وقتي نام کوچک او را
در حضور من بر زبان مي آورند
از کنار هيزمي خاکستر شده
از گذرگاه جنگلي ميگذرم
بادي نرم و نابهنگام ميوزد
و قلب من در آن
خبرهايي از دوردست ها ميشنود ، خبرهاي بد
او زنده است ، نفس ميکشد
اما ، غمي به دل ندارد
آنا آخماتووا - شاعر نامدار روس
باد ملایم انچنان از سرمای بی رمق محافظت می کند که من از شعف دیدن افتاب. دلم تازگی می خواهد ، یک هیجان ، یک اتفاق نو....از خیابان سنگ فرش شده پشت کلیسای سنت نیکلای می اندازم به سربالایی پادول... جوانه ها ، چون دخترکانی شرمگون از بلوغ ، بر درختان کهنسال خسته از سرما ، لبخند می زنند و گنجشکان سرمست از بهار ، انگاری ،چون نوازنده ای دوره گرد ، دعوتت می کنند به شنیدن نوای بهار... بازار قدیمی هنر ، با همان بافت همیشگی چون هنرپیشه ای قدیمی به من سلام می دهد.....از کتاب ها و سازها می گذرم و کنار تابلوهای رنگ و روغن چون غریقی با چشمانم دست و پا می زنم... پرتره نقاشی شده بانوی شاعر ، با لبخندی حزین، مرا از همهمه طبیعت و اطرافش به اپارتمان نم زده سن پطرزبورگ می برد ، جایی که به دور دست ها خیره شده و چنین عاشقانه ای را سروده...مرد فروشنده اشعار رو به ارامی می خواند و من صدای آنا اخمتاووا را می شنوم انگاری، جایی از گوشه قلبم می خواند... انقدر تکرار می کنم و تکرار می کنم که وقتی در سرازیری خیابان منتهی به رودخانه دینپر ، از کنار بوسه های عشاق می گذرم، طعم بهار را مزه می کنم و بی اختیار می خوانم :
دلتنگ توام....
پشت پرچین اردیبهشت
منتظرت می مانم....
(سید علی صالحی)
- هیچ وقت فکر نمی کردم در زمینه بازی کودکان٬ خلاقیت کم بیارم ....کلی ای کیو زدم و اخرش دیدم بازی تکراری هفته پیش شد...ویل خوبی بچه ها اینه که تکرار براشون معنی نداره پس مشغولش شدم تا اینکه دیدم وقت نهاره و من چیزی درست نکردم....
- افتاب که باشه ٬ سروتونین هم ترشح میشه ....همچین نخورده شنگول میشی ٬ کل خونه رو هم پسرک تبدیل به هیروشیما کرده باشه ٬ مهم نیست ٬ باهاش می رقصی و می خونی ای جونم...
- بعد مدتها آشپزی کنی اونم یه زرشک پلوی همچین پدر و مادر دار....اصلا با شخصیت.....تا اینکه پسر همسایه بالایی تمرین های ترومپتش شروع بشه و بره تو روان....هدفون تو گوشت و بازم ای جونم گوش کنی و نشسته قر بدی و یه کار کودک که نویسنده اش یکی از دوستات باشه رو از روسی به فارسی ترجمه کنی اونم بی مزد و منت تا تو اپ استور بذارتش برای بچه های فارسی زبان....پسرک هم کارتون مورد علاقه شو می بینه....
- یه اعتراف کوچک بکنم ....امروز کیسه جوراب های نشسته رو باز کردم و همه رو انداختم تو ماشین ...فکر می کنید چند جفت باشن خوبه ؟۸۹ جفت...خب تو بیمارستان معمولا دو تا سه جفت جوراب عوض می کنم و سر راه هم روزی یکی دو جفت می خرم....دیروز اخرین جفت رو پوشیدم و گفتم چرا باز جوراب ندارم بعد یادم افتاد که کیسه اش تو سبد رخت چرک هاست....بلیییییی
- غروبی داشتم یار همیشه وفادارم ٬ویلیامز رو می خوندم که دیدم یه آوای بهشتی به گوش میرسه ٬ آروم رفتم تو اتاق وبدون اینکه پسرکم رو از حس نوازندگی و خوانندگی بیاندازم بیرون ٬صداشو ضبط کردم
- پسرک که رفت ٬شب همه جا سایه انداخت ٬پسر همسایه و ترومپتش همچنان رو روان بودن که چخوف رو اپ کردم و یادم اومد که راوی اش ٬تو همین کشور و فقط در جنوبش زندگی می کنه ٬ بهش زنگ زدم و باهاش کمی حرف زدم و نیکوتین رو کمی همراه سروتونین باقی مونده کردم و کمی بعدش چت کردم....
- بلاخره انتظارم به سر رسید ٬همش می خواستم بدونم کدومشون بلاخره کم میاره ٬ همون همسایه های معروف رو می گم ٬ امشب بعد مدتها ٬اقای همسایه با صدای رسا که دیگه ترومپت پسرک بالایی هم نبود که کمی به محیط فضای روان خورد کن بده٬علنا به خانوم همسایه اولتماتوم داد و رسما گفت دیگه نمی تونه و خسته شده.....اینه....ما هم در دلمان گفتیم ای ول کپسیتی خانوم همسایه....
- پنجره اشپزخونه رو باز می کنم ٬ هوا مثبت دو هست ٬ بوی بهار میاد ٬کافی و سیگار منو می بره به استقبال بهار...به استقبال شکوفه ها ....به روزهای خوب گذشته....
- دیشب دو قسمت اخر اکادمی گ.و.....گو...ش رو دیدیم ٬نمی دونم چرا امسال اصلا شرکت کننده هاش به دلم نمی شینن .چه پسراش ٬چه دختراش....حسی میگه که بد مهندسی شده بوده این انتخابشون.....به نظر من تو همین مرحله هم ٬هر چند از شهرزاد اصلا خوشم نمی اومد ٬ولی باز حقش نبود که حذف بشه و هلن بمونه....یعنی واقعا چه فکر کردن که به مرحله بعدی راهش دادن نمی دونم.....مسلما امسال یکی از دخترا برنده میشه ٬اینو ده بار به طرق مختلف تو ذهن بیننده دارن جا می اندازن و از همون اول هم ٬انتخاب پسراشون طوری بوده که ضعیف تر از دختراش باشه....خلاصه با اونکه برنامه سرگرم کننده ای هست ولی به شدت مصنوعی می زنه......
- در جریان وبگردی دیشب ٬اتفاقی به یه انیمیشن رسیدم به اسم ماسوله ٬کار زیبا و دوست داشتنی بهرام عظیمی....هر چه از این انیمیشن بگم ٬کم گفتم.....برنده ۵ جشنواره از کشورهای مختلف هست و موسیقی فوق العاده ای داره.....داستانش به شدت تاثیرگذار هست و در کل میشه گفت ٬نمونه بی نظیری هست برای خودش....از دیشب تو حال هوای این انیمیشن ده دقیقه ای هستم ٬مخصوصا صدای هادی حمیدی عزیز که منو بدجوری یاد مامانی می اندازه.....دیدنش رو به همه توصیه می کنم و از همین جا از کارگردان و عواملش تشکر ویژه ٬بابت اینکه ایران رو درب و داغون و مصیبت زده نشون نداده.....میشه جور دیگه ای هم دید اونم از منظر هنر.....
خب....در رشته من ٬یکی از شایع ترین موارد کورتاژ هست٬ که کاملا قانونی هست و فقط شخص مادر تصمیم به انجامش میگیره ٬مگر اینکه دارای سن قانونی نباشه...طبق قانون تا هفته دوازدهم ما مجاز به این کار هستیم و بعد از اون حتما باید دلیل پزشکی برایش وجود داشته باشه....هستن همکارایی که فقط و فقط به دلیل خرافی مخصوصا اگه هنوز خودشون زایمان نداشته باشن اینکار رو انجام نمی دن ....و هستن وهمکارایی که فقط و فقط مشغول به همین عمل هستن و درامد بسیار خوبی هم دارند .. در کل این موقوله همیشه بین همه ملل و ادیان ٬یک موضوع بحث برانگیز بوده ....چه کاتولیک های دو اتشه چه در دین اسلام...و جالبیش به اینکه ٬هر جایی که ممنوع بوده ٬میزان کورتاژ های جنایی(کریمینال)یا زیر زمینی و قاعدتا غیر اصولی بیشتر و همون اندازه بیشترین صدمه رو خانمها دیدن....مقاله ای خوندم که در تهران روزانه ۲۰۰ مورد قانونی و غیر قانونی گزارش شده که قیمت ها هم بسیارگران قیمت بودند....استادمون می گفت اوایل دهه نود این عمل تو لهستان غیرقانونی اعلام شد و بعد مسئولان دیدند که میزان موارد جنایی و اسیب به خانمها زیاد شده و از طرفی خیلی ها سوار اتوبوس و قطار می شدند و به کشور همسایه که اکراین باشه می اومدن و بعد چند ساعت بعد از عمل بر می گشتن خونه شون ...اونوقت بود که مسئولان به فکر افتادن و دوباره این عمل قانونی اعلام شد......خلاصه دلم می خواد نظر شما رو چه موافق و چه مخالف با ذکر دلیل در این مورد بدونم .... البته چون وبلاگ گاهنوشته های زندگی رو خوندید ٬پس گفتن دلایلم میشه توضیح مکررات.....فکر کنم بحث خوب و مفیدی باشه پس منتظر دیدگاه شما هستم...
- در فرهنگ اکراینی ، روز دوم فوریه ، روز بابک هست و در این روز اگر از خواب بیدار بشه بابک ، رمستون تموم میشه...
- در زبان اکراینی بابک یعنی سمور.. و در باور دوستان و همکاران اکراینی ، والدین من علاقه عجیبی به سمور داشتن که اسم تک پسرشون رو گذاشتن بابک.....حالا بیا بگو ، نخیر ، بابک یه فهرمان ملی بود....کو گوش شنوا؟
- در فرهنگ روسی و اکراینی ، بیشتر اسمها یک روزی برای خودشون دارن ، مثلا روز نیکلای ، روز ناتالیا ، روز تاتیانا و غیره و هر کسی که اسم خودش یا پدرش به اسم اون روز هست ، جشن میگیره و ملت هم بهش کادو میدن...یعنی ملت سرخوشی هستن به خدا...از هیچ، جشن و خنده می سازن.....
- پرت میشم به دوم فوریه ، پارسال ، روزای خوبی که از سه چهار روز قبلش شروع شده بود و بیمارستان هم تعطیل بود به خاطر بازسازی و در دوم فوریه باز شده بود و همون روز خیلی اتفاقی دکترا و رزیدنت ها جمع شدیم تو رستورانی... که هم روز افتتاح بیمارستان و هم روز منو جشن گرفتیم ...چقدر کادو گرفتم ...تقریبا تا صبح زدیم و رقصیدیم .....
- دم ظهر یکی از دوستان سرخوش زنگ زده بود که کجا جشن میگیریم امروز؟ گفتم با پسرک خونه هستم و اونم گفت دلیلی نمیشه که دوشنبه میز نچینی برای ما.....و من هنوز در دوم فوریه پارسال بودم......
نمیشه خب خانواده رد میشه از اینجا.....
ادامه مطلب
در حسرت نگاهت
چون دختری دم بخت
خیره به دشت سرماست
تا صبح سرآید از شب
یلدای انتظارت
کی یف ۲۰ دسامبر ۲۰۱۲
خوابی دیدم ...چی بود نمی دونم ٬ ولی خوشی خوبی داشت بعد از بیدار شدنش٬ از گوشه پرده به اسمان سفید سفید پشت پنجره نگاه کردم ٬دلم نمی خواست خوشی باقی مونده از خواب به یاد نداشته ام با صدای زنگ موبایل ازبین بره ٬سریع از آلارم برداشتمش ٬چشمم به تاریخ امروز افتاد ٬ دیگه از اون خوشی خبری نبود.....
بابک اسحاقی رو دوست دارم چون دوست خوبی هست ٬حتی اگه به درخواستم برای تمدید مدت بازی در وبلاگش توجهی نکنه ٬حتی اگه ایده قشنگش رو رمزی کنه و با دوستاش جشن خصوصی بگیره .....خب مطمئنا دلیلی داره برای کارش ....همونطور که من بعد اون کشیک و سرما خوردگی ام و سرفه هاش ٬ نتونسته باشم به موقع فایل بازی رو براش بفرستم......
یلدای همه تون مبارک ٬ دوستای خوبم
پی نوشت ۱: باز ۲۸ آذری دیگر و صدای ماندگار و جاودانه ات... روحت شاد مَرد
پی نوشت ۲: عنوان پست ٬ از احمد شاملوی بزرگ
چرا روز؟ چرا نور افتاب؟ ?Почему день? Почему солнца свет
چطور جهان رو میشه باور کرد Как поверить в мир
در صورتیکه صلح و ارامشی هم نیست Если даже мира нет
چقدر میشه منتظر موند؟ ? Сколько можно ждать
قطارت رو راهی می کنی Провожая поезда
چرا تو؟ چرا برای همیشه؟ Почему ты? Почему навсегда
دوباره بلیطی برای قطار Опять билет на поезд
در مشتی گره شده با ترس و شرم Зажат в ладонь несмело
چشماهایت رو نمی تونی ببندی Глаза свои не скроешь
برای چه کسی مهمه؟ ? Кому какое дело
چهار قدم دیگه Еще четыре шага
مونده تا جدایی Осталось до разлуки
برای چه تو نگفتی؟ ? Зачем ты не сказала
اره ٬همینطوری لابد از روی درماندگی Да просто так, от скуки
چرا روز؟ چرا نور افتاب؟ ? Почему день? Почему солнца свет
چطور جهان رو میشه باور کرد Как поверить в мир
در صورتیکه صلح و ارامشی نیست Если даже мира нет
چقدر میشه منتظر موند؟ ? Сколько можно ждать
قطارت رو راهی میکنی Провожая поезда
چرا تو؟ چرا برای همیشه؟ ? Почему ты? Почему навсегда
مثل خطی از یه دعا Как строчки из молитвы
برنامه رو می خونی Читаешь расписанье
رویاهات همه بر باد رفتن Мечты твои разбиты
قول های تو خالی Пустые обещанья
چهار نفس دیگه Еще четыре вздоха
مونده برای شمارش معکوس Осталось до мгновенья
و یه کسی لمس تو را И кто-то остановит
متوقف خواهد گرفت Тебя прикосновеньем
چرا روز؟ چرا نور افتاب؟ ?Почему день? Почему солнца свет
چطور جهان رو میشه باور کرد Как поверить в мир
درصورتیکه صلح و ارامشی نیست Если даже мира нет
چقدر میشه منتظر موند؟ ?Сколько можно ждать
قطارت رو راهی می کنی Провожая поезда
چرا تو؟ چرا برای همیشه؟ Почему ты? Почему навсегда
برای همیشه Навсегда
برای همیشه Навсегда
ترجمه سارا:
روز برای چه؟
نور آفتاب به چه کارم آید؟
چگونه تاب آورم این گیتی بی کران را، آنگاه که دیگر صلحی نیست در این دیار؟
به راستی انتظار تا به کی؟
قطارت را راهی می کنی؟
چرا تو؟ چرا برای همیشه؟
و باز هم بلیطی برای قطار
بلیطی که از روی شرم در مشتت مچاله اش کرده ای و شاید هم از روی ترس
و تو ناتوانی از بستن چشم هایت
هرچند که کسی هم وقعی نمی نهد
راهی نیست، تنها قدمی دیگر و آنگاه فراق
و من هیچ نمی دانم چرا هرگز این را نگفتی؟
بله، به همین سادگی و تنها از روی ملال!
روز برای چه؟
نور آفتاب به چه کارم آید؟
چگونه تاب آورم این گیتی بی کران را، آنگاه که دیگر صلحی نیست در این دیار؟
به راستی انتظار تا به کی؟
قطارت را راهی می کنی؟
چرا تو؟ چرا برای همیشه؟
همانند دعایی هزارن بار زمزمه شده میخوانی ترنم این خیال را!
رویاهایت را باد تا دوردست ها با خود برد
و چه بسیار سوگندهای دروغین
گاه نفس های واپسین است
و او زین پس، هرگز لمست نخواهد کرد
روز برای چه؟
نور آفتاب به چه کارم آید؟
چگونه تاب آورم این گیتی بی کران را، آنگاه که دیگر صلحی نیست در این دیار؟
به راستی انتظار تا به کی؟
قطارت را راهی می کنی؟
چرا تو؟ چرا برای همیشه؟
تا همیشه
و تا همیشه...

این پارک برام مثه سبزه میدون خودمون می مونه ٬یکشنبه ای ابری که تک و توک دختر پسری ددست در دست هم می دیدی یا پیر مردی که متابی مطالعه می کرد یا مادری با کالاسکه و بچه اش...حس خوبی همیشه این پارک بهم میده و خاطرات زیادی دارم باهاش...دوست دارم بشینم رو نیمکت هاش و فقط فکر کنم تا جایی که خسته بشم٬ نمی دونم چقدر گذشته بود که نوای یه اهنگ قدیمی همچین نشست کنج دلم که وقتی به خودم اومدم دیدیم ٬دخترکی با گیتارش نشسته و داره این آهنگ رو می خونه ٬ذهنه دیگه ٬پرواز می کنه به دوازده سال پیش که اومده بودم اینجا...این اهنگ نامبر وان بود و هر جا می رفتی داشت پخش می شد.....من به غیر از دو جمله اولش هیچی ازش متوجه نمی شدم ولی دوستش داشتم ٬اوج کیف از این اهنگ تو همون جشن سال نو بود که تو کنسرت خیابونی ٬خواننده اصلی اومد رو سن و بصورت زنده اجرا کرد ٬خوشی وصف ناشدنی داشت نه فقط برای من بلکه برای همه ٬اونقدر این اهنگ محبوب بود که ملت ساعتها دست می زدن و می خواستن یه بار دیگه اجرا کنه....سالهای عمرم همینطوری جلو چشمام رژه می رفتن و دخترک می خوند و من به معنی شعرش فکر می کردم حالا ....تا اینکه تموم شد ٬بهش لبخند زدم و گفتم ممنون ٬رفتم به دوازده سال پیش ٬خندید و گفت ٬منم باهاش میرم به اون روزا.... بهش گفتم : چقدر میشه منتظر موند؟با رخوت شونه هاشو تکون داد و همزمان با سر می گفت که نمی دونم.......چند تا اهنگ دیگه بعدش خوند ولی هنوز اون اهنگ تو ذهنم بود....هوا ابری بود ٬پارک خلوت خلوت ٬دلم می خواست زمان رو می بردم به عقب ٬نه خیلی دور ٬به روزهای خوب بعد یاد حرف چارلی چاپلین افتادم که خوشبختی فاصله یک بدبختی تا بدبختی دیگه اس....

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم

پی نوشت:
اولین بار سال 78 بود که کاست گل نیشان کامکار ها رو با کتاب شقایق و برف هانری تراوایا گوش دادم....کل کتاب رو تقریبا با دو اهنگ از اون البوم خوندم و اونقدر با من عجین شده بود که تو زمستان های اینجا به یاد کتاب بی اختیار این دو اهنگ رو زمزمه می کردم و جالب اینکه هر دو اهنگ به کردی بودند و من فقط ملودی شون رو می تونستم زمزه کنم تا اینکه استاد شجریان در البوم ساز خاموش یکی از اون دو اهنگ رو با شعری از مولانا و به یاد اهنگسازش بازخوانی کردند یعنی قلبم داشت از دهنم بیرون می اومد وقتی بهش گوش می دادم ....نمیدونم اون سید کردستانی چه حزنی در دل داشته که چنین اهنگی نوشته ولی هر چه هست دیوانه کننده اس....چندی پیش اتفاقی اجرایی از خانم طاهره فلاحتی شنیدم که همون کار استاد شجریان رو خونده بودند ....زیبا بود اجراشون به هر حال سالها استفاده بردن از محضر بانو پریسا نمی تونه بی تاثیر باشه ولی من اجرای استاد شجریان رو دوست داشتم و از اون بیشتر اجرای بیژن کامکار رو ...خلاصه رفتم دنبال این اهنگ و کلی ازش اطلاعات گرفتم ...اینکه اولین اهنگ کردی ضبط شده اس و تو یکی از سایت ها تونستم نسخه اصلی اون با صدای خواننده و اهنکسازش رو بدست بیارم واقعا شادی غیر قابل توصیفی داشت....این اهنگ یکی از مشهور ترین اهنگ های کردی هست که در تمام مناطق کردنشین خیلی محبوبیت داره.... ازهفت اجرایی که دارم ازش چهار تا شونو براتون اماده کردم که متاسفانه اجرای خانم فلاحتی توش نیست... اجرای ارژینالش که هر چی ازش بگم کم گفتم .... اجرای گودرزی خیلی شبیه به اجرای اصلی هست که خواننده جوان سنندجی اجرا کرده...اجرای عزیز شاهرخ رو دوست داشتم ولی اگر کلی نگاه کنیم رنگ امیزی و ارکستراسیون و صدای کامکارها محشر بوده...اجرای سیاوش ناظری رو خیلی دوست داشتم که مدرن اجرا کرده و به دوزبان کردی و فارسی و سراخر ملودی محشری که با صدای جاودانه استاد شجریان و شعری از مولانا که منسوب است اخرین شعر حضرت مولانا بوده دیگه جایی برای به پرواز نرفتن روح ادمی نمی ذاره....
و سر اخر اجرای جاودانه استاد شجریان
متن اهنگ و ترجمه اون به فارسی:
غه مگین و دل په شیوم بروانه باری لیوم/غمگینم و دلم اشوب است به لبهای اویزانم بنگر
حه یرانی خالی لیوم جه رگم سوتاو وه ک قاوه/ حیران خال لبم ٬اخ که قلبم سوخت مثل کباب
هه ر دو ئه بروی خوین ریژت بوون به جه لاوی گیانم/هر دو ابرویی که خون ازش می چکد شد جلاد چشمانم
به فیتوای چاوی مه ستت قه تلم واجب کراوه/به فتوای چشم مست تو قتل من واجب شد
پاییزی سه ردی جانان زه ردی کرده سه ر ی من/پاییز سرد جانان ٬ سردی اش را به سر من کرد
زومستانی فیراقت تیکی دا به زاری دل/زمستان دوریت زخم دیگری زد به دل من
بو تو شیت و شه یدا بووم بو تو ده یری و رسوا بووم/برای تو دیوانه وشیدا شدم ٬ برای تو اواره و رسوا شدم
بو تو زه نگی زریا بووم بو چی تو ره حمت نه ماوه/برای تو زنگ به صدا درامده شدم٬ چرا تو رحمت نمانده
له سه ر تاقی دو ئه بروت مه یلی زولفه رام ئه کیشی/بالای طاق ابرویت٬تمنای زلفت ٬مرا به خودش جذب می کند
بوچ ده م کوژی خوم قوربان پردی سیرات نه پساوه/چرا مرا می کشی قربانت شوم ٬اشک به چشمانم هست
له دردی بی ده رمانی که وتوومه سه ر گه ردانی/از درد بی درمانی افتادم به سرگردانی
بوچ ده م کوژی مال ویران جه رگم بو چی برواه/چرا مرا می کشی خانه خراب ٬ دلم برای چه شکسته
له دردی بی ده وایی مه یلی زولفه رام ئه کیشی/از درد بی درمانی ٬میل تو مرا جذب می کند
له دردی بی ده رمانی که وتوومه سه ر گه ردانی/از درد بی درمانی افتادم به سرگردانی
به جووابی له ن ته رانی چی بکه م جه رگم برواه/به جوابی از من قهر کردی ٬چه کنم که چگرم بریده شده
له بو هیجری دوری دوس جه رگ و روحم نه ماوه/از هجران دوری تو ٬قلب و روحم از بین رفته
چی بکم له دوری دوسم هوش و فیکرم فه وتاوه/چه کنم از دوریت هوش و عقلم مرده...
ترجمه این شعر رو از اینترنت برداشتم ٬ممکنه اونجور که باید روان ترجمه نشده باشه ......
این پست رو تقدیم می کنم به دکتر دلژین عزیز و تمام مردمان خوب کردستان
- خبری از شایان نبود تو شهر ، فقط همه از موفقیت هاش تو تئاتر فجر می گفتن ، از تله تئاتر های تلویزیونی اش تو صدا و سیما ، از نمایشنامه هاش که خیلی از بزرگای ایران اجراش کردن ، خیلی حرف بود اتیلا پسیانی کار شایان رو ببره رو صحنه... تا اینکه یه سال قبل از اومدنم اینجا به اصرار یکی از بچه ها ، برای کارشون آهنگسازی کردم ، جشنواره دفاع مقدس بود ، شایان اومده بود ، ردیف اول نشسته بود و من به کارگردان پیشنهاد داده بودم تو یه پرده ، مرد ژنده پوش من باشم ،که گوشه سن ظاهر میشه ، سه تار بزنه ، ایده جالبی بود ، یه قطعه ای ساخته بودم تو ابوعطا که با سه تار من شروع می شد و با اذان موذن زاده تموم می شد و جالب این بود که من باید با نوعی رقص سماع ادامه می دادم تا صحنه تاریک تاریک می شد ، اون موقع ها قیافه ام شبیه درویش ها بود با اون موهای بلند و ریش بلند...می دونستم وحشتناک اثر می ذاره ...همونم شد بعد اجرا ، شایان اومد پشت صحنه و با حرکات منحصر به فردش یه مشت زد به کتفم گفت دیوانه ای پسر ،من موهای تنم سیخ شد ...دروغه بگم پرواز نکردم ...اصلا کیف کردم و این شد شروع دوستی مون ....شایان...به لحاظ قیافه و رفتار خیلی شبیه فرید خانه سبز بود ...یعنی یه جورایی شبیه رامبد جوان بود هم فرم صورت و هم رفتار شوخش.... بعد جشنواره بود که بهم زنگ زد و ازم خواست برای یکی از کارهاش اهنگسازی کنم...نمایشنامه رو که خوندم بهش گفتم شایان کار من نیست ....خیلی درگیر سربازی بودم و کارهای ویزا....حس کردم ناراحت شد....گذشت و دو روز مونده به اومدنم تو شهر کتاب نیاوران دیدمش یعنی اون منو دید ، بازم با همون حرکات خاص خودش سلام و احوال پرسی کردیم و یه کتاب برام خرید و پشتش برام نوشت و امضا کرد...
- امروز با یکی از دوستام چت می کردم ، یکی از اون ادمای هنرمند و تحصیل کرده تئاتر ... خیلی وقت بود ازش خبر نداشتم ، می دونستم از تئاتر اومده تو سریال و با تبریری تو یه سریال توقیف شده اش همکاری داشته ....ازش پرسیدم از کارهاش ...واقعا براش خوشحال شدم ، می گفت بزودی تو یه کار سینمایی برای حاتمی کیا بازی می کنه و نمایشنامه اش برای جشنواره فجر انتخاب شده و سخت مشغوله تمرین هستن....یهو یاد شایان افتادم ، فکر کنم سال 84 بود تو سایت بی بی سی خونده بودم که کارش گل کرده بود و گفتم پس امسال مثه شایان برای کارهای استانی می ترکونی دیگه....گفت شایان....نمی دونی چی شد؟ دلم هری ریخت پایین گفتم نه.....چندی پیش خونده بودم یکی از نازنین های تئاتر رشت پر کشید ولی شایان نبود....گفت نه ...بنده خدا یه سالی میشه تو بیمارستان روانی بستری هست....چهره اش نشست جلوی چشمام....واقعا چیزی نداشتم بگم ...بعد یه مکث طولانی گفتم ...خیلی جلوتر از زمان ما بود...گفت دقیقا...
- خیلی دلم می خواست الان می رفتم می دیدمش و بهش می گفتم شایان تو که دیونه نیستی ، فقط تو این حجم لعنتی نمی گنجی...کتابی که برام نوشته بود از دم غروب جلوی چشمامه و به دست خطش نگاه می کنم ...دلم می خواد مشتی بزنم به کتفش و بگم ....دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید....
پی نوشت: اسم این هنرمند خوب ، مستعار هست چون با یه سرچ کوچک تو اینترنت میشه خیلی ازش خوند...
دانلود قطعه قطعه گریه لیلی در مایه دشتی از شادروان استاد اسدلله ملک...
پی نوشت: این پست فقط یه برش از چند ساعت گذشته من بود ٬خواهشا ننویسید امیدوارم شاد باشی و یا بیا یه سر ایران و از این حرفها....
ادامه مطلب

نمی دانم خواب بودید یا اینکه زمزمه ای می گفتید به وسعت تمام اینده یا نجوایی عاشقانه.... هر چه که بود ، مرگ هم نتوانست اغوش پر مهرتان را باز کند....چه مظلومانه رفتید هموطنانم و چه عاشقانه.....
دو روزی میشه که این عکس خواب و خوراک رو از من گرفته.....ایران من ، داغدار آذربایجان غیور و سربلنده.....
امروز به دفتر صلیب سرخ در کی یف تلفن زدم که چه کمکی می تونم بکنم....گفتن هیچی ....کشور شما تقاضای کمک نکرده ....مدارکم رو براشون فرستادم، هم برای عضویت و هم اگر پزشک خواستن برای اعزام ،همکاری کنم.....فعلا کاری از دستم بر نمی یاد جز اینکه اطلاع رسانی کنم ، چه طور میشه به دلاوران آذربایجان کمک کرد از طریق دوستان وبلاگی (بابک اسحاقی عزیز مفصل توضیح داده)......
همیشه مرخصی می گرفتی این روز رو و خودت با وسواس تمام ،همه چیز رو اماده و مهیا می کردی و من دل تو دلم نبود ببینم همون چیزی رو که می خواستم رو برام گرفتی یا نه....دستم اومده بود ،از دوهفته مونده بهش ،زمزمه می کردم و می دونستم می شنوی....وقتی انتظارم به اخر می رسید و می دیدم خودشه....صورتت غرق شادی می شد...الان می فهمم برای چه.....خوب می فهمم....
تا وقتی بودی ،یه سال نشد که بی تفاوت باشی حتی اون چند سالی که ایران نبودی ...ساعت دوازده شب که می شد ،دل تو دلم نبود ...منتظر زنگت می نشستم...همیشه اولین نفری بودی که قربون صدقه ام می رفتی و می گفتی بسته ات همین روزا می رسه..... ای کاش ،امسال مثل اون موقع به خوابم بیایی ...یه بار دیگه صداتو بشنوم ....که بگی:
" پسرکم ....تولدت مبارک....."
پسرکم ، تولدت مبارک .....
روز پدر رو به همه پدرای سرزمینم تبریک می گم......
پی نوشت:
اگر شد امشب پستی خواهم گذاشت....
در سیاهی چشمان شب زده ات
به سکوت غمبار اقاقی ها می سپارم
تا سوسو ندرخشیده ستاره هایت را
در یلدای انتظارم فریاد کشم....
آری ،دلم گرفته است
گرفته.....
کی یف 27 می 2010
انگاری، شب بوها تو را در اغوش گرفته اند
چلچله ها ٬فقط برای تو می خوانند
ستاره ها به مهمانی ات امده اند
ماه با شرمی چون نوچوانی چهارده ساله
پشت پنجره اتاقت
تو را دید می زند...
پ.ن: با انکه ترکی نمی دانم ٬صدای رشید بهبوداف را دوست دارم ٬عاشقانه ترین ترانه های ترکی با صدای جاویدانش ٬رنگ دیگری دارند ٬ترجمه این ترانه به فارسی را از اینترنت برداشتم که در ادامه مطلب برایتان گذاشتم
پ.ن ۲:اولین بار این ترانه را در یک نوار فروشی در تبریز شنیدم و بعدها درفیلم کافه ترانزیت....خیلی ها اجرایش کرده اند از جمله کوروش یغمایی عزیز ولی روح این اهنگ را باید در اجرای بهبوداف جست....
پ.ن۳:نمی دونم چرا با شنیدن این اهنگ یاد دکتر ریحان عزیز می افتم ٬با اونکه هیچوقت ایشون رو ندیدم....
ادامه مطلب

- کتری جوش رو که روشن کردم ٬مثه همیشه از پنجره به بیرون نگاه کردم ٬کلی افسوس خوردم که چرا تو این ۴ روز از درخت شاه بلوط جلوی خونه عکس ننداختم ٬ظرف ۴ روز برگ هاش جوونه زدن ٬سبز شدن و امروز شکوفه دادن٬ اسمونم بغض عجیبی داشت... می دونستم بارون می باره و دروغ نگم لحظه شماری می کردم براش ٬ چای رو اوردم تو هال و نشستم پای مقاله ای که برای کنفرانس اودسا باید تحویل بدیم ٬پروفسور اعظم تو کنفرانس اودسا باید یه کار تحویل بدن و تم رو دادن به ما ۵ نفر رزیدنت سال اخری ٬جای شکرش باقی بوده که من مسئول ترجمه انگلیسی اش بودم و اون ۴ نفر بنده خداها سه ماهه که تو ارشیو هیستوری های بیمارستان هر چی مورد بارتولینیت بوده رو برداشتن جمع اوری کردن و تبدیلش کردن به مقاله علمی برای پروفسور و هیچ اسمی هم از شون برده نمیشه و منم شدم مسئول ترجمه ٬چون به دو زبان باید ارائه بشه ٬خوبه حالا اسم مترجم می خوره اون پایین ها...والا به خدا...
- با اهنگ ایرانی که نمی شد ترجمه کنم ٬اهنگ انگلیسی هم نمی چسبید ٬یانی گذاشتم و دو سه ساعتی وقت ٬دیدم بدجور گشنه ام شده ٬فکری هم برای نهار نکرده بودم٬اومدم اشپزخونه ٬عجب هوس قیمه کرده بودم ٬دیدم همه چیزش رو هم دارم ٬دست به کار شدم برای یه قیمه جانانه ٬بار گذاشتم و بعد دیدم ها ها ها ...برنج ندارم ٬کفش و کلاه کردم و رفتم برنج خریدم از فروشگاه بغل خونه و گذاشتم خیس بخورن که دیدم ای جان طوفان شد
...
- بارون که زد ٬ رفتم فایل کوروش یغمایی رو پیدا کردم و دویدم کنار پنجره٬ بارون بارونه ٬بلند تو خونه پخش می شد ٬نمی ذاشتم فکر بدی بیاد تو ذهنم ٬امروز وقتش نبود ٬غرق اهنگ و صدای بارون بودم٬ با اهنگ می خوندم ٬ بعد رفتم تو متن شعر٬ نمی دونم داستان گل نسا چی بوده که ارین پور براش سروده ولی تجسم شالیزار و گل نسا و حس غریبش روحمو غلغلک می داد ٬چقدر این شعر لطیفه ٬یاد اون کار تحقیقاتی افتادم تو دانشگاه ٬ماهور رو شاد ترین دستگاه ایرانی می دونستم و برای مثالش این اهنگ رو انتخاب کرده بودم ٬یاد بچه ها افتادم ٬ هر کدوم از یه شهر ٬ یه سلیقه ٬یکی کار ویگن رو بهتر می دونست یکی کار پری زنگنه رو ٬واقعیتش همه قشنگ خونده بودن ولی من یغمایی رو بیشتر دوست داشتم سر اخر مسئول دفتر فرهنگ اسلامی ُگفت هیچ کدومو نمی تونید پخش کنید و ممنوعه ٬جو اون موقع ها خیلی فرق می کرد ٬با کلی بدبختی برای اولین بار ساز برده بودم رو سن دانشگاه اونم فقط دف ٬برای یه کار تاتر ٬با تار و بم تار نی ٬کار رو ضبط کردیم و فقط دف اجرا شد رو سن ٬اینبار با کلی اینور و اونور دوییدن قرار بود چند قطعه تار بزنم بعد خوندن کار تحقیقاتی که قطعه ای هم بعنوان مثال معرفی می شد و در واقع شنیده می شد ٬خلاصه خیلی تو ذوقمون خورده بود بچه ها همه متفق القول می گفتن یه جورایی باید اینو بذاریم تو تحقیق ٬یه جورایی مدیون استاد خرم می شدیم ٬یه همچین اهنگ ملی رو نشه شنید ٬ قرار شد اخر قطعات انتخابی من ملودی رو بزنم و اونا از پایین باهاش شروع کنن و سالن مطمئنا همه می خونن با ما ٬چقدر جوونی ریسک پذیری بالایی داره ٬ خلاصه همین کارم کردیم اونم با تار و تنبک و کل سالن دست می زدن و می خوندن دختر و پسر .همین الانشم ادرنالینم میره بالا با یاداوریش٬کسی هم نتونست کاری کنه فقط بعدش نذاشتن تا چند ماه نشستی داشته باشیم که توش ساز باشه تا اینکه کم کم درست شد.... نمی دونم اون بچه ها الان کجا هستن لاله ٬مریم ٬ سیمین ٬حمید ٬مصطفی٬ فرشید که فامیلی هاشونو نمی نویسم اینجا....ولی روزای خوبی بود....
- قیمه ای درست کردم خدا....بفرمایید شام می اومد اکراین حتما شرکت می کردم (آیکون دیادیای از خود متشکر)....
پ.ن: دو پست نوشتم از سوتی های دکترامون تو بیمارستان بزودی انتشارش می دم
پ.ن ۲: اجرای دیگه بارون بارونه با صدای ویگن....
خورشید با مهربانی ارام ارام وارد می شود و بعد چند ثانیه حضور گرمش ، نور و صدا را به پسران هدیه می دهد
بابک: هوم !!! یه روز دیگه !
دیادیا بوریا - چند بار پلک میزند و دستی لایه موها می برد و با بی حوصلگی دکمه سیاه بالای نوکیا رو فشار می دهد ،"آهنگ معروف نوکیا که در اتاق پخش می شود ،تازه متوجه نور مستفیم خورشید می شود و دوباره چشمها را می بندد
پرسیسکی وراچ: پاشید ،پاشید ،صبحانه ای رو که از دیشب اماده کردم رو گرم کنید!
بابک نون سنگک با پنیر لیقوان هوس می کنه که مامانی رو میز چیده باشه و همانطور که دیلمان می خونه و قورمه سبزی نهار رو بار می ذاره بهش لبخند بزنه و بگه صبحت بخیر ،گل رازقی من....
دیادیا بوریا با بی حوصلگی بلند میشه ، نگاهی به بابک می اندازه و سری تکون میده و یه راست میره کامپیوتر رو روشن می کنه و می بینه که پرسیسکی رفت تو اشپرخانه ، صدای کتری جوش رو می شنوه ،بابک تو وان حموم زیر اب سرد که الان سرماش تا مغز استخونش هم رسیده لبخند میزنه و میگه دیادیا چند بار بهت گفتم که یه بسته تیغ نوی ژیلت بخری ،پرسیسکی با همون تیغ ها صورتش رو اصلاح کرده و با بوی خوش افتر شیو کیسه چای رو تو اب جوش می اندازه که رنگ اب به ارومی تیره میشه و دیادیا به رگه های قهوا ی که کم کم به سیاه تبدیل می شن تو اب نگاه می کنه و به بابک میگه : شرمنده تلخ تلخ باید باشه ،پرسیسکی لبخند میزنه و بابک صدای یادگار دوست ناظری رو بلند بلند تو خونه پخش می کنه پرسیسکی همبرگر رو تو نون ساندویچی گذاشته و اروم اروم شروع می کنه به خوردن . بابک هوس سیگار می کنه و از پاکت مالبرو یه نخ سیگار برمیداره و دیادیا بوریا تو تنها کار مشکترکی که با بابک دعواش نمیشه باهاش همکاری می کنه و با ضربه شست ،فندک زیپوی المانی رو که اولگا برای روز تولدش خریده رو باز می کنه و پرسیسکی چای تلخ رو مزه مزه می کنه ،ناظری بلند می خونه:
هر روز دلم در غم تو زارتر است
وز من دل بیرحم تو بیزارتر است
بگذاشتی ام غم تو نگذاشتمرا
حقا که غمت از تو وفادارتر است
دیادیا بوریا کنار میز اشپزخونه ، از پنجره به بیرون نگاه می کنه ،به درختی که تو سه چهار روز حالا کاملا سبز شده ،به دخترکی که تو همین یکی دوسال از تاتی تاتی راه رفتن حالا با اسکیت بورد ،شادمانه جست و خیز می کنه،به پیرزنی که با روسری کوچک صورتی اش به طرف کلیسا ی بغل پارک میره و نهایتا به بابک که با سبزی برگ درخت احتمالا رفته شمال ،کمانچه از گوشه ارکستر جدا میشه و اروم اروم به همه مسلط میشه...
پرسیسکی می پرسه : بابک ؟
- جان؟
دیادیا بوریا لبخند میزنه...
پرسیسکی ادامه میده ، دوست داشتی کجا بودی ،الان؟
بابک: می دونی سبزی این برگها منو یاد پلان اول فیلم فریدا می اندازه ،جون داره رنگش ،مثل شروع فیلم که تو حیاط خونه پدر فریداست ،اون گلدون ها اون گل ها ،دلم می خواست الان تو اون حیاط بودم
دیادیا بوریا همونطور که بابک نگاه می کنه و سیگار دوم بعد چای رو روشن می کنه و دود پک عمیق شو با گوشه لب ، بیرون میده میگه : لابد یه سلما هایک هم می اومد کنارت تو ایوان می نشست ! ها ها ها ...
پرسیسکی لبخند میزنه بابک چشماشو بسته ، رنگ ها رو تجسم می کنه ،دانه های مضراب تار ، رو دلش نقش می بندن ، هوس اب البالو می کنه ،شیرینی و ترشی با هم ، ناظری تو اوج می خونه. پرسیسکی انگار حس کرده باشه ،اخرین بطری اب البالو یی رو که بابک دوست داره رو به دستش میده و یه پک عمیق دیگه به سیگار میزنه و اون تو زیر سیگاری خاموش می کنه...دیادیا داره به لیست تلفن هایی که از صبح تو گوشی ثبت شده نگاه می کنه و میگه لعنتی از بیمارستان بوده ،امروز که آف بودیم ،پرسیسکی حتی نمی ذاره حرفش تموم بشه ،شماره رو گرفته به بابک اشاره می کنه که صدای اهنگ رو بیاره پایین و بابک چشمهای منتظرش همه گوش میشه که ببینه چی می خواستن که زنگ زدن.... پرسیسکی میگه بله حتما ساعت 5 اوکی ....اونجا هستم ساعت 5..... دیادیا میگه خب کار امروزمون هم معلوم شد ،اینم شروع تعطیلی های ما می....پرسیسکی به ساعت نگاه می کنه ،چند ساعتی وقت دارن ،بابک مدیریت وبلاگ رو باز کرده ،پرسیسکی میگه من برای فردا بیمارستان نوشت دارم ، دیادیا به بابک میگه : تو هم لابد حس نوشت ؟ بابک سری تکون میده میگه انقضا نوشت!!! دیادیا میگه : باز رفتی تو فلفسه ؟ بابک می گه :می دونی روزایی که منو می فهمی ، بهترین روزای دنیاست دیادیا با صورت ادا در میاره که یعنی چی اخه؟ پرسیسکی نگاهشون می کنه مطمئنه که باید الان بره یه قرص آلورا بیاره برای بابک ...بابک می گه : یعنی تو باور نداری ادما تاریخ انتقضا دارن؟ تموم میشن یعنی برای خودشون یا اطرافیانشون ، دیادیا میگه :حتی عشق ،دوستی ...بابک مجالش نمیده میگه : عشق می تونه باشه ولی روابط و نوع نگاه به اون عشق می تونه تاریخ مصرف داشته باشه ...دیا دیا میگه خب چی بگم ؟ پرسیسکی قرص رو میده دست بابک ،نگاه هم نمی کنه با یه حرکت قورتش میده ،پرسیسکی بطری اب البالو رو میده دستش ،ناظری می خونه:
بر من در وصل بسته می دارد دوست
دل را به عنا شکسته می دارد دوست
زین پس من و دلشستگی بر در او
چون دوست دل شکسته می دارد دوست
پرسیسکی جواب نظرها رو میده ، اون دو تا مثل همیشه به جون هم افتادن ، نظرهای بابک رو براش یه گوشه می ذاره که بعدا خودش بیاد جواب بده همیشه کمترین ها برای اونه که حتی دیگه بعضی ها براش نمی نویسن ،نظرهای دیادیا بیشترن ، خودش جواب سئوالای پزشکی رو میده ،به ساعت نگاه می کنه حوصله نهار درست کردن نداره ، بابک که مدتیه دست کشیده ، دیادیا هم فقط بلده غذای اماده درست کنه بر میگرده نگاه می کنه ، هنوز دارن بحث می کنن .... باید فکری برای بابک بکنه ، دیادیا حالا کنارش نشسته و تو گوش بابک پچ پچ می کنه ، ناظری می خونه:
گر من به غم عشق تو نسپارم دل
دل را چه کنم؟ بهر چه میدارم دل
در عشق تو هر حیله که کردم، هیچ است
هر خون جگر که بی تو خوردم،هیچ است
از درد توهیچ روی درمانم نیست
درمان که کند مرا؟ که دردم هیچ است
اهنگ تموم میشه ، پرسیسکی اسکرابزشو اتو می کنه به فلفسه تاریخ انتقضای بابک فکر می کنه ، دیادیا کفش ها رو واکس می زنه ، بابک کامپیوتر رو خاموش می کنه. اماده میشن که برن بیمارستان ، یه زایمان دیگه ، یه زندگی دیگه یه دنیای دیگه.....
* عنوان پست از نظریه تفسیم ذهن و روان فروید برداشته شده...
امروز صبح به یاد اون روز خوب ٬این اهنگ تو خونه جریان داشت٬پسرک با لهجه تاجیکی همراه من می خوند و می رقصیدیم بعدش زنگ زدیم ایران ، پدر که گوشی رو برداشت ،از صدای بلند اهنگ ،اولش خندید و گفت یادت بود ؟ گفتم تی او خنده خنده ره غش کنم ٬تره غش کنم....و اونم باز خندید . پسرک براش که خوند کلی حال کرد.....
حالا نمی دونم اون تالار هست هنوز یا نه ٬جاش ساختمون جدیدی ساختن ، زهره جون دیگه نیست ٬خواننده اش سالها ممنوع صدا بود تا چند سال پیش تونست مجوز بگیره و پسرکی که اینروزا دارم بهش گیلکی یاد می دم. ولی اهنگش مثل همین روز خوب٬بعد سه دهه هنوز زنده اس....
در ادامه مطلب ترجمه این ترانه رو هم براتون گذاشتم
ادامه مطلب
