترا و رزیدنت ها جمع شدیم تو رستورانی... که هم روز افتتاح بیمارستان و هم روز منو جشن گرفتیم ...چقدر کادو گرفتم ...تقریبا تا صبح زدیم و رقصیدیم .....

- دم ظهر یکی از دوستان سرخوش زنگ زده بود که کجا جشن میگیریم امروز؟ گفتم با پسرک خونه هستم و اونم گفت دلیلی نمیشه که دوشنبه میز نچینی برای ما.....و من هنوز در دوم فوریه پارسال بودم......

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1391ساعت 5:14  توسط دیادیا بوریا  | 

برای خوندن پست ، تو همین بخش نظرات اسم وبلاگ یا ادرس ایمیل بدید تا رمز رو براتون بفرستم

نمیشه خب خانواده رد میشه از اینجا.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1391ساعت 2:1  توسط دیادیا بوریا  | 

چشمهای خیس پاییز

در حسرت نگاهت

چون دختری دم بخت

خیره به دشت سرماست

تا صبح سرآید از شب

یلدای انتظارت

             کی یف ۲۰ دسامبر ۲۰۱۲

خوابی دیدم ...چی بود نمی دونم ٬ ولی خوشی خوبی داشت بعد از بیدار شدنش٬ از گوشه پرده به اسمان سفید سفید پشت پنجره نگاه کردم ٬دلم نمی خواست خوشی باقی مونده از خواب به یاد نداشته ام با صدای زنگ موبایل ازبین بره ٬سریع از آلارم برداشتمش ٬چشمم به تاریخ امروز افتاد ٬ دیگه از اون خوشی خبری نبود.....

بابک اسحاقی رو دوست دارم چون دوست خوبی هست ٬حتی اگه به درخواستم برای تمدید مدت بازی در وبلاگش توجهی نکنه ٬حتی اگه ایده قشنگش رو رمزی کنه و با دوستاش جشن خصوصی بگیره .....خب مطمئنا دلیلی داره برای کارش ....همونطور که من بعد اون کشیک و سرما خوردگی ام  و سرفه هاش ٬ نتونسته باشم به موقع فایل بازی رو براش بفرستم......

 یلدای همه تون مبارک ٬ دوستای خوبم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1391ساعت 15:38  توسط دیادیا بوریا  | 

بی حوصلگی ام را در طعم گس سیگار پنهان می کنم و به سپیدی بیرون لبخند می زنم ٬چای  گرم را سر می کشم و چشمان خیره ام را به دشت خاکستری اسمان می دوزم . بی کران تهی را فریاد می زنم و در گوشه ای از کنج دلم ٬برای هزارمین بار هم آوا می شوم با صدای زلالش ٬با سرنوشت دردناکش ... سرما بیشتر از هر وقتی ٬ کنار بی حوصلگی ام می نشیند و زمان بی وقفه عبور می کند از تارک خاطراتم....اشکهایم ٬در جنگی نابرابر ٬توان بازماندن ندارند با این بغض فروخفته.....بی اختیار زمزمه می کنم٬ منو ببخش...

 

پی نوشت ۱: باز ۲۸ آذری دیگر و صدای ماندگار و جاودانه ات... روحت شاد مَرد

پی نوشت ۲: عنوان پست ٬ از احمد شاملوی بزرگ

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391ساعت 2:53  توسط دیادیا بوریا  | 

ترجمه یک شعر همیشه کار سختی بوده برام ... دیشب می خواستم شعر این ترانه رو براتون بذارم ولی ترجمه ای که انجام داده بودم اصلا به دلم نمی نشست ....متن فارسی بهمراه ترجمه انگلیسی شو برای دوست عزیزم سارا کاتوزیان فرستادم که تر جمه ازاد بسیار زیبایی از اون داشتن...از سارای عزیز به خاطر این ترجمه زیباش ممنونم....ابتدا ترجمه خودم رو می ذارم تا بیشتر با ابهت کار سارا اشنا بشید..

چرا روز؟ چرا نور افتاب؟ ?Почему день? Почему солнца свет
چطور جهان رو میشه باور کرد Как поверить в мир
در صورتیکه صلح و ارامشی هم نیست Если даже мира нет
چقدر میشه منتظر موند؟ ? Сколько можно ждать
قطارت رو راهی می کنی Провожая поезда
چرا تو؟ چرا برای همیشه؟ Почему ты? Почему навсегда

دوباره بلیطی برای قطار Опять билет на поезд
در مشتی گره شده با ترس و شرم Зажат в ладонь несмело
چشماهایت رو نمی تونی ببندی Глаза свои не скроешь
برای چه کسی مهمه؟ ? Кому какое дело
چهار قدم دیگه Еще четыре шага
مونده تا جدایی Осталось до разлуки
برای چه تو نگفتی؟ ? Зачем ты не сказала
اره ٬همینطوری لابد از روی درماندگی Да просто так, от скуки

چرا روز؟ چرا نور افتاب؟ ? Почему день? Почему солнца свет
چطور جهان رو میشه باور کرد Как поверить в мир
در صورتیکه صلح و ارامشی نیست Если даже мира нет
چقدر میشه منتظر موند؟ ? Сколько можно ждать
قطارت رو راهی میکنی Провожая поезда
چرا تو؟ چرا برای همیشه؟ ? Почему ты? Почему навсегда

مثل خطی از یه دعا Как строчки из молитвы
برنامه رو می خونی Читаешь расписанье
رویاهات همه بر باد رفتن Мечты твои разбиты
قول های تو خالی Пустые обещанья
چهار نفس دیگه Еще четыре вздоха
مونده برای شمارش معکوس Осталось до мгновенья
و یه کسی لمس تو را И кто-то остановит
متوقف خواهد گرفت Тебя прикосновеньем

چرا روز؟ چرا نور افتاب؟ ?Почему день? Почему солнца свет
چطور جهان رو میشه باور کرد Как поверить в мир
درصورتیکه صلح و ارامشی نیست Если даже мира нет
چقدر میشه منتظر موند؟ ?Сколько можно ждать
قطارت رو راهی می کنی Провожая поезда
چرا تو؟ چرا برای همیشه؟ Почему ты? Почему навсегда

برای همیشه Навсегда
برای همیشه Навсегда

ترجمه سارا:

روز برای چه؟
نور آفتاب به چه کارم آید؟
چگونه تاب آورم این گیتی بی کران را، آنگاه که دیگر صلحی نیست در این دیار؟
به راستی انتظار تا به کی؟
قطارت را راهی می کنی؟
چرا تو؟ چرا برای همیشه؟
و باز هم بلیطی برای قطار
بلیطی که از روی شرم در مشتت مچاله اش کرده ای و شاید هم از روی ترس
و تو ناتوانی از بستن چشم هایت
هرچند که کسی هم وقعی نمی نهد
راهی نیست، تنها قدمی دیگر و آنگاه فراق
و من هیچ نمی دانم چرا هرگز این را نگفتی؟
بله، به همین سادگی و تنها از روی ملال!
روز برای چه؟
نور آفتاب به چه کارم آید؟
چگونه تاب آورم این گیتی بی کران را، آنگاه که دیگر صلحی نیست در این دیار؟
به راستی انتظار تا به کی؟
قطارت را راهی می کنی؟
چرا تو؟ چرا برای همیشه؟
همانند دعایی هزارن بار زمزمه شده میخوانی ترنم این خیال را!
رویاهایت را باد تا دوردست ها با خود برد
و چه بسیار سوگندهای دروغین
گاه نفس های واپسین است
و او زین پس، هرگز لمست نخواهد کرد
روز برای چه؟
نور آفتاب به چه کارم آید؟
چگونه تاب آورم این گیتی بی کران را، آنگاه که دیگر صلحی نیست در این دیار؟
به راستی انتظار تا به کی؟
قطارت را راهی می کنی؟
چرا تو؟ چرا برای همیشه؟
تا همیشه
و تا همیشه...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1391ساعت 22:1  توسط دیادیا بوریا  | 

دیشب موبایل رو گذاشتم رو حالت سکوت٬حسی می گفت ٬یه زنگ ناغافل تمام هردت رو برای خوابیدن از بین میبره ٬این شد که بی خیال از هر کس و هر چیزی خوابیدم ٬ صبح که پاشدم ٬ساعت یازده بود ٬باورم نمی شد اینهمه خوابیده باشم ٬به موبایل نگاه کردم ٬اتفاقا خبری نبود ٬برام عجیب نبود ٬خیلی وقته که این چیزا برام عجیب نیست .....رفتم اشپزخونه و کتری جوش رو روشن کردم ٬روال هر روزه شروع زندگیم ٬به دماسنج نگاه کردم ٬هوا مثبت ۶ بود ٬از افتاب خبری نبود ٬پریدم تو حموم دوش گرفتم و بعد اومدم چای ریختم ٬دلم یهو نیمرو خواست ٬درست کردم و همونطور که صبحانه می خوردم و نوای حیرانی استاد ناظری در خونه جریان داشت ٬دلم خواست برم پارک شوچنکو.....

این پارک برام مثه سبزه میدون خودمون می مونه ٬یکشنبه ای ابری که تک و توک دختر پسری ددست در دست هم می دیدی یا پیر مردی که متابی مطالعه می کرد یا مادری با کالاسکه و بچه اش...حس خوبی همیشه این پارک بهم میده و خاطرات زیادی دارم باهاش...دوست دارم بشینم رو نیمکت هاش و فقط فکر کنم تا جایی که خسته بشم٬ نمی دونم چقدر گذشته بود که نوای یه اهنگ قدیمی همچین نشست کنج دلم که وقتی به خودم اومدم دیدیم ٬دخترکی با گیتارش نشسته و داره این آهنگ رو می خونه ٬ذهنه دیگه ٬پرواز می کنه به دوازده سال پیش که اومده بودم اینجا...این اهنگ نامبر وان بود و هر جا می رفتی داشت پخش می شد.....من به غیر از دو جمله اولش هیچی ازش متوجه نمی شدم ولی دوستش داشتم ٬اوج کیف از این اهنگ تو همون جشن سال نو بود که تو کنسرت خیابونی ٬خواننده اصلی اومد رو سن و بصورت زنده اجرا کرد ٬خوشی وصف ناشدنی داشت نه فقط برای من بلکه برای همه ٬اونقدر این اهنگ محبوب بود که ملت ساعتها دست می زدن و می خواستن یه بار دیگه اجرا کنه....سالهای عمرم همینطوری جلو چشمام رژه می رفتن و دخترک می خوند و من به معنی شعرش فکر می کردم حالا ....تا اینکه تموم شد ٬بهش لبخند زدم و گفتم ممنون ٬رفتم به دوازده سال پیش ٬خندید و گفت ٬منم باهاش میرم به اون روزا.... بهش گفتم : چقدر میشه منتظر موند؟با رخوت شونه هاشو تکون داد و همزمان با سر می گفت که نمی دونم.......چند تا اهنگ دیگه بعدش خوند ولی هنوز اون اهنگ تو ذهنم بود....هوا ابری بود ٬پارک خلوت خلوت ٬دلم می خواست زمان رو می بردم به عقب ٬نه خیلی دور ٬به روزهای خوب بعد یاد حرف چارلی چاپلین افتادم که خوشبختی فاصله یک بدبختی تا بدبختی دیگه اس....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1391ساعت 19:29  توسط دیادیا بوریا  | 

 

 

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم

                                                                                                                                                 این عکس رو با بیت حافظ زیرش رو امروز تو  ف.بوک دیدم .... با همه زیبایی کار اون مرد ٬ شعر ناب و امید دهنده حافظ  ولی نمی دونم چرا ٬ قد تموم عالم دلم گرفت....
+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1391ساعت 1:48  توسط دیادیا بوریا  | 

هیچی زیبا تر از این نمی تونه باشه ٬که شب تا ساعت ۳ خوابت نبره ٬هر چی کتاب بخونی ٬اهنگ گوش کنی ٬سر اخر بیافتی به جون ترجمه مقاله پروفسور از خود راضی و باز خوابت نبره و اونقدر این در و اون در بزنی تا کمی بخوابی و تازه چشات گرم بشه ٬اونوقت بشنوی صدای کودکانه  معصومی که دو هفته پیشت نبوده به فارسی کنار گوشات زمزمه کنه : عزیزم عزیم تو بودی ٬قشنگ و نازم تو بودی .....اونوقت دیگه پرواز می کنی ٬بغلش می کنی ٬می بوسیش و اون قهقه می زنه و دوباره برات تکرار می کنه و تو اونقدر قلقلکش میدی که دوباره به انگلیسی بهت بگه ایناف ...آی سد ایناف....و تو باز بخندی...به ساعت نگاه می کنم هنوز شش نشده ٬براش اب میوه شو می ریزم و از نگاهش می فهمم که نمی خواد بخوابم ٬ کتابشو میاره و با هم کتاب می خونیم هنوز صفحه آخرش تموم نشده که می دونم باید از اول بخونمو اونقدر می خونیم که ساعت میشه ۸ صبح....دوش می گیرم ٬نمی دونم چرا اینروزا اصلا میل به غذا ندارم ٬چای دم می کنم و تا بریزمش تو لیوان یه سیگار می کشم ٬ پسرک مشغول کارتون دیدنه....نگاهش می کنم ٬ از دیروز تا به حال یه کلمه با من فارسی حرف نزده بود می دونم وقتی از دست من عصبانی هست اینکار رو می کنه و با مادرش هم برعکس.....قرص های هر روزی رو میارم و از هر کدوم یکی می خورم ٬خنده ام می گیره تو این سن و این همه قرص ٬ یکی برای معده ٬دومی برای سرفه های عذاب دهنده این چند روز ٬ سومی برای سر درد مسخره ای که چند روز دست از سرم بر نمی داره و اخری که گل سر سبدشونه ٬آرامبخشی که بد جور ارامم می کنه....چای رو سر می کشم ٬تقریبا سرد شده...حوصله عوض کردنش رو ندارم ...میام پشت کامپیوتر ٬چند تا از وبلاگ های همیشگی رو می خونم ...یادم نبود ایران تعطیلیه و وبلاگستان سوت و کور ....وبلاگ دل ارام عزیز رو می خونم .....چقدر پستش رو دوست داشتم ٬ می دونم سلیقه اهنگ انتخاب کردنش محشره....آهنگی رو که گذاشته رو دانلود می کنم ....میشینه کنج دلم ٬ مگه می تونم چیز دیگه ای گوش بدم....یه جورایی پر از حس زندگی میشم و همون اندازه متنفر....افکار همیشگی هجوم میارن....ریز و درشت ....بعضی هاشون زخمی می کنن بعضی هاشون لبخند می زنن و بعضی هاشون شیون .....اهنگ همینطوری پخش میشه ٬ فکر کنم قرص ها کم کم اثر می ذارن ٬ فکری به سرم می زنه برای نهار زرشک پلو درست کنم و پست دیشبی رو کامل کنم.....
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1391ساعت 12:1  توسط دیادیا بوریا  | 

از در بیمارستان که میام بیرون ، باد به صورتم می خوره ، سوز آشنایی که منو یاد زمستان می اندازه ، روزهای برفی و شب نشینی هایی که تا صبح منو به دنیای دیگه ای می برد ، بی اختیار دستم سراغ پاکت سیگار میره ، و همینطور که فندک می زنم ، یه حس شیطون میگه پیاده بریم ، میگم باشه ... خط تراموای رو میگیرم و از کنار بازار دینپر رد میشم.... همیشه پیرزنهای دست فروش رو می بینم یه جوری میشم مخصوصا که ازت بخوان جنسی رو از شون بخری .... موسیقی  که حالا روحم رو صیقل داده و از این دنیا منو برده به یه جای دور دور....یاد صوفی شقایق برف می افتم تو سرمای روسیه ....لبخند کنار لبم اونقدر کش میاد تا اینکه گوشی رو از گوشم بردارم و به پیرزنی که روسری کوچک صورتی رنگی که به سر بسته خیره نگاه کنم ،میگه اخرین دسته گل هارو می خری مرد جوان؟ با همون لبخند چشم می بندم که یعنی اره.... دسته گلی تو دستم و سوز سرمایی کنارم و موسیقی که تو گوشم میگه: زان سوی او چندان وفا، زین سوی تو چندین جفا... باد که می وزه ، همه سعی ام اینه که دسته گلم خراب نشه .....تند تند قدم بر می دارم تا برسم به پل ایندستریال ، پیچ این پل رو دوست دارم ....سراشیبی  ملایمی داره که دلت می خواد هیچ وقت تموم نشه....زمزمه می کنمله ده رد بی درمانی/کوتومه سه ر گردانی ....یاد جمله دولت ابادی عزیز می افتم که درد اونجاست که درد رو نمی تونی به کسی حالی کنی....به خونه می رسم و گلها رو به مهمانی گلدون دعوت می کنم .....


 

 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت:

اولین بار سال 78 بود که کاست گل نیشان کامکار ها رو با کتاب شقایق و برف هانری تراوایا گوش دادم....کل کتاب رو تقریبا با دو اهنگ از اون البوم خوندم و اونقدر با من عجین شده بود که تو زمستان های اینجا به یاد کتاب بی اختیار این دو اهنگ رو زمزمه می کردم و جالب اینکه هر دو اهنگ به کردی بودند و من فقط ملودی شون رو می تونستم زمزه کنم تا اینکه استاد شجریان در البوم ساز خاموش یکی از اون دو اهنگ رو با شعری از مولانا و به یاد اهنگسازش بازخوانی کردند  یعنی قلبم داشت از دهنم بیرون می اومد وقتی بهش گوش می دادم ....نمیدونم اون سید کردستانی چه حزنی در دل داشته که چنین اهنگی نوشته ولی هر چه هست دیوانه کننده اس....چندی پیش اتفاقی اجرایی از خانم طاهره فلاحتی شنیدم  که همون کار استاد شجریان رو خونده بودند ....زیبا بود اجراشون به هر حال سالها استفاده بردن از محضر بانو پریسا نمی تونه بی تاثیر باشه ولی من اجرای استاد شجریان رو دوست داشتم و از اون بیشتر اجرای بیژن کامکار رو ...خلاصه رفتم دنبال این اهنگ و کلی ازش اطلاعات گرفتم ...اینکه اولین اهنگ کردی ضبط شده اس و تو یکی از سایت ها تونستم نسخه اصلی اون با صدای خواننده و اهنکسازش رو بدست بیارم واقعا شادی غیر قابل توصیفی داشت....این اهنگ یکی از مشهور ترین اهنگ های کردی هست که در تمام مناطق کردنشین خیلی محبوبیت داره.... ازهفت اجرایی که دارم ازش چهار تا شونو براتون اماده کردم که متاسفانه اجرای خانم فلاحتی توش نیست... اجرای ارژینالش که هر چی ازش بگم کم گفتم .... اجرای گودرزی خیلی شبیه به اجرای اصلی هست که خواننده جوان سنندجی اجرا کرده...اجرای عزیز شاهرخ رو دوست داشتم ولی اگر کلی نگاه کنیم رنگ امیزی و ارکستراسیون و صدای کامکارها محشر بوده...اجرای سیاوش ناظری رو خیلی دوست داشتم که مدرن اجرا کرده و به دوزبان کردی و فارسی و سراخر ملودی محشری که با صدای جاودانه استاد شجریان و شعری از مولانا که منسوب است اخرین شعر حضرت مولانا بوده دیگه جایی برای به پرواز نرفتن روح ادمی نمی ذاره....

با صدای سید کردستانی

با صدای سیاوش ناظری

با صدای بیژن کامکار

و سر اخر اجرای جاودانه استاد شجریان

متن اهنگ و ترجمه اون به فارسی:

 غه مگین و دل په شیوم بروانه باری لیوم/غمگینم و دلم اشوب است به لبهای اویزانم بنگر
حه یرانی خالی لیوم جه رگم سوتاو وه ک قاوه/ حیران خال لبم ٬اخ که قلبم سوخت مثل کباب
هه ر دو ئه بروی خوین ریژت بوون به جه لاوی گیانم/هر دو ابرویی که خون ازش می چکد شد جلاد چشمانم
به فیتوای چاوی مه ستت قه تلم واجب کراوه/به فتوای چشم مست تو قتل من واجب شد 
پاییزی سه ردی جانان زه ردی کرده سه ر ی من/پاییز سرد جانان ٬ سردی اش را به سر من کرد
زومستانی فیراقت تیکی دا به زاری دل/زمستان دوریت زخم دیگری زد به دل من
بو تو شیت و شه یدا بووم بو تو ده یری و رسوا بووم/برای تو دیوانه وشیدا شدم ٬ برای تو اواره و رسوا شدم
بو تو زه نگی زریا بووم بو چی تو ره حمت نه ماوه/برای تو زنگ به صدا درامده شدم٬ چرا تو رحمت نمانده
له سه ر تاقی دو ئه بروت مه یلی زولفه رام ئه کیشی/بالای طاق ابرویت٬تمنای زلفت ٬مرا به خودش جذب می کند
بوچ ده م کوژی خوم قوربان پردی سیرات نه پساوه/چرا مرا می کشی قربانت شوم ٬اشک به چشمانم هست
له دردی بی ده رمانی که وتوومه سه ر گه ردانی/از درد بی درمانی افتادم به سرگردانی
بوچ ده م کوژی مال ویران جه رگم بو چی برواه/چرا مرا می کشی خانه خراب ٬ دلم برای چه شکسته
له دردی بی ده وایی مه یلی زولفه رام ئه کیشی/از درد بی درمانی ٬میل تو مرا جذب می کند
له دردی بی ده رمانی که وتوومه سه ر گه ردانی/از درد بی درمانی افتادم به سرگردانی
به جووابی له ن ته رانی چی بکه م جه رگم برواه/به جوابی از من قهر کردی ٬چه کنم که چگرم بریده شده 
له بو هیجری دوری دوس جه رگ و روحم نه ماوه/
از هجران دوری تو ٬قلب و روحم از بین رفته
چی بکم له دوری دوسم هوش و فیکرم فه وتاوه/چه کنم از دوریت هوش و عقلم مرده...

ترجمه این شعر رو از اینترنت برداشتم ٬ممکنه اونجور که باید روان ترجمه نشده باشه ......

این پست رو تقدیم می کنم به دکتر دلژین عزیز و تمام مردمان خوب کردستان

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1391ساعت 13:55  توسط دیادیا بوریا  | 

همه جا حرف از تئاتری بود که بزودی اجرا می شد ، اونم چه کاری ...خسیس ...شاهکار مولیر ، بچه های حلقه ما بی صبرانه منتظرش بودن و من بیشتر از بقیه...دلم می خواست بدونم کارگردانش که می گفتن جوانی فارغ التحصیل از بازیگری دانشگاه تهران هست کیه  که جرات کرده تو اولین اجرای شهریش تو شهر خودش هم نقش اصلی رو بازی کنه و هم کار به این بزرگی رو بیاره رو صحنه....اره دقیقا 15سال پیش بود...   با بچه ها رفتیم ...یادمه از همون دکور و ارکستر سازهای زهی اش که با سلیقه ای عجیبی رو سن گنجانده شده بودن ، همه مون شوکه شدیم و ضربه نهایی جایی بود که شایان تو اوج جوونی یک ساعت و نیم نقش یه پیرمرد رو بازی کرد که قوز داشت و اونقدر قوی بازی کرد که تموم بزرگای سنتی تئاتر استان ، که اومده بودن برای همون جمع بسته شون ایراد های بنی اسراییلی بگیرن ، چیزی برای ایراد گرفتن نداشتن ، یادمه یکی از بزرگای تئاتر شهرمون بعد اجراش گفت ،شایان تو نابغه ای ....خوشحالم که همشهری مثه تو دارم....بچه های دانشگاه و نشریه مون تا چند روز حرف از اجرای شایان می زدن.....

- خبری از شایان نبود تو شهر ، فقط همه از موفقیت هاش تو تئاتر فجر می گفتن ، از تله تئاتر های تلویزیونی اش تو صدا و سیما ، از نمایشنامه هاش که خیلی از بزرگای ایران اجراش کردن ، خیلی حرف بود اتیلا پسیانی کار شایان رو ببره رو صحنه... تا اینکه یه سال قبل از اومدنم اینجا به اصرار یکی از بچه ها ، برای کارشون آهنگسازی کردم ، جشنواره دفاع مقدس بود ، شایان اومده بود ، ردیف اول نشسته بود و من به کارگردان پیشنهاد داده بودم تو یه پرده ، مرد ژنده پوش من باشم ،که گوشه سن ظاهر میشه ، سه تار بزنه ، ایده جالبی بود ، یه قطعه ای ساخته بودم تو ابوعطا که با سه تار من شروع می شد و با اذان موذن زاده تموم می شد و جالب این بود که من باید با نوعی رقص سماع ادامه می دادم تا  صحنه تاریک تاریک می شد ، اون موقع ها قیافه ام شبیه درویش ها بود با اون موهای بلند و ریش بلند...می دونستم وحشتناک اثر می ذاره ...همونم شد بعد اجرا ، شایان اومد پشت صحنه و با حرکات منحصر به فردش یه مشت زد به کتفم گفت دیوانه ای پسر ،من موهای تنم سیخ شد ...دروغه بگم پرواز نکردم ...اصلا کیف کردم و این شد شروع دوستی مون ....شایان...به لحاظ قیافه و رفتار خیلی شبیه فرید خانه سبز بود ...یعنی یه جورایی شبیه رامبد جوان بود هم فرم صورت و هم رفتار شوخش.... بعد جشنواره بود که بهم زنگ زد و ازم خواست برای یکی از کارهاش اهنگسازی کنم...نمایشنامه رو که خوندم بهش گفتم شایان کار من نیست ....خیلی درگیر سربازی بودم و کارهای ویزا....حس کردم ناراحت شد....گذشت و دو روز مونده به اومدنم تو شهر کتاب نیاوران دیدمش یعنی اون منو دید ، بازم با همون حرکات خاص خودش سلام و احوال پرسی کردیم و یه کتاب برام خرید و پشتش برام نوشت و امضا کرد...

- امروز با یکی از دوستام چت می کردم ، یکی از اون ادمای هنرمند و تحصیل کرده تئاتر ... خیلی وقت بود ازش خبر نداشتم ، می دونستم از تئاتر اومده تو سریال و با تبریری تو یه سریال توقیف شده اش همکاری داشته ....ازش پرسیدم از کارهاش ...واقعا براش خوشحال شدم ، می گفت بزودی تو یه کار سینمایی برای حاتمی کیا بازی می کنه و نمایشنامه اش برای جشنواره فجر انتخاب شده و سخت مشغوله تمرین هستن....یهو یاد شایان افتادم ، فکر کنم سال 84 بود تو سایت بی بی سی خونده بودم که کارش گل کرده بود و گفتم پس امسال مثه شایان برای کارهای استانی می ترکونی دیگه....گفت شایان....نمی دونی چی شد؟ دلم هری ریخت پایین گفتم نه.....چندی پیش خونده بودم یکی از نازنین های تئاتر رشت پر کشید ولی شایان نبود....گفت نه ...بنده خدا یه سالی میشه تو بیمارستان روانی بستری هست....چهره اش نشست جلوی چشمام....واقعا چیزی نداشتم بگم ...بعد یه مکث طولانی گفتم ...خیلی جلوتر از زمان ما بود...گفت دقیقا...

- خیلی دلم می خواست الان می رفتم می دیدمش و بهش می گفتم شایان تو که دیونه نیستی ، فقط تو این حجم لعنتی نمی گنجی...کتابی که برام نوشته بود از دم غروب جلوی چشمامه و به دست خطش نگاه می کنم ...دلم می خواد مشتی بزنم به کتفش و بگم ....دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید....

پی نوشت: اسم این هنرمند خوب ، مستعار هست چون با یه سرچ کوچک تو اینترنت میشه خیلی ازش خوند...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1391ساعت 1:10  توسط دیادیا بوریا  | 

شاید اون مرد جوان٬ هیچ وقت فکرش رو هم نمی کرد. وقتی مسیر خونه معشوق جوانمرگ شده اش رو با چشمانی اشکبار و دلی حزین طی  میکرد تا برسه به اتاق خودش و تمام اندوه قلبی اش رو  با ویولنش تقسیم کنه ....نوای پر سوزی که فقط خبر از دل شکسته اش می داد ٬چند دهه بعد . مثه شراب قرمز گسی ٬مزه مزه بشه در تمام روح و روان هموطنی غریب ٬در یک غروب دلگیر پاییزی که کنار پنجره آشپزخونه اش نشسته باشه با چای و سیگار و همونطوری که به گلهای در شرف پژمردگی درگلدان کمر باریکش نگاه می کنه.... روحش پرواز کنه بره تا اون دور دور دور٬سر از تازه آباد رشت دربیاره  و همینطور که قطره اشک کنار چشمش رو پاک می کنه بگه دست مریزاد استاد ملک ...

دانلود قطعه قطعه گریه لیلی در مایه دشتی از شادروان استاد اسدلله ملک...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391ساعت 0:28  توسط دیادیا بوریا  | 

ساعت تقریبا نزدیک چهار صبح٬ بیمارستانم٬  خسته ام٬ بیشتر از اینکه جسمی باشه روحم خسته اس٬ کشیک سختی بود٬الان اروم شده ولی من خوابم نمی یاد٬دلم یهو هوس میدون شهرداری کرد ٬اتوبوس هایی که اول خیابون سعدی منتظرا که مسافرا سر برسن٬دلم یهو صدای همهمه  گیلکی  بازار زشت خواست ٬ویکا و ناتاشا یه چیزایی تعریف می کنن و منتظر رفلکس من موندن ٬نه سردم نه گرم...نگاهشون می کنم٬پدر نوزادی میاد می پرسه که چقدر میشه به بچه شیر داد ٬باز نگاهش می کنم٬مارینا سر میشه و بهش توضیح می ده و بعد رو می کنه به من و میگه حالت خوبه؟ میگم خوبم...میرم بالا پشت بوم ٬کافی و سیگار ٬ باد سردی می خوره به صورتم ٬سرماشو دوست دارم ٬هدفون می ذارم تو گوشم و صدای استاد می پیچه تو حجم بی انتهایی از افکارم ٬از محشر هم محشر تره اواز دشتی گنبد مینا...ناتاشا زنگ میزنه که چیکار می کنی اون بالا ٬سرما می خوری؟میگم میام....میرم پایین ...دیما می یاد میگه اولگ و من یه تیم شدیم بیا تو گروه ما تانکت خوبه؟نگاهش می کنم ٬خیلی دلم می خواد براش ترجمه کنم ٬دل خوش سیری چند...ولی هر چه فکر می کنم می بینم این واحد اندازه گیری رو نمی دونم به روسی چی میشه.....بهش میگم دیما تانک های من قدیمی شدن ....زینا...مامای با تجربه وقدیمی ما میگه برو استراحت کن......نگاهش می کنم و بهش لبخند می زنم ..... مارینا میاد پیشم و میگه ٬ با یکی اشنا شدم ولی طرف نمی فهمه که من ازش خوشم میاد ٬هیچ قدمی هم بر نمی داره به نظرت چیکار کنم؟بهش میگم منتظرش نمون برو بهش بگو ازش خوشت میاد یا میگه اره یا میگه نه از این انتظار لعنتی بهتره٬نیست؟ میگه اگه بگه نه که خیلی بد میشه....میگم نه مارینا بدتر از اینا هم هست میگه چطور؟ میگم به قول پائلو کوئیلو ٬انتظار خیلی سخته ٬فراموش کردن هم خیلی سخته ٬ولی اینکه ندونی باید انتظار بکشی یا فراموش کنی از همه سخت تره....کمی فکر می کنه و میگه اره راست میگه....من جات بودم حداقل یا انتظار می کشیدم یا فراموش می کردم ....میگم اون یا یی که گفتی همون ندونستنه......می خنده میگه اره٬پس انتظار می کشم....دلم می خواد بهش بگم اینقدر بکش تا علف زیر پات سبز شه ...ولی می دونم معنی این حرف منو احتمالا نمی تونه متوجه بشه بی خیالش میشم و یه ضرب المثل روسی میگم ٬پس بشین مثه یه ابله بدون کادو ٬می بینید هیچ حسی نداره برای ما این مثل ٬مثال ما هم همین حسه برای اونا...می خنده میگه پس فراموش کن....لبخند می زنم ٬میگم ایکاش می تونستم....همون شکلک های معروف روسی در میاره و میره ...من لب تاب رو باز می کنم ٬ می نویسم ٬ساعت تقریبا نزدیک چهار صبح ....بیمارستانم ٬خسته ام ٬بیشتر از اینکه جسمی باشه ٬روحم خسته اس......

پی نوشت: این پست فقط یه برش از چند ساعت گذشته من بود ٬خواهشا ننویسید امیدوارم شاد باشی و یا بیا یه سر ایران و از این حرفها....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1391ساعت 5:52  توسط دیادیا بوریا  | 

بچه که بودم ٬هر وقت با زهره جون می رفتم خرید و اگه مثلا از دو تا پیراهن یا کفش خوشم می اومد و دلم پیشش گیر می کرد و زهره جون می دید که دو دلم برای انتخاب ٬ معطل نمی کرد و هر دو رو بر می داشت و من از یک تلاطم بزرگ برای انتخاب می اومدم بیرون .....ولی بر عکس ٬ از معدود دفعه هایی که با پدر می رفتم خرید و دو دل می شدم در انتخاب ٬ تاصبح هم صبر می کردم باید یکی رو انتخاب می کردم و وقتی خونه می اومدیم و با اب تاب مثلا از اون یکی کتانی می گفتم که حالا صد در صد مطمئن بودم بیشتر می خوامش (چون این یکی رو داشتم خب) و زهره جون از پدر می پرسیدن چرا هر دو رو نگرفتی؟ پدر همیشه جواب می دادن ٬ باید یاد بگیره که در زمان ٬انتخاب کنه ....و ناگفته نماند که مثلا به بهانه نمره خوب یا یه موفقیت ورزشی می دیدم بعدا همون کتانی مثلا خریده می شد ....حالا جمله پدر ٬ اویزه گوشمه ولی مشکل همیشگی من مونده سرجاش ...جونم براتون بگه٬ از اونجاییکه کنسرت مدونا رو از دست دادم به خاطر کشیک و از التون جان هم خوشم نمی اومد ٬پس دغدغه ای نداشتم ماه پیش....ولی این ماه ٬ سه تا کنسرت بزرگ هست تو کی یف ٬ جنیفر لوپز ٬ سییل و لارا فابین و من با همون مشکل همیشگی دست به گریبان که کدوم یکی از اینا رو برم ببینم ٬ ناگفته نماند که پول بلیط هر کدوم هم خدا تومنه و بنده فعلا توانایی ۸۰۰ دلار برای دیدن سه کنسرت رو ندارم... والا...ولی خب یکی رو میشه رفت دید....و من موندم کدوم رو انتخاب کنم .....دیدم نظر خواننده های خوبم رو بپرسم ببینم با کدومشون موافق هستن.....در ادامه مطلب به جز جنیفر که احتیاج به معرفی ندارن ٬ از هر دو خواننده یک اهنگ انتخاب کردم....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1391ساعت 23:3  توسط دیادیا بوریا  | 

بعد چند ثانیه فکر کردن که پنجره رو ببندم یا باز باشه ، پتو رو بیشتر از این منتظر نذاشتم ، مثه راننده تاکسی می مونست که قیمت پیشنهادی بیشتر از عرفش رو علی رغم میل باطنی ام پذیرفته باشم ، در ماشین رو باز می کنه برام و خودش که حالا سلول هاش هم ذوق می کنن می شینه پشت فرمون. تاریکی محض رو دوست دارم....چشم وقتی که عادت کرد ،اونوقت  حسش نمی کنی غافل از اینکه خودت شدی جزیی از اون تاریکی....اونقدر به یه داستان نیمه تمام تو ذهنم فکر می کنم که احتمالا خوابم میبره.....ولی هوشیارم....یعنی حدودای 4-5 صبح باید باشه که از خودم می پرسم الان خوابم یا نه؟ بعد جواب میدم مسلما خواب بودم ، چون خوابی که دیدم ، نقشی تو عوض کردنش نداشتم....بعدش انگار راحت شده باشم یا سلول های مغزی رفته باشن سیگاری بکشن نفهمیدم چی شد که تلفنم زنگ خورد ،احتمالا بعد اون دیالوگ با خودم یکی دو ساعتی خوابیدم چون ساعت 8 صبح بود و صدای اون ور خط می گفت بیا پایین بچه رو بگیر ....به پنجره و پرده ای که باد تکونش می داد خیره بودم ، شاید تشکر می خواستن ازم مثه اون پاپ کرن فروش خیابون یروان که پاپ کرن دوم رو ازش خریده بودم و فکر می کرد اون ذرت های مسخره بو داده اش حتما خوشمزه بودن که مرد گنده اومده دومی رو خریده ، واقعیتش حتما برای کبوترها خوشمزه بوده که جماعت سی چهل تایی شون ازم دل نمی کندن ، زنگ دوم ،منو به خودش میاره ،هنوز خوابی؟ زبان انگلیسی از هر زمان دیگری برای مشمئز کننده تر میشه ،یعنی اومدن چهار طبقه اینقدر تسریع تو وقته که پایین رفتن من .....صورتمو هم وقت نمی کنم ابی بزنم ،شلوارک رو می پوشم و میرم تو راهرو ،خدا خدا می کنم همسایه ای منو نبینه ،مخصوصا طبقه بالایی که ایرانی هستن ،خب دل به دل حتما راه داره انگار ،به پاگرد دوم نرسیدم اقای ایرانی رو می بینم که با عجله بالا میاد و انگار از دیدن من بیشتر هول شده باشه به روسی سلام میده ، وقت فکر کردن ندارم که منو نشناخت یا اینکه رفلکس طبیعیی بوده ،در رو باز می کنم ،پسرک می پره بغلم و تا دو طبقه همونطور تو بغلم هست که می بینم نفس کشیدن کمی سخت میشه ،چرا یادم میره که بیست ساله نیستم ،هنوز قیمت اجناس ایران هم ،برای بیست سالگیم هست تو ذهنم....خب ،از ادامه خواب که خبری نیست قاعدتا ،برای پسرک کارتون مورد علاقه اش رو می ذارم و خودم می پرم تو حموم که دوشی بگیرم ، ده ثانیه ،بیست ثانیه سردی اب بیشتر میشه و من مغزم سیناپس میزنه که دیروز خونده بودم رو بورد که فلان جا لوله اش ترکیده و ما سه روز اب گرم نداریم از امروز ،سر که خیس شد ،انگار بدن وا میده مقاومتش رو ،یاد ایرج میرزا می افتم ولی خب دلیلی نمیشه که فحش مورد علاقه روسی ام رو ندم ،همه فحش به کلمه اخرشه که توش میشه دولت و شهرداری ،لوله اون ساختمون و سر اخر حماقت خودم رو توش بذارم ، هر بار که اینطوری میشه میگم میرم یه بویلر برقی می خرم  و بعد یادم میره .....تو اینه نگاه می کنم ، اصلاح صورت دیروز برای امروز جواب میده ، بی خیال میشم و میام بیرون ، حوله همیشه حس خوبی همراه با استرس داشته برام ، استرس این که کمربندش یهو وا نره ، دو طرفش رو میگیرم و سفتش می کنم ، کتری جوش رو روشن می کنم  لنا ، زن همسایه رو به رویی تو بالکن داره سیگار میکشه ، برام دست تکون میده ،یعنی سلام ،منم دست تکون میدم، جالبه اون انگشتاشو باز بسته می کنه یعنی سلام و مندستم میشه برف پاکن ماشین... سیگاری روشن می کنم و میگم همهیشه خدا ، لنا داره سیگار میکشه تو بالکن و بعد فکر می کنم اونم احتمالا همینو به خودش میگهدر باره من.... میرم لباس عوض می کنم ،پسرک اب میوه می خواد ،اب میوه اش رو بهش میدم و چای کیسه ای می ذارم تو لیوان و با توت خشکی که پسر خاله از ایران اورده میام پای نت ،یه مقاله قشنگ می خونم ،از اونایی که حس ادم رو به وسوسه می اندازه که داستان نیمه تمام دیشب ذهنت رو بیاری رو کاغذ که تلفن...اره ،باز تلفن ،استرس می گیرم وقتی زنگ می خوره ، کی هست از کجا ،ولی اسم تماس گیرنده اونقدر دور از ذهن هست که فقط علامت سئوال باشم که چه کار داره بعد 6 سال ،سلام و احوال پرسی می کنیم ،می خواد قراری بذاره که همدیگه رو ببینیم ،به ساعت موبایل نگاه می کنم ، یعنی این ادم تقریبا نه صبح زنگ بزنه همونقدر عجیبه که من مثلا به دختر پسر عمه مادرم زنگ بزنم ....راستی چی شد یادش افتادم ، دخترک ملیحی بود ، همه براش جون بودن ، بهنام جون ، بابک جون ، هاله جون ، شیداجون... یادمه اذیتش می کردم که به مادربزرگ مادریش که می گفت مادرجون  بگه افسر جون.....از وقتی که اومدم اینجا خبرش رو ندارم ، تا ده یازده سال پیش که می دونم ازدواج نکرده بود....اره....تلفن بدی نبود،پسرک تو کندوکاو هاش ،ویولن قدیمی رو پیدا کرده  و می خواست با هم بنوازیم ،احتمالا با مادرش این بازی رو انجام میدن ،کوک می کنم ویولن رو و می زنم زیر چونه و اون آرشه می کشه ،خیلی سعی می کنم نت ها رو واضح در بیارم ،خب نمیشه ،زودتر از من متوجه میشه و میگه نچ ،بلد نیستی...میگم اره....می خوای سه تار بزنیم میگه نه... که دوباره تلفن ،دلم هری میرزه پایین ،همونی که منتظرش بودم ، چند سالی میشه که خبر خوبی از این تلفنها نشنیدم ، خوبه سیگار میشه کشید پشتش تا کمی اروم شی، لنا هم داره با تلفن حرف میزنه و سیگار میکشه......غذای پسرک رو بار می ذارم  و تا میام چیزی بنویسم تلفن بعدی ،رسما خواهر و مادر گراهام بل رو به هم پیوند میدم ،شخصیت های داستانم ، لبخند به لب باهام خداحافظی می کنن.... به خودم میگم ،نمی ذارم روزم خراب بشه حتی اگه مقصر نباشی گراهام بل....تلفن رو خاموش می کنم با اونکه می دونم بیشتر از نیم ساعت دوام نداره و احتیاج میشه که دوباره روشنش کنم.......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1391ساعت 15:32  توسط دیادیا بوریا  | 

نمی دانم خواب بودید یا اینکه زمزمه ای می گفتید به وسعت تمام اینده یا نجوایی عاشقانه.... هر چه که بود ، مرگ هم نتوانست اغوش پر مهرتان را باز کند....چه مظلومانه رفتید هموطنانم و چه عاشقانه.....

دو روزی میشه که این عکس خواب و خوراک رو از من گرفته.....ایران من ، داغدار آذربایجان غیور و سربلنده.....

امروز به دفتر صلیب سرخ در کی یف تلفن زدم که چه کمکی می تونم بکنم....گفتن هیچی ....کشور شما تقاضای کمک نکرده ....مدارکم رو براشون فرستادم، هم برای عضویت و هم اگر پزشک خواستن برای اعزام ،همکاری کنم.....فعلا کاری از دستم بر نمی یاد جز اینکه اطلاع رسانی کنم ، چه طور میشه به دلاوران آذربایجان کمک کرد از طریق دوستان وبلاگی (بابک اسحاقی عزیز مفصل توضیح داده)......



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 3:43  توسط دیادیا بوریا  | 

- هنوز درگیر بازی ها و موسیقی تئاتر شب پیش هستم ،مثل بچه های دورگه که اعجوبه ای هستند از تلفیق دو فرهنگ و زبان، کارگردان ایتالیایی ،چه بازی گرفته بود از سه هنرپیشه زن روس ، و چه حس غریبی داده بود از یک نمایشنامه معروف امریکایی...عجب ملغمه ای شد مگر نه؟ ولی بی شک در این چند سال اخیر ، یکی از بهترین اجراهایی بود که دیدم....هنوزم ، مثل اولین بار که اینجا تئاتر رفتم ،جا خوردم وقتی دیدم که سالن پر شده ، که باز ایرانی رفتار کرده بودم و در دقیقه نود دنبال بلیط رفتم و همه باجه های فروش ، فروخته  بودند تمام بلیط هایشان را..... در متروگراد ، یه کیوسک  فروش بلیط هست که پیرزن نازنینی ، سالهاست  اونجا بلیط می فروشه و امکان نداره از کنارش رد بشم و نیم ساعتی در مورد تئاتر ،استانیسلاوسکی و چخوف حرف نزنیم و منو مجاب نکنه که چرا مثلا فلان تاریخ نمی رم اجرای دایی وانیای چخوف رو نمی بینم یا  یکی از کارهای تورگینیف رو....مادام مارتا ، اخرین امیدم بود برای این اجرا که فقط دوشب در کی یف بودند و بعد راهی بلاروس می شدند....گروهی قوی از سن پطرزبورگ ....باید به مرکز شهر می رفتم ....جایی که کم گذرم می افته اونجا.....حتی شماره اتوبوس هایی که به مرکز شهر می رفتن هم یادم نبود....بلاخره سوار یکی از اونها شدم و خودمو رسوندم به مرکز شهر....حالا تا کیوسک مادام مارتا فقط یه زیرگذر فاصله بود.....از زیرگذر خنک و عریض رد می شدم که صدای گیتاری ،چنان منو به طرف خودش کشید که متوجه نشدم کی رو به روی مرد میانسال نوازنده ایستاده ام و همونطور که سیگاری اتش زدم ،موسیقی کلاسیک روسی اش را می بلعم....چقدر انتخاب اهنگش محشر بود و صد البته نوازندگی اش....دقت کردید ملت وقتی یکی یه کاری رو انجام میده تازه به صرافتش می افتن که انجام بدن....بعد نمی دونم چند دقیقه ایستادن بودن که دیدم ،پسر و دختر جوانی نزدیکم ایستادن و عاشقانه با اون موسیقی رمانتیک همدیگه رو بغل کردن....بعد اونا یه خانم خیلی خیلی شیک پوش  با یه عینک افتابی عجیب و از اون بدتر بوی عطری به شدت اشنا و صد البته خاطره انگیز....فندک خواست ، براش اتش گیراندم و سری تکون داد که یعنی ممنون...   مرد نوازنده ، چشاش مهربون مهربون بود ، بی نهایت زیبا می نواخت ، جوریکه دوست داشتی ساعت ها کنارش وایستی و اون بنوازه......اهنگ که تموم شد ،هدیه ای بهش دادم هر چند در قبال اون پنجه های طلایی واقعا ناچیز بود و رفتم سمت مادام مارتا....تا منو دید همون لبخند همیشگی اش رو تحویلم داد و بعد همون تن صدای اروم و لغات شمرده ای که منو یاد 11 سال پیش می انداخت که ادرس سالن تئاتر رو ازش پرسیدم و چه با حوصله راهنمایی ام کرد.....از بلیط اجرای نمایش  پرسیدم ، گفت چند تایی داره ولی همه شون بهترین جاها هستن و طبعا گرون ترین ها....چاره ای نبود ....خریدم...الحق بهترین جایی که میشه نشست بود ردیف اول و درست مرکز مرکز......وقتی رفتم محل اجرا که خوشبختانه 15 دقیقه ای فاصله داشت از مادام مارتا....خب ،خیلی ضایع اس ردیف اول بشینی و گل نخریده باشی....دسته گلی بی نهایت زیبا هم خریدم و قاطی دوستداران این هنر قدیمی شدم که خوشبختانه اینجا هنوز زنده اس .تمام خاطرات قدیمم زنده شدن...روزهایی که با سعید می رفتم تئاتر ....دانشجوی کارگردانی تئاتر بود و چقدر تئاتر می رفتیم با هم ....یا حتی وقتی ازم خواست برای پایان نامه اش که امیر ارسلان نامدار رو برده بود رو سن ،انتخاب اهنگ کنم و جاهایی اجرا با سه تار و دف.....یا تاتئر گوژپشت نتردام ......همون اشنایی با..... بگذریم....بعد مدتها دوباره رفتم جایی که سالها ازش دور شده بودم ....هنوز درگیر بازی زیبای هنرپیشه مسن هستم ، نقشی که مریل استریپ در امریکا اونو بازی کرد، وقتی بهش گل رو تقدیم می کردم ، گفتم بهتر از این نمیشد اجراش کرد، تو چشام نگاه کرد و چشمکی زد و گفت ممنون ، مثل نقشش تو اجرا شیطون بود........واقعا اجرای قشنگی بود.....شب قشنگی که شاید می شد قشنگ تر اینها هم می بود...بگذریم....تصمیم گرفتم از این به بعد بیشتر برم دیدن تئاتر.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1391ساعت 1:38  توسط دیادیا بوریا  | 

سالهاست که به قنادی نوشین ،کیکی سفارش ندادی....نمی دونم اون قنادی بزرگ هست هنوز، یا اونم مثل خودت رفت برای همیشه.....آخرین سال خودت ،آژانس گرفتی و رفتی کیک و بقیه وسایل رو گرفتی.....الان می دونم چقدر سخت بوده برات.....

همیشه مرخصی می گرفتی این روز رو و خودت با وسواس تمام ،همه چیز رو اماده و مهیا می کردی و من دل تو دلم نبود ببینم همون چیزی رو که می خواستم رو برام گرفتی یا نه....دستم اومده بود ،از دوهفته مونده بهش ،زمزمه می کردم و می دونستم می شنوی....وقتی انتظارم به اخر می رسید و می دیدم خودشه....صورتت غرق شادی می شد...الان می فهمم برای چه.....خوب می فهمم....

تا وقتی بودی ،یه سال نشد که بی تفاوت باشی حتی اون چند سالی که ایران نبودی ...ساعت دوازده شب که می شد ،دل تو دلم نبود ...منتظر زنگت می نشستم...همیشه اولین نفری بودی که قربون صدقه ام می رفتی و می گفتی بسته ات همین روزا می رسه..... ای کاش ،امسال مثل اون موقع به خوابم بیایی ...یه بار دیگه صداتو بشنوم ....که بگی:

" پسرکم ....تولدت مبارک....."


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1391ساعت 21:23  توسط دیادیا بوریا  | 

   تو اوج امتحانها بود..... زن و مرد هر دوشون امتحانشون رو داده بودند و بعد امتحان تو همون پیتزا فروشی همیشگی قرار گذاشته بودن....زن جوان ،از صبح استرس امتحان پاتولوژی شو داشت....نمره اش عالی شده بود ولی هنوز استرس رو می شد تو صورتش دید.....چند ساعتی نشستن و بعد رفتن خونه.....شب ارامی بود....دم دمای صبح زن جوان بلند شد....ناباورانه صدا زد....انگار شروع شده.....مرد جوان هنوز غرق خواب بود و البته فکرش بیشتر از اون مشغول امتحان 4 روز بعدش بود ...امتحان داخلی......پاشد....تا ماشین رو اماده کنه...زن جوان خودشو رسوند....رسیدن بیمارستان....تو راه هر چه فکر می کرد فقط یه دلیل می دید اونم استرس امتحان لعنتی صبح.....هنوز هفته 34 بود و مینیمم یک ماه دیگه مونده بود...مگه نه اینکه طبق اخرین سونو دو دور بند ناف دور گردن بچه بود و همینطور نارسایی جفت.....تمام فکرشو مشغول دانسته های علمی اش کرده بود و اصلا حواسش به خیابون و ماشینها و مردم نبود که تو اون موقع صبح یه لطف دیگه ای داشتن...رسیدن بیمارستان....دکتر کشیک پرونده رو نگاه کردو گفت با کدوم دکتر هماهنگ کردید....اصلا یاد دکتری نبود که دو روز پیش باهاش تماس گرفته بود و قرار گذاشته بودن برای سه هفته دیگه ....یهو ته دلش خالی شد ،اخه دکترشون گفته بود از فرداییش دو هفته نیست.....دکتر کشیک هم همینو گفت....زنگ زد به یه دکتر دیگه....گوشی رو بر نمی داشت یهو فکری به ذهنش رسید به دکتری که تو این مدت زیر نظرش بودن، زنگ زد....حتی اگه لازم می بود به خدا هم زنگ می زد.....اینو از چهره اش می شد فهمید ...گوشی رو برداشت و شرایط رو توضیح داد.....یه دکتر دیگه بهشون معرفی شد و خودشون رفتن بلوک زایمان.....خودش دانشجوی سال 5 بود ...چند باری بلوک زایمان بود ولی اینبار فرق می کرد.....تمام پروسه زایمان جلو چشاش می اومد.....شرایط خیلی وخیم تر از اونی بود که فکر می کرد.....با اونکه خانم دکتر خیلی ماهری بود ولی شرایط این زن جوان اونقدر حساس بود که معاون بیمارستان بیاد بالای سرش.....درد و درد و درد.....همراه همسرش بود....و همسرش هم وقتی می دید هست اروم می شد....همسرش خیلی عذاب کشید، برای همین ابهت مادر همیشه در ذهنش ده برابر شد ، موقعی که داشتن برای سزارین تصمیم می گرفتن....نفس مرد جوان حبس شده بود تو سینه اش....بلاخره بعد چند دور درد به دنیا اومد....چشاش پر از اشک بود....دلش می خواست گریه کنه و یا شاید بخنده....حس عجیبی داشت.....یه موجود کوچولوی دوست داشتنی... حس عجیب تولد....حس اولین بغل ...حس گنگ پدر شدن....حس  عجیب دوست داشتن پدر خودش....همون لحظه پدرش رو هزار برابر بیشتر دوست داشت.....و بلاخره نی نی که نگاهش می کرد....که نگاهش می کنه همین الان هم که داره می نویسه.....

پسرکم ، تولدت مبارک .....

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1391ساعت 0:3  توسط دیادیا بوریا  | 

از همه دوستانی که در این بازی شرکت کردند ممنونم.......

روز پدر  رو به همه پدرای سرزمینم تبریک می گم......

پی نوشت:

اگر شد امشب پستی خواهم گذاشت....

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1391ساعت 23:32  توسط دیادیا بوریا  | 

فضای محو مه گرفته ات را 

در سیاهی چشمان شب زده ات

به سکوت غمبار اقاقی ها می سپارم

تا سوسو ندرخشیده ستاره هایت را

در یلدای انتظارم فریاد کشم....

آری ،دلم گرفته است

 گرفته.....

                                           کی یف 27 می 2010

اهنگی که از غروب در ذهنم بود تا به اجرا نشست

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1391ساعت 0:0  توسط دیادیا بوریا  | 

هوس چای داغ ٬خنکی اول صبح ٬چهارمین روز ماه می را تشدید می کند٬ ریحان رشید بهبوداف ٬روحم را ماساژ می دهد ٬ شیرینی به جا مانده از خوابی که بیادش نمی اورم و تصویری که آهنگ زیبا در ذهنم حکاکی می کند....

  

      انگاری، شب بوها تو را در اغوش گرفته اند

       چلچله ها ٬فقط برای تو می خوانند

        ستاره ها به مهمانی ات امده اند

         ماه با شرمی چون نوچوانی چهارده ساله

          پشت پنجره اتاقت 

                                     تو را دید می زند...

پ.ن: با انکه ترکی نمی دانم ٬صدای رشید بهبوداف را دوست دارم ٬عاشقانه ترین ترانه های ترکی با صدای جاویدانش ٬رنگ دیگری دارند ٬ترجمه این ترانه به فارسی را از اینترنت برداشتم که در ادامه مطلب برایتان گذاشتم

پ.ن ۲:اولین بار این ترانه را در یک نوار فروشی در تبریز شنیدم  و بعدها درفیلم کافه ترانزیت....خیلی ها اجرایش کرده اند از جمله کوروش یغمایی عزیز ولی روح این اهنگ را باید در اجرای بهبوداف جست....

پ.ن۳:نمی دونم چرا با شنیدن این اهنگ یاد دکتر ریحان عزیز می افتم ٬با اونکه هیچوقت ایشون رو ندیدم....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:27  توسط دیادیا بوریا  | 

- دیشب اونقدر هوا گرم بود ٬که دلم سوخت ٬برای بهار نصفه نیمه اینجا ٬تمام پنجره ها رو باز کرده بودم ولی باز گرم بود ٬محض احتیاط پتو رو کنارم گذاشته بودم ٬دم دمای صبح دیدم سه لا پیچ شدم تو پتو ٬از اون وقتهایی که دلت نمی خواد از رختخواب بیایی بیرون٬وقتی یادم افتاد هنوز تو تعطیلات هستم ٬لبخندی زدم و رها شدم تو خواب.....

 

- کتری جوش رو که روشن کردم ٬مثه همیشه از پنجره به بیرون نگاه کردم ٬کلی افسوس خوردم که چرا تو این ۴ روز از درخت  شاه بلوط جلوی خونه عکس ننداختم ٬ظرف ۴ روز برگ هاش جوونه زدن ٬سبز شدن و امروز شکوفه دادن٬ اسمونم بغض عجیبی داشت... می دونستم بارون می باره و دروغ نگم لحظه شماری می کردم براش ٬ چای رو اوردم تو  هال و نشستم پای مقاله ای که برای کنفرانس اودسا باید تحویل بدیم ٬پروفسور اعظم تو کنفرانس اودسا باید یه کار تحویل بدن و تم رو دادن به ما ۵ نفر رزیدنت سال اخری ٬جای شکرش باقی بوده که من مسئول ترجمه انگلیسی اش بودم و اون ۴ نفر بنده خداها سه ماهه که تو ارشیو هیستوری های بیمارستان هر چی مورد بارتولینیت بوده رو برداشتن جمع اوری کردن  و تبدیلش کردن به مقاله علمی برای پروفسور و هیچ اسمی هم از شون برده نمیشه و منم شدم مسئول ترجمه ٬چون به دو زبان باید ارائه بشه ٬خوبه حالا اسم مترجم می خوره اون  پایین ها...والا به خدا...

- با اهنگ ایرانی که نمی شد ترجمه کنم ٬اهنگ انگلیسی هم نمی چسبید ٬یانی گذاشتم و دو سه ساعتی وقت ٬دیدم بدجور گشنه ام شده ٬فکری هم برای نهار نکرده بودم٬اومدم اشپزخونه ٬عجب هوس قیمه کرده بودم ٬دیدم همه چیزش رو هم دارم ٬دست به کار شدم برای یه قیمه جانانه ٬بار گذاشتم و بعد دیدم ها ها ها ...برنج ندارم ٬کفش و کلاه کردم و رفتم برنج خریدم از فروشگاه بغل خونه و گذاشتم خیس بخورن که دیدم ای جان طوفان شد...

- بارون که زد ٬ رفتم فایل کوروش یغمایی رو پیدا کردم  و دویدم کنار پنجره٬ بارون بارونه ٬بلند تو خونه پخش می شد ٬نمی ذاشتم فکر بدی بیاد تو ذهنم  ٬امروز وقتش نبود ٬غرق اهنگ و صدای بارون بودم٬ با اهنگ می خوندم ٬ بعد رفتم تو متن شعر٬ نمی دونم داستان  گل نسا چی بوده که ارین پور براش سروده ولی تجسم شالیزار و گل نسا و حس غریبش روحمو غلغلک می داد ٬چقدر این شعر لطیفه ٬یاد اون کار تحقیقاتی افتادم تو دانشگاه ٬ماهور رو شاد ترین دستگاه ایرانی می دونستم و برای مثالش این اهنگ رو انتخاب کرده بودم ٬یاد بچه ها افتادم ٬  هر کدوم از یه شهر ٬ یه سلیقه ٬یکی  کار ویگن رو بهتر می دونست یکی کار پری زنگنه رو ٬واقعیتش همه قشنگ خونده بودن ولی من یغمایی رو بیشتر دوست داشتم سر اخر مسئول دفتر فرهنگ اسلامی ُگفت هیچ کدومو نمی تونید پخش کنید و ممنوعه ٬جو اون موقع ها خیلی فرق می کرد ٬با کلی بدبختی برای اولین بار ساز برده بودم رو سن دانشگاه اونم فقط دف ٬برای یه کار تاتر ٬با تار و بم تار نی ٬کار رو ضبط کردیم و فقط دف اجرا شد رو سن ٬اینبار با کلی اینور و اونور دوییدن قرار بود چند قطعه تار بزنم بعد خوندن کار تحقیقاتی که قطعه ای هم بعنوان مثال معرفی می شد  و در واقع شنیده می شد ٬خلاصه خیلی تو ذوقمون خورده بود بچه ها همه متفق القول می گفتن یه جورایی باید اینو بذاریم تو تحقیق ٬یه جورایی مدیون استاد خرم می شدیم ٬یه همچین اهنگ ملی رو نشه شنید ٬ قرار شد اخر قطعات انتخابی من ملودی رو بزنم و اونا از پایین باهاش شروع کنن و سالن مطمئنا همه می خونن با ما ٬چقدر جوونی ریسک پذیری بالایی داره ٬ خلاصه همین کارم کردیم اونم با تار و تنبک  و کل سالن دست می زدن و می خوندن  دختر و پسر .همین الانشم ادرنالینم میره بالا با یاداوریش٬کسی هم نتونست کاری کنه فقط بعدش نذاشتن تا چند ماه نشستی داشته باشیم که توش ساز باشه تا اینکه کم کم درست شد.... نمی دونم اون بچه ها الان کجا هستن لاله ٬مریم ٬ سیمین ٬حمید ٬مصطفی٬ فرشید که فامیلی هاشونو نمی نویسم اینجا....ولی روزای خوبی بود....

- قیمه ای درست کردم خدا....بفرمایید شام می اومد اکراین حتما شرکت می کردم (آیکون دیادیای از خود متشکر)....

پ.ن: دو پست نوشتم از سوتی های دکترامون تو بیمارستان بزودی انتشارش می دم

پ.ن ۲: اجرای دیگه بارون بارونه  با صدای ویگن.... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 17:30  توسط دیادیا بوریا  | 

 تاریکی محض ، خاموشی ، سکوت سکوت و سکوت ...


خورشید با مهربانی ارام ارام وارد می شود و بعد چند ثانیه حضور گرمش ، نور و صدا را به پسران هدیه می دهد

بابک: هوم !!! یه روز دیگه !

دیادیا بوریا - چند  بار پلک میزند و دستی لایه موها می برد و با بی حوصلگی دکمه سیاه بالای نوکیا رو فشار می دهد ،"آهنگ معروف نوکیا که در اتاق پخش می شود ،تازه متوجه نور مستفیم خورشید می شود و دوباره چشمها را می بندد

پرسیسکی وراچ: پاشید ،پاشید ،صبحانه ای رو که از دیشب اماده کردم رو گرم کنید!

بابک نون سنگک با پنیر لیقوان هوس می کنه که مامانی رو میز چیده باشه و همانطور که دیلمان می خونه و قورمه سبزی نهار رو بار می ذاره بهش لبخند بزنه و بگه صبحت بخیر ،گل رازقی من....

دیادیا بوریا با بی حوصلگی بلند میشه ، نگاهی به بابک می اندازه و سری تکون میده و یه راست میره کامپیوتر رو روشن می کنه و می بینه که پرسیسکی رفت تو اشپرخانه ، صدای کتری جوش رو می شنوه ،بابک تو  وان حموم زیر اب سرد  که الان سرماش تا مغز استخونش هم رسیده لبخند میزنه و میگه دیادیا چند بار بهت گفتم که یه بسته تیغ نوی ژیلت بخری ،پرسیسکی با همون تیغ ها صورتش رو اصلاح کرده و با بوی خوش افتر شیو کیسه چای رو تو اب جوش می اندازه که رنگ اب به ارومی تیره میشه و دیادیا به رگه های قهوا ی که کم کم به سیاه تبدیل می شن تو اب نگاه می کنه و به بابک میگه : شرمنده تلخ تلخ باید باشه ،پرسیسکی لبخند میزنه و بابک صدای یادگار دوست ناظری رو بلند بلند تو خونه پخش می کنه پرسیسکی همبرگر رو تو نون ساندویچی گذاشته و اروم اروم شروع می کنه به خوردن . بابک هوس سیگار می کنه و از پاکت مالبرو یه نخ سیگار برمیداره و دیادیا بوریا تو تنها کار مشکترکی که با بابک دعواش نمیشه باهاش همکاری می کنه و با ضربه شست ،فندک زیپوی المانی رو که اولگا برای روز تولدش خریده رو باز می کنه و پرسیسکی چای تلخ رو مزه مزه می کنه ،ناظری بلند می خونه:

 هر روز دلم در غم تو زارتر است

وز من دل بیرحم تو بیزارتر است

بگذاشتی ام غم تو نگذاشتمرا

حقا که غمت از تو وفادارتر است

دیادیا بوریا کنار میز اشپزخونه ، از پنجره به بیرون نگاه می کنه ،به درختی که تو سه چهار روز حالا کاملا سبز شده ،به دخترکی که تو همین یکی دوسال از تاتی تاتی راه رفتن حالا با اسکیت بورد ،شادمانه جست و خیز می کنه،به پیرزنی که با روسری کوچک صورتی اش به طرف کلیسا ی بغل پارک میره  و نهایتا به بابک که با سبزی برگ درخت احتمالا رفته شمال ،کمانچه از گوشه ارکستر جدا میشه و اروم اروم به همه مسلط میشه...

پرسیسکی می پرسه : بابک ؟

- جان؟

دیادیا بوریا لبخند میزنه...

پرسیسکی ادامه میده ، دوست داشتی کجا بودی ،الان؟

بابک: می دونی سبزی  این برگها منو یاد پلان اول فیلم فریدا می اندازه ،جون داره رنگش ،مثل شروع فیلم که تو حیاط خونه پدر فریداست ،اون گلدون ها اون گل ها ،دلم می خواست الان تو اون حیاط بودم

دیادیا بوریا همونطور که بابک نگاه می کنه و سیگار دوم بعد چای رو روشن می کنه و  دود پک عمیق شو با گوشه لب ، بیرون میده میگه : لابد یه سلما هایک هم می اومد کنارت تو ایوان می نشست ! ها ها ها ...

پرسیسکی لبخند میزنه بابک چشماشو بسته ، رنگ ها رو تجسم می کنه ،دانه های مضراب تار ، رو دلش نقش می بندن ، هوس اب البالو می کنه ،شیرینی و ترشی با هم ، ناظری تو اوج می خونه. پرسیسکی انگار حس کرده باشه ،اخرین بطری اب البالو یی رو که بابک دوست داره رو به دستش میده و یه پک عمیق دیگه به سیگار میزنه و اون تو زیر سیگاری خاموش می کنه...دیادیا داره به  لیست تلفن هایی که  از صبح تو گوشی ثبت شده نگاه می کنه و میگه لعنتی از بیمارستان بوده ،امروز که آف بودیم ،پرسیسکی حتی نمی ذاره حرفش تموم بشه ،شماره رو گرفته به بابک اشاره می کنه که صدای اهنگ رو بیاره پایین و بابک چشمهای منتظرش همه گوش میشه که ببینه چی می خواستن که زنگ زدن.... پرسیسکی میگه بله حتما ساعت 5 اوکی ....اونجا هستم ساعت 5..... دیادیا میگه خب کار امروزمون هم معلوم شد ،اینم شروع تعطیلی های ما می....پرسیسکی به ساعت نگاه می کنه ،چند ساعتی وقت دارن ،بابک مدیریت وبلاگ رو باز کرده ،پرسیسکی میگه من برای فردا بیمارستان نوشت دارم ، دیادیا به بابک میگه : تو هم لابد حس نوشت ؟ بابک سری تکون میده میگه انقضا نوشت!!! دیادیا میگه : باز رفتی تو فلفسه ؟ بابک می گه :می دونی روزایی که منو می فهمی ، بهترین روزای دنیاست دیادیا با صورت ادا در میاره که یعنی چی اخه؟ پرسیسکی نگاهشون می کنه مطمئنه که باید الان بره  یه قرص آلورا بیاره برای بابک ...بابک می گه : یعنی تو باور نداری ادما تاریخ انتقضا دارن؟ تموم میشن یعنی برای خودشون یا اطرافیانشون ، دیادیا میگه :حتی عشق ،دوستی ...بابک مجالش نمیده میگه : عشق می تونه باشه ولی روابط و نوع نگاه به اون عشق می تونه تاریخ مصرف داشته باشه ...دیا دیا میگه خب چی بگم ؟ پرسیسکی قرص رو میده دست بابک ،نگاه هم نمی کنه با یه حرکت قورتش میده ،پرسیسکی بطری اب البالو رو میده دستش ،ناظری می خونه:

بر من در وصل بسته می دارد دوست
دل را به عنا شکسته می دارد دوست

زین پس من و دلشستگی بر در او
چون دوست دل شکسته می دارد دوست

پرسیسکی جواب نظرها رو میده ، اون دو تا مثل همیشه به جون هم افتادن ، نظرهای بابک رو براش یه گوشه می ذاره که بعدا  خودش بیاد جواب بده همیشه کمترین ها برای اونه  که حتی دیگه بعضی ها براش نمی نویسن ،نظرهای دیادیا بیشترن ، خودش جواب سئوالای پزشکی رو میده ،به ساعت نگاه می کنه حوصله نهار درست کردن نداره ، بابک که مدتیه دست کشیده ، دیادیا هم فقط بلده غذای اماده درست کنه بر میگرده نگاه می کنه ، هنوز دارن بحث می کنن ....  باید فکری برای بابک بکنه ،  دیادیا  حالا کنارش نشسته و تو گوش بابک  پچ پچ می کنه ، ناظری می خونه:

گر من به غم عشق تو نسپارم دل
 دل را چه کنم؟ بهر چه میدارم دل

در عشق تو هر حیله که کردم، هیچ است
هر خون جگر که بی تو خوردم،هیچ است

از درد توهیچ روی درمانم نیست
درمان که کند مرا؟ که دردم هیچ است

اهنگ تموم میشه ، پرسیسکی اسکرابزشو اتو می کنه به فلفسه تاریخ انتقضای بابک فکر می کنه ، دیادیا کفش ها رو واکس می زنه ، بابک کامپیوتر رو خاموش می کنه. اماده میشن که برن بیمارستان ، یه زایمان دیگه ، یه زندگی دیگه یه دنیای دیگه.....

 

* عنوان پست از نظریه تفسیم ذهن و روان  فروید برداشته شده...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 18:14  توسط دیادیا بوریا  | 

 بچه که بودم ٬ هر وقت از کنار اون تالار عروسی بسته شده رد می شدیم از پدر می خواستم که برام تعریف کنه  داستان اون تالار رو ٬از آینه ماشین نگاهی به من می انداخت و می دید چطور مشتاقم با لبخندی که کم کم برق نگاهی  هم بهش اضافه می شد٬ از روز عروسی شون تو این تالار می گفت ٬ از سعید تحویلداری که اهنگش گل کرده بود و اسم تالار به اسم همین اهنگ بوده  و اون روز براشون خونده بوده ،از روزای خوب٬ از روزایی که شاید ،شادی بیشتر درک می شد ٬ من از قصد٬ از میز شامشون می پرسیدم و می دونستم الان زهره جون میگه نه یادت نیست فلان غذا نبود و جاش اون یکی بود یا فلانی نیومده بود و اونم بعد قدری فکر که احتمالا یادش نمی یاد به زهره جون نگاه می کرد و می خوند سیاه چومه٬سیاه چومه.... و زهره جون می گفت : من کجا چشام سیاهه اخه؟ و اونم می خندید ....بعدها خودمم که از کنار اون تالار رد می شدم می خوندم  سیه چومه و برای دوستام تعریف می کردم جریان اون تالار رو...

امروز صبح به یاد اون روز خوب ٬این اهنگ تو خونه جریان داشت٬پسرک با لهجه تاجیکی همراه من می خوند و می رقصیدیم بعدش زنگ زدیم ایران ، پدر که گوشی رو برداشت ،از صدای بلند اهنگ ،اولش خندید و گفت یادت بود ؟ گفتم تی او خنده خنده ره غش کنم ٬تره غش کنم....و اونم باز خندید . پسرک براش که خوند کلی حال کرد.....

حالا نمی دونم اون تالار هست هنوز یا نه ٬جاش  ساختمون جدیدی ساختن ، زهره جون دیگه نیست ٬خواننده اش سالها ممنوع صدا بود تا چند سال پیش تونست مجوز بگیره و پسرکی که اینروزا دارم بهش گیلکی یاد می دم. ولی اهنگش مثل همین روز خوب٬بعد سه دهه هنوز زنده اس....

در ادامه مطلب ترجمه این ترانه رو هم براتون گذاشتم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 13:15  توسط دیادیا بوریا  | 

مطالب قدیمی‌تر